ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Erste Gespräche über das Verhälnis von Naturwissenschaft und Religion), Piper, 1972
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل هفتم: گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین (1927)
Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik
ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل هفتم). پیپر، ۱۹۷۲
(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) https://goo.gl/u48i2j
جزء و کلّ: گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Erste Gespräche über das Verhälnis von Naturwissenschaft und Religion
گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین (1927)
در یکی از شبهایی که بهمناسبت تشکیل اجلاس سولوی همگی در بروکسل در هتل بودیم، بعضی از اعضای جوانتر اجلاس، پس از رفتن دیگران، هنوز در سالن ورودی هتل نشسته بودند. من و ولفگانگ پاؤلی هم درآن جمع بودیم، و کمی بعد هم پل دیراک به ما پیوست. یکی از ما این سؤال را مطرح کرد: “اینشتین خیلی زیاد دربارۀ خدا حرف میزند، این حرفها چه معنایی دارد؟ درواقع نمیتوان تصوّر کرد که دانشمندی مثل اینشتین اینقدر دلبستگیاش به یکی از آیینهای دینی زیاد باشد.” در جواب یکی گفت: “اینشتین مسلّماً نه، امّا شاید ماکس پلانک.” “دربارۀ رابطۀ علم و دین از پلانک گفتههایی هست که بنا بر آنها نظر او این است که هیچگونه تضادی میان این دو وجود ندارد، بلکه علم و دین بهخوبی بایکدیگر سازگار است.” از من سؤال شد چه چیزی از نظر پلانک در این حوزه میدانم و دربارۀ آن چه فکر میکنم؟ من چند دفعهای البتّّه با پلانک شخصاً صحبت کرده بودم؛ آن حرفها هم بیشتر دربارۀ فیزیک بود و به مسائل کلّی نمیپرداخت، امّا از دوستان صمیمی پلانک چند نفری را میشناختم که از او به من خیلی چیزها گفته بودند، و بههمین جهت هم گمان میکردم که میتوانم تصویری از نظر او ارائه دهم.
من هم شاید اینطور گفتم: “گمان میکنم که علم و دین از نظر پلانک بهاین علّت باهم سازگار است، چون این دو، آنطورکه پیشفرض اوست، به حوزههای کاملاً متفاوت از واقعیّت مربوط میشود. علم به کار جهان مادی عینی میپردازد. علم ما را دربرابر این وظیفه قرار میدهد تا اخبار درست دربارۀ این واقعیّت عینی بدهیم و ارتباطات درونی آنها را درک کنیم. امّا دین به دنیای ارزشها میپردازد. در اینجا از آن چیزی صحبت میشود که باید باشد، که ما باید انجام دهیم، امّا نه از آنچه هست. در علم حرف از درست و نادرست است، در دین از خوب و بد، از باارزش وبیارزش. علم اساس عمل فنّی سودمند است، دین اساس اخلاق است. پس بهنظر میرسد نزاع میان این دو حوزه از سدۀ هجدهم تاکنون بر آن سوءفهمی استوار باشد که زمانی پدیدار میشود که بخواهیم رمز و تمثیلهای دین را بهعنوان ادّعاهای علمی تفسیر کنیم؛ کاری که مسلّماً بیمعنی است. در این نظر، که من آن را نزد پدرومادرم بهخوبی میدیدم، این دو حوزۀ جداازهم، وجه عینی و وجه ذهنی عالم بهشمار میآید. علم کموبیش شیوهای است که ما با وجه عینی واقعیّت رودررو میشویم، شیوهای است که ما با آن جدل میکنیم. عقیدۀ دینی بهعکس بیان تصمیمی ذهنی است، که بنا بر آن ما برای خود ارزشهایی را معیّن میکنیم تا به عمل خود در زندگی مطابق آنها جهت بدهیم. ما این تصمیم را البتّه بنابهقاعده در مطابقه با جمعی میگیریم که به آن تعلّق داریم، این جمع چه خانواده باشد، چه ملّت یا گروه فرهنگی. تربیت و محیط، بر این تصمیم بیشترین تأثیر را دارد. امّا این تصمیم سرانجام تصمیمی ذهنی است، و بههمین سبب هم نمیتوان معیار “درست یا نادرست” را درمورد آن بهکار برد. ماکس پلانک، اگر نظرش را درست فهمیده باشم، از این آزادی استفاده کرد و بهطور روشن آیین مسیحی را برگزید. فکر و عمل او، بهخصوص در روابط اجتماعیاش هم، بیقیدوشرط در چهارچوب این آیین محقّق میشود، و از این جهت هم هیچکس نمیتواند از احترام به او کوتاهی کند. بهاینترتیب هر دو حوزه، یعنی وجه عینی جهان و وجه ذهنی جهان، بهطور کاملاً روشن، از هم جداست – امّا باید اعتراف کنم که من این جدایی را نمیپسندم. شک دارم که جوامع انسانی بتواند در درازمدّت با این شکاف روشن میان علم و ایمان سر کند.”
ولفگانگ که نگرانی من را درست میدانست، گفت: “نه، این وضع چندان هم نمیتواند خوب پیش برود. در آن زمانی که ادیان پدیدار شد، مسلّماً کل معرفتی که در اختیار جامعۀ مربوط بود، در آن قالب فکریای هم میگنجید که مهمترین محتوای آن ارزشها و افکار آن دین بود. خواست ما از این قالب فکری این بود که حتّی برای سادهترین فرد جامعه هم بهنحوی فهمیدنی باشد، حتّی اگر آن رمز و تمثیلها به او تنها احساسی مبهم از آن چیزی میداد که درواقع منظور آن ارزشها و افکار بود. انسان عادی باید یقین داشته باشد که اگر بخواهد تصمیمهایش در زندگی را براساس آن ارزشها بگیرد، آن قالب فکری برای همۀ معرفت جامعه کفایت میکند. چون برای این انسان، ایمان به معنای “درست انگاشتن” نیست، بلکه به این معناست که “ راهنمایی خود را به این ارزشها بسپارد.” امّا اگر قرار باشد که معرفت تازه، که در سیر تاریخ بهدست میآید، قالب فکری قدیم را تهدید به انفجار از درون کند، آن وقت خطرهای بزرگی بهوجود میآید. پس جدایی کامل میان ایمان و معرفت بهیقین فقط کمکی اضطراری برای زمانی بسیار محدود است. برای نمونه، در مجموعۀ فرهنگی غرب میتواند در آیندهای نهچندان دور آن لحظهای فرا رسد که دیگر رمز و تمثیلهای دین پیشین حتّّی برای انسان عادی هم دیگر قدرت یقین نداشته باشد. و بعد، آنطورکه من از آن بیم دارم، اخلاق پیشین هم در کوتاهترین زمانی فرو ریزد و چیزهایی ترسناکی پیش بیاید که حتی تصّور آنها را هم نتوانیم حالا بکنیم. بنابراین با فلسفۀ پلانک نمیشود چندان کاری از پیش برد، حتّی اگر منطقاً درست باشد، اگرچه به آن نگرشش به انسان هم، که از آن نتیجه میشود، احترام میگذارم. نظر اینشتین برایم بیشتر آشناست. آن خدایی که او خیلی هم با رغبت از آن یاد میکند، به نحوی با قوانین تغییرناپذیر طبیعت سروکار دارد. اینشتین با این نظم درونی اشیاء به نوعی همدل است. او این نظم را در سادگی قوانین طبیعت حس میکند. میتوان گمان برد که او خود این سادگی را با کشف نظریّۀ نسبیّت، عمیقاً و بهطور مستقیم آزموده بود. امّا از اینجا تا محتوای ادیان، البتّه بازهم راهی طولانی است. اینشتین چندان هم به آیینی مذهبی دلبستگی نداشت، و من هم عقیده دارم که او شاید با تصوّر خدایی متشخّص کاملاً ناآشنا باشد. امّا برای او هیچ جداییای هم میان دین و علم وجود ندارد. نظم درونی در نظر او، هم در حوزۀ عینی است و هم در حوزۀ ذهنی، و این شاید نقطۀ شروع بهتری باشد.”
با لحنی اعتراضآمیز پرسیدم: “نقطۀ شروع چه کاری؟ اگر این نگاه به نظام کل را مثلاً امری کاملاً شخصی بدانیم، آن وقت نظر اینشتین را البتّه خیلی خوب هم میتوانیم بفهمیم، امّا بازهم از این نگرش اصلاً چیزی عاید نمیشود.”
ولفگانگ در جواب گفت: “چرا، شاید هم چیزی بهدست بیاید. گسترش علم در دو سدۀ اخیر مسلّماً فکرانسان را درکل تغییر داده است؛ و این تغییر از محدودۀ فرهنگی مسیحی هم فراتر رفته است. پس این نکته هم چندان بیاهمیّت نیست که فیزیکدانها چه نظری دارند. و ازقضا درست همین تنگنای آرمان ما از جهان عینی است، که در زمان و مکان بنا بر قانون علیّت حرکت میکند، که این ستیز با قالبهای فکری ادیان مختلف را برانگیخته است. وقتی علم خود این چهارچوب تنگ را متلاشی میکند- چنانکه با نظریّۀ نسبیّت همین کار را کرد و شاید با نظریّۀ کوانتومی هم، که حالا دربارۀ آن باحرارت بحث میکنیم، بیشتر از اینها بکند- رابطۀ میان علم و محتوایی که ادیان در قالب فکری خود در پی آنند، بازهم طور دیگری در چشم ما نمایان میشود. شاید با آن روابط درونیای که در سیسال اخیر در علم آموختهایم، افق فکری وسیعتری نصیبمان شده باشد. مثلاً مفهوم مکمّلی، که نیلس بور در تفسیر نظریّۀ کوانتومی این روزها اینقدر به آن اهمیّت میدهد، در علوم انسانی و در فلسفه اصلاً چیز ناشناختهای نبود، هرچند در اینجا به صراحت صورتبندی نشده باشد. امّا اینکه این مفهوم در علوم دقیقه پیدا شود، به معنی تغییری قاطع است؛ زیراکه به کمک این مفهوم است که از همان آغاز میتوان این نکته را روشن کرد که آن تصوّری که ما از شیئی مادّی داریم، که در آن، شیء از اینکه به چه صورتی مشاهده میشود کاملاً مستقلّ است، تنها نمایانگر تعمیمی انتزاعی است که با آن هیچ واقعیّتی بهدرستی مطابقت ندارد. در فلسفۀ آسیایی و در ادیان این سرزمینها نیز تصوّری مکمّلی از ذهن شناسای محض وجود دارد که دربرابر آن دیگر هیچ عینی نیست. این تصوّر هم خود نشانگر نوعی تعمیم انتزاعی است، که با آن هیچگونه واقعیّت فکری یا ذهنی مطابقت نمیکند. تفکّر دربارۀ نظامهای بزرگ ما را در آینده ناچار میکند تا موضع حدّوسط را – آنچه نظریّۀ مکمّلی بور نشان میدهد – بگیریم. علمی که خود را با این شیوۀ فکرکردن تطابق داده است، نه فقط دربرابر صورتهای مختلف دین مدارا پیشه میکند، بلکه شاید هم بتواند، چون کل را بهتر میبیند، به دنیای ارزشها کمک کند.”
درحین این بحثها، پاول دیراک هم پیش ما نشست. دیراک که – در آن زمان تازه بیستو پنج سال داشت – از مدارا هم خیلی مایهای نداشت، گفت: “نمیدانم چرا اینجا از دین حرف میزنیم. اگر کسی صادق باشد- و دانشمند هم باید بهخصوص صادق باشد – باید بپذیرد که دردین ادّعاهای نادرست آشکاری بیان شده است که آنها را در واقعیّت اصلاً نمیتوان توجیه کرد. مثلاً مفهوم “خدا”، خودش محصول خیال بشر است. این نکته را میشود فهمید که انسانهای اوّلیه، که بیش از ما درمعرض قهر نیروهای طبیعت بودهاند، از ترس به این نیروها تشخّص داده باشند و بعد هم به مفهوم خداوندی رسیده باشند. امّا در دنیای ما، در دنیایی که روابط درونی طبیعت را میتوانیم بفهمیم، دیگر به چنین تصوّراتی نیازی نیست. من نمیتوانم بفهمم که فرض وجود خدایی قادر بتواند بهنحوی به ما کمک کند؛ امّا بهدرستی میتوانم بفهمم که قبول این فرض به پرسشهای بیمعنایی بینجامد، مثلاً به این سؤال که چرا خدا به بدبختی و بیعدالتی در دنیای ما اجازۀ بروز داده است، چرا دست اغنیا را باز میگذارد تا به فقرا ستم کنند، و یا دیگر شداید وجود دارد، درحالیکه میتواند از آنها جلوگیری کند. اگر در زمان ما هنوز درس دین داده میشود، این امر مسلماً به این دلیل نیست که این تصوّرات هنوز هم میتواند در ما یقین برانگیزد، بلکه در پس آن این میل وجود دارد تا مردم را، و خاطر انسانهای ساده را تسلّی دهد. بر انسانهای آرام، سادهتر میتوان حکومت کرد تا بر مردم ناآرام و ناراضی. از انسان آرام، سادهتر میتوان سوء استفاده کرد، او را سادهتر میتوان استثمار کرد. دین نوعی افیون است که به مردم میدهند تا آنها را با رؤیاهای شیرین خواب کنند و با این کار آنها را از دست آن بیعدالتیای آرام کنند که بر سر آنها میآید. و از اینجاست که اتّحاد میان دو قدرت بزرگ سیاسی، یعنی دولت و کلیسا، بهآسانی پدیدار میشود. هر دو به این توهّم نیاز دارند که خدای مهربانی، هرچندکه روی زمین نباشد، بهیقین در آسمانهاست تا به آن کسانی پاداش دهد که برضدّ بیعدالتی ایستادگی نکردهاند، که آرام و صبور وظایف خود را انجام دادهاند. صادقانه بگوییم، این خدا که تنها محصولی از خیال بشر است، باید طبیعتاً بدترین گناه کبیره شمرده شود.”
رو به دیراک کردم و گفتم: “بهاین ترتیب قضاوت تو از دین برپایۀ سوءاستفادۀ سیاسی است. و چون میتوان تقریباً از هر چیزی در این دنیا سوءاستفاده کرد- حتّی از مرام کمونیستی که تو از آن اخیراً صحبت میکردی- چنین قضاوتی دربارۀ این مسئله بهحق نیست. همیشه هم بالاخره جوامع بشری وجود دارند، و چنین جوامعی هم باید زبان مشترکی بیابند تا بتوانند با آن دربارۀ مرگ و زندگی و آن نظام بزرگ صحبت کنند، که ذیل آن زندگی در جامعه جریان دارد. آن قالبهای فکری، که در پی جستجوی زبانی مشترک در طول زمان رشد کرده است، باید هم قدرت یقین زیادی داشته باشد تا این همه انسان طی سدهها زندگی خود را بنا بر آن قالبها سروسامان داده باشند. پس بههمین سادگی هم که تو میگویی، دین از دور خارج نمیشود. امّا شاید برای تو دین دیگری باشد، مثلاً دین قدیمی چین، که قدرت یقین بیشتری دارد تا آن دینی که در آن تصوّر خدای متشخّص پیش میآید.”
دیراک در جواب گفت: “من اصلاً نمیتوانم از اساطیر دینی چیزی سر دربیاورم، چون اساطیر ادیان مختلف باهم ضدونقیض است. این هم اصلاً تصادف محض است که من در اروپا به دنیا آمدهام و نه در آسیا؛ و اینکه چه چیز حقیقت است و من هم باید به چه چیز اعتقاد داشته باشم، نمیتواند وابسته به آن باشد. من فقط میتوانم به آن چیزی اعتقاد داشته باشم که حقیقت است. اینکه چگونه باید رفتار کنم، فقط آن را منحصراً از عقل میتوانم در آن موقعیّتی نتیجه بگیرم، که در آن در جمعی با دیگران زندگی میکنم؛ در آن جمع، باید برای افراد آن همانقدر حق زندگی قائل باشم که برای خود قائلم. پس باید تلاش کنم تا موازنه در منافع همگان بهوجه عادلانهای تأمین شود؛ بیش از این به چیزی نیاز نیست. پس همۀ حرفهایی که دربارۀ ارادۀ خدا، دربارۀ گناه و عقاب، و دنیای دیگر گفته میشود تا ما به رفتارمان بنابر آن جهت دهیم، فقط به اختفای واقعیّت خشن و عریان خدمت میکند. اعتقاد به وجود خدا به این تصوّر هم میدان میدهد که این “خواست خدا”ست تا در برابر قدرت بالادست سر تعظیم فرود بیاوریم؛ و بههمینترتیب است که دوباره آن ساختهای اجتماعیای ماندنی میشود که در گذشته شاید طبیعی بوده، امّا امروز دیگر مناسب دنیای ما نیست. حقیقت این است که حتی از صحبت دربارۀ نظام بزرگ و یا مانند آن اکراه دارم. در زندگی هم درست مثل علم است: در مقابل مشکلات قرار میگیریم، پس باید سعی کنیم آنها را حل کنیم؛ امّا همیشه میتوانیم فقط یک مشکل را، و نه چند مشکل باهم را، حل کنیم؛ پس در اینجا صحبت از نظام بزرگ، بهمعنای صحبت از فراساخت فکریای است که متأخّر است.”
بحث ما باز هم مدّتی از اینجا به آنجا کشیده شد، و تعجب هم میکردیم که ولفگانگ دیگر در بحث شرکت نمیکند؛ فقط گوش میکند، گاهی با چهرهای کمی ناراضی، گاهی هم با لبخندی شیطنتآمیز، امّا اصلاً هم حرفی نمیزند. سرانجام از او نظرش را پرسیدیم. باتعجّب نگاهی کرد و گفت: “بله، بله، دوست ما دیراک هم دینی دارد؛ اساس این دین این است: “خدایی وجود ندارد و دیراک هم فرستادۀ اوست.” ما هم، ازجمله خود دیراک، خندیدیم، و گفتگوی آن شب ما هم در سالن هتل به پایان رسید.
چندی بعد، شاید هم در کپنهاگ باشد، که حرفهای آن شب را برای نیلس تعریف کردم. نیلس فوری به دفاع از این جوانترین عضو جمع ما برآمد، و گفت: “چه عالی است که پل دیراک بیآنکه کوتاه بیاید از چیزی جانبداری میکند که به زبان منطق کاملاً بیانشدنی است. حرفش این است که آنچه اصولاً بیانشدنی باشد، بهروشنی هم بیان میشود، و – برای اینکه حرف ویتگنشتاین را گفته باشم- دربارۀ آنچه نمیتوان حرف زد، باید خاموش ماند. وقتی دیراک کار جدیدی به من ارائه میدهد، دستنوشتش بهحّدی خوانا و بدون خطخوردگی است که حتی دیدن آن حظّی بصری است؛ و حتّی وقتی به او پیشنهاد میکنم که اینیاآن صورتبندی را تغییر دهد، کاملاً دلآزرده میشود، و در بیشتر موارد هم اصلاً چیزی را تغییر نمیدهد. درهرصورت کارش اینطور یا آنطور هم بسیار عالی است. همین تازگیها با او به نمایشگاهی از آثار هنری رفته بودم که منظرهای از طبیعت ایتالیا از مانۀ نقاش در آنجا آویخته بود؛ منظرهای از کنار دریا با زمینۀ آبی متمایل به خاکستری دلپذیر. در جلو قایقی دیده میشد و نزدیک آن بر روی آب لکّۀ خاکستری متمایل به سیاهی که معنای آن هم بهسادگی فهمیده نمیشد. دیراک دراین مورد گفت: “این لکّۀ سیاه بجا نیست.” این طرز نگاهکردن به آثار هنری، مسلّماً شیوۀ غریبی است. امّا حقّ کاملاً با او بود. در کار هنری خوب، درست مثل کار علمی خوب، باید هر یک از جزئیّات بهروشنی مشخص باشد، و هیچ چیز هم نباید تصادفی باشد.
باوجود همۀ اینها، دربارۀ دین اصلاً نمیشود اینطور حرف زد. برای من هم، درست مثل دیراک است، یعنی برای من هم تصوّر خدای متشخّص ناآشناست. این مورد هم باید بهخصوص کاملاً روشن باشد که زبان در دین به شیوهای به کار میرود که کاملاً با استفادۀ آن در علم متفاوت است. زبان دین با زبان شعر نزدیکی بیشتری دارد تا با زبان علم. درحالحاضر هم البتّه تمایل به این سو است که گمان کنیم علم به اطّلاعات دربارۀ امرواقع عینی میپردازد، و شعر به موضوع بیدارشدن احساسات درونی. در دین حرف از حقیقت عینی است، پس باید این حقیقت از معیارهای حقیقت علمی تبعیّت کند. بهنظرم میرسد که همۀ این تقسیم عالم به وجه ذهنی و وجه عینی در اینجا بیشازاندازه عنفی باشد. اینکه در ادیان همۀ زمانها به زبان تمثیل و رمز و شطح حرف زده شده است، معنایی جز این ندارد که امکانات دیگری وجود ندارد تا آن واقعیّتی را درک کنیم که در دین گفته شده است. امّا این هم به این معنا نیست که این واقعیّتی اصیل نیست. با تقسیم واقعّیت به وجهی عینی و وجهی ذهنی، کار چندانی نمیتوان از پیش برد.
بههمین سبب هم این را نوعی آزادی در فکر میبینم که از پیشرفت فیزیک در دهههای اخیر یاد گرفتهایم که مفاهیم “عینی” و “ذهنی” تاچهحّد ابهام دارد. و این وضع هم درآغاز با نظریّۀ نسبیّت شروع شد. پیشتر این خبر که دو پدیده همزمان باشد، به معنای تصریحی عینی بود که میتوانستیم آن را به زبان بهروشنی برای دیگری بازگو کنیم و با این کار هم بازبینی آن را برای هر ناظر دلخواهی ممکن کنیم. امّا امروز میدانیم که مفهوم “همزمانی” عنصری ذهنی دارد، تاجاییکه دو رویداد که برای ناظری ساکن همزمان است، برای ناظری متحرّک الزاماً همزمان نیست. تشریح این مسئله با نظریّۀ نسبیّت هم تااینحدّ عینی است، چون هر ناظری میتواند با محاسبه به ناظر دیگری خبر دهد که چه چیزی را مشاهده خواهد کرد یا پیشتر مشاهده کرده است. پس در اینجا هم از آرمان تشریحی عینی به مفهوم پیشین آن در فیزیک کلاسیک، بازهم چند قدمی دور شدهایم.
در مکانیک کوانتومی رویگردانی از این آرمان، باز هم با قاطعیّت بیشتری پیش رفت. آنچه در اینجا میتوانیم به زبانی که گویای واقعیّت عینی به معنای فیزیک کلاسیک باشد، به دیگری انتقال دهیم، فقط اخباری دربارۀ امرواقع است. مثلاً دراینحدود که بگوییم: در اینجا صفحۀ عکّاسی سیاه شده است، یا: در اینجا قطرهای آب تشکیل شده است. از خود اتم در اینجا چیزی گفته نمیشود. امّا آنچه از این تصریح در آینده عاید میشود، به طرح تجربی سؤالی وابسته است که ناظر آن را آزادانه انتخاب میکند. و طبعاً هم فرقی نمیکند که ناظر انسان یا حیوان یا دستگاه باشد. امّا پیشبینی آنچه در آینده روی خواهد داد، نمیتواند بدون ارجاع به آن ناظر یا آن ابزار مشاهده بیان شود. پس تااینجا درحالحاضر در علم، هر امرواقع فیزیکی خصیصههای عینی و ذهنی را، هردو را دارد. جهان عینی علم در سدۀ پیش، آنطورکه اکنون میدانیم، واقعیّت نبود، بلکه مفهوم حدّی آرمانی بود. هر جدلی با واقعیّت، در آینده هم مسلّماً این ضرورت را پیش میآورد تا میان وجه عینی و وجه ذهنی فرق بگذاریم، یعنی میان آن دو خطّفاصلی بکشیم. امّا موقعیّت این خطّفاصل، میتواند به شیوۀ مشاهده وابسته باشد، تاحدودی بهدلخواه انتخاب شود. بهاین سبب، میتوانم این نکته را درست درک کنم که چرا نمیتوان دربارۀ محتوای دین به زبانی حرف زد که واقعیّت عینی را بیان کند. این واقعیّت که ادیان مختلف در پی آن بر میآیند تا این محتوا را در قالبهای فکری کاملاً متفاوت بریزند، بههیچوجه بهمعنای ایرادی برضدّ کنه واقعی دین نیست. شاید بتوان این قالبهای متفاوت را شیوههای تشریحی مکمّل یکدیگر دانست، که هرچند متقابلاً یکدیگر را نفی میکند، امّا ازآغاز در کلیّت خود تصویری از آن غنایی بهدست میدهد که برگرفته از رابطۀ انسان با نظام بزرگ است.”
در ادامۀ صحبت گفتم: ”وقتی تو زبان دین را اینقدر روشن از زبان علم و زبان هنر جدا میکنی، پس آن احکامی که اغلب هم با قاطعیّت اعلام میشود، مانند اینکه “خدای حیّوحاضری وجود دارد”، یا اینکه “روحی لایموت وجود دارد”، به چه معنایی است؟ در این زبان کلمۀ “وجود دارد” به چه معنایی است؟ ما میدانیم که نقد از علم، ازجمله نقد دیراک از علم، درست برضدّ چنین عباراتی است. اجازه بده برای اینکه اوّل به وجه معرفتشناختی نظری مسئله بپردازیم، این مقایسه را انجام دهیم:
همانطورکه میدانی، در ریاضیات با واحدی موهومی، یعنی با ریشۀ دوم 1-، که بهصورت نوشته میشود، سروکار داریم، و برای معرّفی آن، نشانۀ را به کار میگیریم. این را هم میدانیم که این عدد در بین اعداد طبیعی وجود ندارد. باوجوداین شاخههای مهمّی از ریاضیات، مثلاً همۀ نظریّۀ توابع تحلیلی، بر معرفی این واحد موهومی استوار است؛ و این هم به معنای آن است که متأخراً وجود دارد. تو هم با من موافقی که وقتی میگویم “ وجود دارد”، این جمله به معنای چیزی جز این نیست که “روابط مهمّی در ریاضیات وجود دارد که آنها را میتوان با معرّفی مفهوم به سادهترین صورتی نمایاند”. امّا این روابط بدون معرّفی هم وجود دارد؛ بههمین سبب میتوان از این نوع ریاضیات هم در علوم طبیعی و فنون، عملاً بهخوبی استفاده کرد. مثلاً در نظریّۀ توابع آنچه اهمیّت دارد، وجود قانونمندیهای ریاضی مهمّی است که بر زوجی از متغیّرهای پیوسته استوار است. وقتی مفهوم انتزاعی را میسازیم، این روابط سادهتر فهمیده میشود، گرچه این مفهوم برای درک مطلب اساساً ضروری نیست و میان اعداد طبیعی هم برایش همتایی وجود ندارد. مفهوم انتزاعی مشابه دیگری در ریاضیات، مفهوم بینهایت است که آن هم در ریاضیات جدید اهمیّت زیادی دارد، گرچه با آن هم هیچچیز مطابقت نمیکند و تازه با ورودش در ریاضیات هم خود را به دردسر بزرگی دچار کردهایم. بنابراین در ریاضیات پیوسته به مرحلۀ انتزاعی بالاتری میرویم و از این راه هم به فهمی یکپارچه از حوزۀ وسیعتری میرسیم. آیا میتوانیم- برای اینکه به نقطۀ شروع سؤال برگردیم- کلمۀ “وجود دارد” را در دین هم بهمعنای رفتن به مرحلۀ انتزاعی بالاتری بدانیم؟ این رفتن به مرحلۀ بالاتر هم باید کار را بر ما آسانتر کند تا روابط در جهان را بفهمیم، و نه بیشتر. امّا آن روابط هم همیشه بهواقع وجود دارد، و برای آنها هم فرق نمیکند که ما با چه قالبهای فکری میخواهیم آنها را درک کنیم.”
بور در جواب گفت: “تاآنجاکه حرف از وجه معرفتشناختی مسئله است، شاید این مقایسه خوب پیش برود. امّا از دیدگاه دیگری این مقایسه ناقص است. در ریاضیات میتوانیم خود را در فکر از محتوای احکام دور نگاه داریم؛ و سرانجام هم این امر به بازی فکریای میماند که میتوانیم در آن شرکت کنیم یا خود را از شرکت در آن محروم کنیم. امّا در دین مسئله به خود ما مربوط میشود، به زندگی ما و به مرگ ما، چون در اینجا احکام اعتقادی به مبادی رفتار ما تعلّق دارد و دستکم غیرمستقیم به مبادی وجودی ما؛ پس ما هم نمیتوانیم از دور فقط نظاره کنیم. و نگرش ما هم به مسائل دین اصلاً نمیتواند از جایگاه ما در جامعۀ بشری جدا باشد. وقتی دین بهعنوان ساختار فکری در جامعهای از انسانها پدیدار شد، شاید بازهم جایی برای این پرسش باقی ماند که آیا باید در جریان تاریخ به دین بهعنوان قویترین نیروی سازندۀ جامعه نگریست، یا آنکه جامعهای که حالا وجود دارد ساختار فکری خود را میسازد و گسترش میدهد، و خود را با معرفت کنونیاش سازگار میکند. بهنظر میرسد که فرد در زمان ما کاملاً آزادانه میتواند انتخاب کند که با توجّه به فکرش و رفتارش، خود را در کدام یک از ساختارهای فکری جا دهد؛ و در این آزادی این واقعیّت بازتاب دارد که جمود در مرزهای حوزههای فرهنگی مختلف، و در جوامع بشری رو به سستی دارد و این مرزها رو به روانشدن. امّا حتّی زمانی که این فرد میکوشد تا بیشترین استقلال را بهدست آورد، بازهم ناگزیر است از ساختارهای فکری موجود، آگاهانه یا ناآگاهانه، چیزهای زیادی بگیرد؛ چون او بازهم باید بتواند با اعضای دیگر جامعهاش، که در آن تصمیم به زندگی گرفته است، دربارۀ زندگی و مرگ و دربارۀ روابط کلّی صحبت کند. او باید فرزندانش را بنابر سرمشقهای جامعه تربیت کند، او باید برای خود در زندگی کلّی جامعهاش جایی بیابد. و اینجاست که دیگر آن ظرافتهای معرفتشناختی اصلاً به کارش نمیآید. ما در اینجا هم باید کاملاً آگاه باشیم که رابطهای مکمّلی میان تفکّر انتقادی دربارۀ محتوای عقیدتی دین و عملی که پیششرط تصمیم به انتخاب ساختار فکری آن دین است، وجود دارد. از اجرای آگاهانۀ تصمیمی که فرد میگیرد نیرویی حاصل میشود که او را در رفتارش راهبری میکند، به او در پریشانی خاطر کمک میکند؛ اگر رنجی ببیند، او را تسلّی میدهد، بهطوریکه احساس امنیّت در نظام بزرگ ضامن آن میشود. اینطور است که دین به همآهنگشدن زندگی با جامعه کمک میکند؛ و از مهمترین کارهایش این است تا در زبانش به استعاره و رمز، نظام بزرگ را یادآوری کند.”
در دنبالۀ سؤالم گفتم: “تو خیلی از انتخاب آزاد فرد صحبت میکنی؛ و وقتی آن را با فیزیک اتمی مقایسه میکنی، مثل این است که تو این انتخاب آزاد را با آزادی ناظری میسنجی که میتواند تجربهاش را بهاینصورت یا آنصورت انجام دهد. شاید در فیزیک کلاسیک برای چنین مقایسهای جایی وجود نداشته باشد. امّا آیا حاضری خصیصههای ویژۀ فیزیک امروز را حتّی مستقیمتر به مسئلۀ آزادی اراده مربوط کنی؟ تو میدانی که جبرینبودن کامل پدیدهها در فیزیک اتمی گاهی همچون دلیلی به کار گرفته میشود، گوییکه برای آزادی ارادۀ فرد و مداخلۀ خدا دوباره جایی باز شده است.”
بور در جواب گفت: “من یقین دارم که در اینجا بهطور ساده موضوع سوءفهمی در میان است. ما نباید سؤالهای مختلف را با یکدیگر خلط کنیم؛ این سؤالها به عقیدۀ من به شیوههای مختلف مشاهده تعلّق دارد که درعینحال مکمّل یکدیگر است. وقتی از آزادی اراده حرف میزنیم، منظور ما آن موقعیّتی است که در آن باید تصمیمی بگیریم. این موقعیّت، موقعیّت دیگری را نفی میکند که در آن محرّکات رفتار خود را تحلیل میکنیم، و یا حتّی آن موقعیتی را نفی میکند که در آن فرایندهای فیزیولوژیکی را، مثلاً فرایندهای الکتروشیمیایی مغز را مطالعه میکنیم. پس در اینجا با موقعیّتهای سرو کار داریم که نوعاً کاملاً مکمّل یکدیگر است، وبههمین سبب هم این سؤال که آیا قوانین طبیعی بهقطع یا بهاحتمال تعیینکنندۀ آن رویداد است، به سؤال آزادی اراده مستقیماً مربوط نمیشود. مسلّم است که این شیوههای مختلف مشاهده، باید سرانجام با یکدیگر سازگار باشد، یعنی اینکه باید بتوانیم آنها را بیابهام بشناسیم، چون همگی به واقعیتّی یکسان تعلّق دارد؛ امّا اینکه در هریک در جزئیّات چه پیش میآید، چیزی است که عجالتاً هنوز نمیدانیم؛ و سرانجام وقتی حرف از مداخلۀ خداست، از محدودیّت علمی آن رویداد، بهطور آشکار حرفی زده نمیشود، بلکه حرف از آن رابطۀ معنایی است که آن رویداد را با رویدادهای دیگر یا با فکر انسان پیوند میدهد؛ امّا این رابطۀ معنایی هم به امرواقع تعلّق دارد، درست مثل آن محدودیّت علمی، و شاید هم سادهانگاری کاملاً بهخطایی باشد که آن رابطۀ معنایی را فقط بهحساب وجه ذهنی واقعیّت بگذاریم. امّا در اینجا هم میتوان از موقعیّتهای شبیهبههم در علم درس گرفت. در زیستشناسی روابط شناختهشدهای وجود دارند که بنابر کنهشان علّی نیستند، بلکه غاییاند، یعنی بنا بر هدفی که دارند تشریح میشوند. میتوان مثلاً فرایند بهبود موجود زندهای را درنظر گرفت که جراحتی برداشته است. تفسیر غایتگرا، رابطۀ مکمّلی سنخیای با آن تفسیری دارد که براساس قوانین شناختهشدۀ فیزیکی- شیمیایی، یا قوانین فیزیک اتمی صورت گرفته است؛ بهاین معناکه در یک مورد سؤال میکنیم که آیا فرایند، برای رسیدن به هدف دلخواهش، یعنی برقراری دوبارۀ روابط عادّی در موجود زنده، در خود ارگانیسم صورت میگیرد، یا آنکه، در مورد دیگر، براساس جریان علّی پدیدههای مولکولی است. این دو شیوۀ مشاهده یکدیگر را نفی میکند، امّا ضرورناً هم در تضاد با یکدیگر نیست. کاملاً بجاست تا بپذیریم که بررسی قوانین مکانیک کوانتومی در ارگانیسم زنده، این قوانین را درست بههمان اندازه تأیید میکند که در مادۀ بیجان. باوجوداین، تشریح غایتگرا هم کاملاً درست است. گمان میکنم که پیشرفت فیزیک اتمی بهسادگی به ما آموخت که باید ازحالا بهبعد با ظرافت بیشتری فکر کنیم.”
گفتم: “ما بازهم، خیلی راحتتر از آنچه فکرش را میکردیم، به وجه معرفتشناختی دین برگشتیم. امّا دفاعیّۀ دیراک برضدّ دین هم بهخصوص مربوط به وجه اخلاقی آن میشد. دیراک میخواست بهخصوص از آن بیصداقتی یا خودفریبیای انتقاد کند که خیلی هم راحت به هر فکر دینی میپیوندد، و او هم بهحقّ آن را تحمّل نمیکرد. امّا در اینجا خودش هم خردگرای متعصّبی شده است؛ احساس من هم این است که دراینجا خردگرایی نمیتواند کافی باشد.”
نیلس گفت: “چقدر عالی شد که دیراک اینقدر با حرارت به خطر خودفریبی و تضادهای درونی اشاره کرد؛ امّا این هم کاملاً لازم بود که ولفگانگ با تذکّرش، که از سر شوخی بود، دستآخر او را متوجّه کرد که چقدر دشوار است تا خودمان را از دست این خطرکاملاً در امان نگاه داریم.” نیلس این گفتوگو را با یکی از آن قصّههایی تمام کرد که در چنین وقتهایی بارغبت تعریف میکرد: “در نزدیکی خانۀ ییلاقی ما در تیسویل مردی زندگی میکند که بالای در ورودی خانهاش نعل اسبی آویزان کرده است. این نعل اسب بنا بر روایت عامیانۀ کهنی خوشبختی میآورد. آشنایی از او پرسیده بود: “راستیراستی، تو اینقدر خرافاتی هستی؟ راستی عقیده داری که این نعل اسب برای تو خوشبختی میآورد؟” مرد هم جواب داده بود: “مسلّماً نه؛ امّا میگویند که این نعل تازه وقتی اثر دارد که به آن اعتقاد نداشته باشی.”
* * * *
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ فارسی (برخطّ)
(اعداد همان شمارۀ فصلهاست)
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت بهسوی سرزمین نو)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عملگرای)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان(
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بهسوی آغازی نو)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
- ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)
فهرست مطالب نسخۀ آلمانی در فارسی
پیشگفتار: ص ۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (1910 – 1919) ص ۱۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (1920 – 1922) ص ۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (1922 – 1924) ص ۶۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (1925 – 1926) ص ۸۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
فصل ششم: عزیمت بهسوی سرزمین نو (1926 – 1927) ص ۱۰۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت بهسوی سرزمین نو)
فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عملگرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عملگرای)
فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی (1930 – 1932) ص ۱۴۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی)
فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (1930 – 1932) ص ۱۶۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
فصل یازدهم: بحثهایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
فصل سیزدهم: بحثهایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (1935 – 1937) ص ۲۱۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳ (از 1937 تا 1941) ص ۲۲۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
فصل پانزدهم: بهسوی آغازی نو (1941 – 1945) ص ۲۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بهسوی آغازی نو)
فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت پژوهنده (1945 – 1950) ص ۲۶۲؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
فصل هفدهم: اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین)
فصل هجدهم: بگومگوهایی در سیاست و علم (1956 – 1957) ص ۲۹۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (1957 – 1958) ص ۳۱۲؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی (1961 – 1965) ص ۳۲۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ آلمانی
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze
Inhaltsverzeichnis
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Gespräche im Umkreis der Atomphysik): Inhaltsverzeichnis
Vorwort . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 7
- Erste Begegnung mit der Atomlehre (1919-1920) . 9
- Der Entschluss zum Physikstudium (1920) . . . . 25
- Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) . . . 39
- Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924). 57
- Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ……….. 74
- Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . . 88
- Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927). . . . . . . . . . . . 101
- Atomphysik und pragmatische Denkweise (1929). . 114
- Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . . . . . . . . 125
- Quantenmechanik und Kantsche Philosophie (1930 bis 1932)… 141
- Diskussionen über die Sprache (1933). . . . 150
- Revolution und Universitätsleben (1933). . . 168
- Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937) . . . . 184
- Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (1937- 194`) . . . .195
- Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945) . . . . 211
- Über die Verantwortung des Forschers (1945-1950) 226
- Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . . ,.241
- Auseinandersetzungen in Politik und Wissenschaft (1956-1957) . . . . . . . . . . . . . . . . . . 256
- Die einheitliche Feldtheorie (1957-1958). . . . . . 269
- Elementarteilchen und Platonische Philosophie (1961 bis 1965) . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 277
اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در این نشانی است: https://goo.gl/u48i2j).
فهرست اعلام نسخۀ آلمانی
Der Teil und das Ganze: Personenregister
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister
Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311
Aristarch (von Samos) 50
Aristoteles 187, 331
Bach, Johann Sebastian 24
Barton, H. A. 132-140
Beck, Ludwig 258f
Beethoven, Ludwig van 36
Beltz, Hans 195
Bethe, Hans A. 218
Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.
Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195
Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193
Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.
Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206
Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273
Bücking 227
Burckhardt, Jacob 73, 203
Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277
Chadwick, James 183
Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.
Cockroft, John D. 214
Compton, Arthur Holly 85
Corinth, Lovis 231, 330
Courant, Richard 65, 273
Darwin, Charles 157 ff, 327 f.
Debye, Peter 131
Demokrit 184f, 325
Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316
Döpel, Gustav Robert 240
Drude, Burkhard 112
Dürr, Hans-Peter 321-326, 329
Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322
Egil Skallagrimsson 75, 81
Ehrenfest, Paul 115
Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259
Faraday, Michael, 53
Fermi, Enrico 231-255, 266
Franck, James 65
Frank, Philipp 284 ff
Franz, Ferdinand, Erzherzog 71
Fräser, Ronald 274
Friedrich II. von Dänemark 76
Fries, Jakob Friedrich 164
Galvani, Luigi 266
Gerlach, Walter 262, 264
Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333
Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244
Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176
Hamlet, Prinz von Dänemark 77
Hassei, Ulrich von 258f.
Haydn, Joseph 36
Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331
Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332
Helmholtz, Hermann von 90
Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304
Hipparch (von Nikaia) 50
Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268
Holst, Erich von 327, 333f.
Houtermans, F. G, 246
Hund, Friedrich 163, 206
Jacobi, Erwin 227
James, William 187
Jensen, H. D. 246
Jessen, Jens 258f.
Joliot, Frederic 266
Jordan, Pascual 90, 110
Kaiser, Ludwig 278
Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210
Klein, Oskar 113, 145
Kolumbus, Christoph 101
Kockel, B. 225
Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€
Laue, Max von 90, 162
Landau, Lew Dawidowitsch 163
Lao-tse 189
Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f
Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206
Lindemann, T. 29, 30, 42
Lorenz, Konrad 327
Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330
Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.
Malebranche, Nicole 16ff., 25
Manet, Edouard 113
Marx, Karl 154
Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222
Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38
Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216
Neumann, John von 158
Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294
Nial 75, 81
Ornstein 85
Pascal, Blaise 293
Pash, Boris T. 261, 330
Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331
Pegram 234f.
Peierls, Rudolf E. 163
Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333
Puincar6, Jules-Henri 266
Popitz, Johannes 258 f.
Powell, Cecil 275
Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288
Reichwein, Adolf 259
Rein, Hermann 276
Rousseau, Jean-Jacques 36
Rubens, Heinrich 90
Ruf, Sep 321
Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223
Sauerbruch, Ferdinand 258
Schardin 249E
Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284
Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277
Schrödinger, Erwin 102-109, 110
Schubert, Franz 36, 254
Schulenburg, Werner Graf von der 258
Shakespeare, William 77
Shaw, George Bernard 317
Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105
Spranger, Eduard 258
Strauß, Franz Josef 304
Teller, Edward 163, 321
Thorwaldsen, Bertel 214
Volta, Alessandro 266
Waerden, Barthel Leendert van der 206
Walton, Ernest T. S. 213
Weber, Max 295
Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, 235-240, 246f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330
Weyl, Hermann 29, 42
Wien, Wilhelm 104, 105
Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300
Wittgenstein, Ludwig 123, 280
Wu, Chien-Shiung 312
Yang, Chen Ning 312
* * * *
Kurztitelaufnahme
Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion
ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل هفتم). گفتگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین، پیپر، 1972