ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (1933)

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Revolution und Universitätsleben), Piper, 1972

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل دوازدهم). پی‌پر، ۱۹۷۲

  (برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) https://goo.gl/u48i2j

جزء و کلّ:  انقلاب و زندگی دانشگاهی (1933)

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Revolution und Universitätsleben

انقلاب و زندگی دانشگاهی (1933) 

همین‌که در نیمسال تابستانی 1933 به مؤسّسه‌ام در لایپزیک بازگشتم، ازهم‌پاشی با سرعت هرچه تمام‌تر در جریان بود. بسیاری از بااستعدادترین اعضاء گروهم آلمان را ترک کرده بودند، و برخی دیگر تدارک فرار می‌دیدند. حتّی فلیکس بلوخ، آن دستیار درخشانم، تصمیم به مهاجرت گرفته بود، و مسلّماً من هماز خودم باید می‌پرسیدم که آیا ماندنم در آلمان هنوز هم کاری عقلانی است. از این دوران تأمّلات دردآور که چه کاری درست است، دو گفتوگو به‌خصوص به یادم مانده است، که در اینجا برایم کمک‌حالی شد؛ یکی با دانشجویی از جوانان ناسیونال سوسیالیست بود، که به کلاس‌هایم می‌آمد، و دیگری با ماکس پلانک.

من در آن زمان در اتاق زیرشیروانی کوچکی با دیوارهای اریب در طبقۀ آخر مؤسّسه‌ام زندگی میکردم. وقت اسبابکشی به آنجا مهم‌ترین چیزی که خریدم تا اتاقم را آراسته کنم، پیانوی بزرگی ساخت شرکت بلوتنر در لایپزیک بود، که شب‌ها غالباً با آن تنها، یا به‌همراه دوستانم موسیقی مجلسی می‌نواختم. و چون درکنار دیگر کارهایم هم در مدرسۀ عالی موسیقی نزد هانس بلتس، نوازندۀ پیانو، درس پیانو میخواندم، ناگزیر بودم گاهی هم ظهرها به‌وقت ناهار با آن تمرین کنم، و ازقضا در آن هفته‌ها هم به کنسرت شومان در آ-مینور می‌پرداختم.

بعدازظهری پس از چنین تمرینی از خانه‌ بیرون می‌رفتم تا پایین به مؤسّسه بروم که چشمم به دانشجوی جوانی افتاد که در سرسرا روی نیمکتی کنار پنجره نشسته بود، که گاهی هم او را در کلاس درسم با اونیفورمی قهوهای دیده بودم. او از جایش کمی خجالت‌زده بلند شد و به من سلامی کرد، به‌طوری‌که من هم از او پرسیدم که کاری با من دارد.

با کمی تردید هم در جوابم گفت: نه، داشتم به موسیقی شما گوش میکردم.امّا چون این سؤال را هم از من  می‌پرسید، اگر بتوانم شاید چند کلمه‌ای با شما حرف بزنم، بسیار سپاس‌گزارخواهم بود. من هم او را به اتاقم دعوت کردم، و همین شد که برایم درد دل کرد:

«من به کلاس شما میآیم و میدانم که خیلی چیزها هم از این راه یاد می‌گیرم. امّا جز این، ارتباطی با شما ندارم. وقتی هم تمرین می‌کنید، چندین بار تاحالا به پیانوزدن شما گوش کردهام. جز این، خیلی هم کم موسیقی گوش می‌کنم. این را هم میدانم که شما هم در جنبش جوانان بوده‎‎اید، امّا خود من هم حالا عضو آنم. امّا شما هم هیچ‌وقت پا در اجتماعات جوانان نمی‌گذارید، چه در گردهمایی‌های دانشجویان ناسیونال‌سوسیالیست باشد، یا جوانان هیتلری یا در جمعی حتّی بزرگ‌تر. من خودم از رهبران جوانان هیتلریام، و خیلی هم دلم میخواهد تا شما را زمانی در یکی از گروه‌هایمان ببینم. امّا شما طوری رفتار میکنید مثل اینکه اصلاً به جمع مستحکم استادان پیر و محافظهکاری تعلّق دارید، که هنوز هم می‌خواهند در دنیای دیروز زندگی کنند، به‌طوری‌که به آلمان جدید، که اکنون در جلوی چشمشان پدیدار می شود، کاملاً بی‌اعتنا هستند، اگر نگوییم که از آن بیزارند. امّا من هم اصلاً نمیتوانم پیش خودم تصوّر کنم که آدمی مثل شما که این‌قدر جوان است و ازسر شوق موسیقی می‌زند، در برابر جوانان ما، که امروز آلمان را ازنو می‌سازند، یا می‌خواهند بسازند، بی‌اعتنا باشد و بدون دلبستگی. ما بالاخره به آدمهایی احتیاج داریم که تجربۀ بیشتری از ما دارند، به آن‌هایی که حاضرند در این کار بازسازی کمک کنند. شاید شما از این دل‌زده‌اید که حالا کارهای زشتی روی می‌دهد، که اشخاص بی‌گناه تعقیب یا از آلمان بیرون رانده می‌شوند. امّا باور کنید که من هم مثل شما از چنین ظلمی وحشت دارم، و یقین دارم که هیچ یک از دوستانم هم در این جور کارها شرکت نمیکنند. شاید هم نتوان در چنین انقلاب بزرگی جلوی این کار را گرفت تا در آن هیجانات روزهای اوّل آن‌قدر زیاده‌روی شود، تا پس از اوّلین پیروزی‌ها اشخاص فرومایه مصدر امور شوند. امّا می‌توان امید داشت که پس ازسپری‌شدن دوران گذار کوتاهی این اشخاص دوباره از گردونه بیرون رانده شوند. درست به همین دلیل به همکاری همۀ آن کسانی نیاز داریم که از راه درست در فکر بازسازی هستند، به همۀ آن کسانی که برای مثال در جنبش بازهم آن افکاری را بیشتر وارد می‌کنند که پیشتر در جنبش جوانان وجود داشت. پس حالا به من بگویید که چرا نمی‌خواهید با ما سروکار داشته باشید.»

«اگر حرف فقط از دانشجویان جوان باشد، شاید دلش را داشته باشم با سخنرانی و همکاری در این راه کمکی بکنم تا آن افکاری راهی برای خود باز کند که من هم آن‌ها را درست می‌دانم. امّا امروز توده‌های عظیم مردمی در حرکت است، پس دیگر نظر چند استاد و دانشجو به‌حساب نمی‌آید. به‌علاوه، رهبران این انقلاب، با خوارکردن آن به‌اصطلاح روشنفکران، به خود اطمینان خاطر داده‌اند که مردم آن هشدار به خردورزی‌ای را به‌جدّ گوش می‌کنند که از کسانی بر می‌خیزد که شاید فکری متفاوت دارند. اصلاً من سؤال دیگری به‌عکس از شما می‌پرسم: شما از کجا می‌دانید که می‌خواهید آلمانی نو بسازید؟ اینکه نیّت شما هم خوب است، چیزی نیست که من هم بتوانم از همان ابتدا منکرش شوم. امّا آنچه عجالتاً به‌یقین می‌دانیم این است که آلمان قدیم درحال ویرانی است، که ظلم از همه سو دامن‌گیر است، بقیّه‌اش هم عجالتاً خواب‌وخیال محض است. اگرسعی شما این باشد که آن چیزی را دگرگون یا بهتر کنید که دچار گسستگی شده است، به‌یقین من هم به‌طیب خاطر با شما هستم. امّا آنچه درواقع روی می‌دهد، به‌کلّی چیز دیگری است. باید بفهمید که کمکی از دست من بر نمی‌آید، وقتی پای ویران‌کردن آلمان در کار است؛ و قضیّه هم به‌همین سادگی است.”

«نه، این دیگر درواقع بی‌انصافی شماست. حتّی خود شما هم مدّعی نیستید که اصلاحات کوچک به جایی بر‌سد. از بعد از جنگ تاحالا، وضع هر روز بدتر و بدتر شده است. اینکه ما جنگ را باختیم، اینکه دیگران هم قوی‌تر شده‌اند، این  حقیقت دارد، و به این معناست که باید از آن درس گرفت. امّا از آن وقت تاحالا چه اتّفاقی افتاده است؟ کافه‌ و کاباره درست کردیم و همۀ آن کسانی را به باد مسخره گرفتیم که به خودشان زحمت داده بودند، که به خودشان رنج داده بودند، که   فداکاری کرده بودند. پس همۀ این خل‌خلی‌ها برای چی؟ خوش بگذرانید، جنگ را باختیم، امّا شراب و زن‌ زیبا را که از ما نگرفته‌اند. و در کار اقتصاد هم، فساد دیگر حدّومرز ممکنی نمی‌شناخت. وقتی هم که دولت دیگر آهی در بساط نداشت، چون میبایست غرامت می‌پرداخت یا آنکه مردم آن‌قدر فقیر شده بودند که دیگر نمی‌توانستند مالیات بیشتری بپردازند، کاری که دولت کرد این بود که سهل‌وساده پول چاپ کرد. اصلاً چرا این کار را نکند؟ اینکه خیلی از پیرمردها و پیرزن‌ها را، خیلی از مردم بی‌نوا را، تا دینار آخر داروندارشان را هم از کیسه‌شان با فریب بیرون کشیده بودیم، و آن‌ها را به دست گرسنگی سپرده بودیم، چیزی نبود که خم بر ابروی کسی بیاورد. دولت آن‌قدر پول داشت تا از پس مخارجش بر بیاید، پول‌دارها هم پول‌دارتر ‌شدند، و بی‌نواها هم بی‌نواتر. و شما هم باید بپذیرید که در این بدترین رسوایی‌های مالی سال‌های اخیر، بازهم  مثل همیشه یهودی‌ها آستین بالا زده بودند.»

«و به این دلیل این حق را برای خود قائلید تا یهودی را آدم دیگری بدانید، با او با بی‌شرمی رفتار کنید، و خیلی از آدم‌های نامدار را از آلمان بیرون کنید؟ چرا اصلاً این کار را به عهدۀ محکمه نمی‌گذارید، تا آن‌ها را مجازات کند، آن کسانی را که ظلم کرده‌اند، و این کار را صرف‌نظر از عقیدۀ دینی و نژاد بکند؟”

«چون چنین اتّفاقی نخواهد افتاد. عدلیّه مدّت‌هاست که عدلیّۀ سیاسی شده است، که فقط کارش این است تا پرونده‌های خاک‌خوردۀ دیروز را بازهم کش بدهد، چون این کار بازهم طبقۀ حاکم را حفظ می‌کند، بی‌آنکه اصلاً هم در فکر صلاح همۀ مردم  باشد. نگاه کنید که چه احکام ملایمی در مورد بدترین رسوایی‌های مالی صادر شده است. فکر فساد در خیلی از جاهای دیگر هم آشکار است. در نمایشگاههای امروزی آثار هنری، مزخرفترین چیزها را، آشفتگی‌های فکری تمام‌عیار را هنر می‌دانند، و وقتی هم آدمی عادی از آن‌ها خوشش نمی‌آید، به او می‌گویند که “تو چیزی از این‌ها نمی‌فهمی، چون تو اصلاً خیلی خنگی”. و آیا اصلاً دولت در فکر مردم بی‌نوا بوده است؟ همیشه هم ادّعا می‌شود که سازمان‌های اجتماعی خوبی وجود دارد که مراقبت می‌کنند تا کسی گرسنه نماند. امّا آیا این کفایت می‌کند که به آدمی بی‌نوا آن‌قدر پول بدهیم تا از گرسنگی نمیرد، تا بعد هم دیگر اصلاً به فکرش نباشیم؟ باید قبول کنید که ما حالا داریم این کار را بهتر انجام می‌دهیم. ما با کارگران نشست‌وبرخاست داریم، با آنها در گروه‌های ضربت تمرین میکنیم، برای فقرا مواد غذایی و پوشاک جمع میکنیم، باهم در تظاهرات شرکت می‌کنیم، و حس میکنیم که احساس خوشحالی می‌کنند که ما در زندگی‌شان سهمی داریم. و این به‌یقین قدمی به‌جلو است. در این چهارده‌سال گذشته هرکسی فقط به فکر جیب خودش بود. آنچه هم به‌حساب می‌آمد این بود که چه کسی لباس بهتری از همسایهاش می‌پوشد، چه کسی کاشانۀ آراسته‌تری دارد، تا در چشم مردم بهتر جلوه کند. و نمایندگان مجلس هم هیچ فکروذکری جز این نداشتند تا بیشترین امتیازات مادی را برای حزبشان جور کنند. هر کسی دیگری را به سودجویی سرزنش می‌کرد، تا بتواند خود ثروت بیشتری بیندوزد. کسی در فکر رفاه عموم نبود. و هروقت هم که توافقی در جایی به دست نمی آمد، کار به کتک‌کاری می‌کشید، یا دوات مرکّب به سر هم می‌زدند. این وضع پایان پیدا کرد و جایی هم برای گله نمی‌ماند.”

«اصلاً هیچ وقت به این امکان فکر کرده‌اید که مردم آلمان پس از سال 1919 ناگزیر شدند تا خودشان یاد بگیرند که چطور خودشان بر خودشان حکومت کنند؛ و این هم اصلاً کار آسانی نبود تا بفهمند که باید حقوق دیگران را از دل‌وجان رعایت کرد، حتّی اگر دولت‌مردان دیگر آن اقتدار را نداشته باشند تا عدالت را درهمه جا برقرار کنند؟

«شاید این طور باشد، امّا احزاب هم چهارده‌سال فرصت داشتند تا این درس را یاد بگیرند؛ امّا درواقع هر سال بدتر از سال قبلش شد و چیزی بهتر نشد. وقتی ما در داخل آلمان باهمدیگر سر جنگ داریم و یکی دیگری را فریب می‌دهد، پس نباید هم خیلی تعجّب کنیم که شأن آلمان در خارج هر روز پایین‌تر بیاید و آن‌ها هم در خارج به‌نوبۀ خود در فکر فریب ما برآیند. اتحادیّۀ ملل از حقّ تعیین سرنوشت ملّت‌ها حرف می‌زند، امّا مسلّماً هیچ‌کس هم تاحال از مردم تیرول جنوبی نپرسیده است که به کجا می‌خواهند ملحق شوند – تیرول جنوبی هم که جزو ایتالیاست. و بعد هم ورّاجی در باب امنیّت و خلع سلاح است، امّا منظور همیشه خلع‌سلاح آلمان است و امنیّت دیگران. شما نمیتوانید ما جوانان را سرزنش کنید که چرا با همۀ این دروغها چه در داخل و چه در خارج یک‌سره کنار نمی‌آییم. حقیقت این است که شما هم دراصل خواهان آن نیستید.”

«و شما هم عقیده دارید که پیشوای شما آدولف هیتلر صادق‌تر از دیگران است؟»

«گمان می‌کنم که شما با هیتلر همدلی ندارید، چون او در چشم شما آدمی خیلی ابتدایی است. امّا او چون با مردم معمولی حرف میزند، ناچار است از زبان آن‌ها هم استفاده کند. من نمی‌توانم برایتان هم دلیل بیاورم که صادقتر از دیگران است؛ امّا خودتان هم به‌زودی خواهید دید که او در کارش بیش از دیگر سیاست‌مداران ما توفیق خواهد داشت. این را هم به چشم خودتان خواهید دید که دشمنان آلمان از زمان جنگ گذشته به هیتلر درقیاس با پیشینیانش امتیازهای بیشتری خواهند داد، و تنها به این دلیل که اگر بخواهند سر آن ظلمی که به ما کرده‌اند، بمانند، آن وقت دیگر از همین حالا باید خودشان فداکاری کنند. در سال‌های پیش این کار برای آن‌ها خیلی سادهتر بود، چون دولت آلمان به هر زوری از بیرون تن در می‌داد.»

«حتّی اگر در این مورد حق با شما باشد، این را نمی‌دانم که آیا امتیازی که به زور از دیگران به دست می آوریم، می‌تواند به حساب پیروزی درست جنبش شما یا هیتلر گذاشته شود. چون با هر امتیازی که از این راه به‌چنگ بیاوریم، آلمان بازهم برای خودش دشمنان بیشتری درست می‌کند، و اینکه این اصل اساسی، “دشمن بیشتر، افتخار بیشتر” کارش به کجا می‌انجامد، نکته‌ای است که درواقع باید از جنگ گذشته فرا گرفته باشیم.”

«پس شما عقیده دارید که آلمان باید بازهم همان کشوری بماند که همه بی‌سروصدا هم تحقیرش می‌کنند و هم مسخره، که به هر چیزی تن در می‌دهد، که اصلاً در جنگ گذشته همۀ تقصیرها تنها با او بود، چون دیگران آن را مقصّر می‌دانند، و بالاخره برای اینکه آلمان جنگ گذشته را هم باخت – و شما هم لابد همۀ این چیزها را تحمّل‌پذیر می‌دانید؟”

سعی کردم او را آرام کنم: «اینجا دیگر ما حرف همدیگر را بد می‌فهمیم. منظورم را باید درست‌تر برایتان روشن کنم. من فهمیدهام که کشورهایی مثل دانمارک، و سوئد یا سوئیس کاملاً زندگی خوبی دارند، اگرچه در صدسال اخیر هیچ جنگی را نبرده‌اند، و از نظر نظامی هم نسبتاً ضعیف‌اند؛ امّا بازهم در این وضع نیمه‌وابسته به قدرت‌های بزرگ ویژگی‌های خود را حفظ کرده‌اند. چرا ما نباید دنبال هم‌چنین چیزی باشیم؟ شاید شما معترض شوید که ما کشوری بسیار بزرگ‌تر و ازنظر اقتصادی ملّتی قدرتمند‌تر از سوئیس و سوئدیم؛ پس به‌همین دلیل هم باید نفوذ بیشتری در صحنۀ جهانی داشته باشیم. امّا من هم اینجا آینده‌ای با گسترۀ بیشتر در نظر دارم. این دگرگونیها در ساختار جهان، که خود ما امروز شاهد آنیم، به‌نحوی به آن دگرگونی‌هایی شباهت دارد که در اروپا در دوران گذار از قرون میانه به دوران جدید روی داد. در آن زمان در پی توسعۀ فنّاوری، به‌ویژه فنّ ساخت سلاح، تمامیّت‌هایی که از نظر سیاسی استقلال داشت، مانند شهرها و قلاع شوالیه‌ها، محو شد – دست‌کم به‌عنوان ساختار سیاسی مستقل محو شد – و جای آن‌ها را تمامیّت‌های بزرگ‌تری، دولت‌های محلّی کوچک و بزرگ‌تری گرفت. وقتی این گذار عملی شد، دیگر برای شهر مزیّت چشم‌گیری به حساب نمی‌آمد تا دورتادور خود دیوارهای پرهزینه و خاک‌ریزهای دفاعی بکشد. به‌عکس این قضیّه، شهری کوچک که از ساخت چنین دیوارهایی در اطرافش، صرف‌نظر کرده بود، شاید آسانتر و سریعتر از شهرهایی می‌توانست توسعه یابد تا شهری بزرگ‌تر که حصار مستحکم دورش رشد آن را سد کرده بود. در زمان ما هم فنّاوری پیشرفت‌های عظیمی کرده است، و در فنّ ساخت سلاح هم به سبب ابداع هواپیما تغییرات بنیادینی روی داده است. و امروز هم گرایش به سوی بنای تمامیّت‌های سیاسی بزرگ‌تر است، که از مرزهای ملّی فراتر می‌رود، و هیچ جایی برای نشناختن باقی نمی‌گذارد. به‌این دلیل شاید امنیّت کشور ما هم بهتر تأمین شود، اگر ما هم از تقویت تسلیحات یک‌باره دست برداریم و به جای آن بکوشیم با اهتمام به کار اقتصادی، روابط حسن همجواری با ملّت‌هایی برقرار کنیم که در اطراف ما هستند. روی‌آوردن ما به تقویت تسلیحات شاید نتیجه‌اش این باشد که نیروهای مخالف ما هم در دیگر کشورها به تقویت قدرت تسلیحاتی خود روی آورند که نتیجۀ نهایی‌اش چیزی جز تضعیف امنیّت نخواهد بود. شاید وابستگی ما به جامعۀ سیاسی بزرگ‌تری خیلی بهتر بتواند امنیّت ما را تأمین کند. این حرف‌ها را فقط برای این می‌گویم که نشان دهم چقدر همیشه دشوار است تا دربارۀ ارزش آن هدف‌های سیاسی‌ای داوری کنیم که در آینده‌ای دور محقّق خواهد شد. به‌همین سبب عقیده دارم که هیچگاه نمی‌توان جنبشی سیاسی را بر پایۀ آن هدف‌هایی داوری کرد، که بلندبلند آن‌ها را اعلام می‌کند و شاید هم در پی تحقّق آن‌ها بکوشد، بلکه باید آن را بر مبنای آن وسائلی داوری کرد که آن‌ها را در راه تحقّق آن هدف‌ها به‌کار می‌گیرد. این وسائل متأسّفانه هم نزد ناسیونال‌سوسیالیستها مذموم است و هم نزد کمونیستها، و نشان از آن دارد که بانیان این دو جریان عقیده ندارند که افکارشان بتواند قدرت یقین را در مردم برانگیزد. به‌همین دلیل من نمی‌توانم با این دو جنبش اصلاً کاری از پیش ببرم، و با اندوه به این نکته یقین دارم که آلمان از این دو جنبش نصیبی جز بلا نخواهد داشت.”

«امّا شما هم باید قبول کنید که با وسائل خوب اصلاً چیزی عاید نشده است. جنبش جوانان نه تظاهرات به راه انداخت، نه شیشه ‌شکست و نه مخالفینش را کتک زد. این جنبش با سرمشق خود فقط می‌کوشد معیارهای ارزشی درست و تازه‌ای مقرّر کند. امّا آیا با این کار هم چیزی بهتر شد؟”

«شاید اگر زندگی سیاسی صرف مدّ نظرتان باشد، خیر. امّا در کار فرهنگی جنبش جوانان خیلی ثمر داشته است. به آموزش ابتدایی و صنایع دستی نگاه کنید، به مدرسۀ طرّاحی دسائو، به حفظ موسیقی قدیم، به جمع‌های آوازخوانی و نمایشهای آماتوری نگاه کنید، آیا این‌ها دیگر دستاورد نیست؟»

«چرا، شاید. مسلّماً نمیخواهم این‌ها را نفی کنم، و من هم از این کارها خوشحالم. امّا آلمان باید از نظر سیاسی هم از این وضعی که فساد درونش را گرفته است، و از آن امرونهی‌ای که از بیرون بر او می‌شود، نجات پیدا کند. و روشن است که این کار تنها با وسائل ممدوح هم ممکن نیست. این هم این نتیجه را در پی ندارد که حالا دیگر باید همه چیز به همان وضع قدیمش باقی بماند. از ما انتقاد میکنید که دنباله‌روی آدمی هستیم که در چشم شما خیلی ابتدایی است، و شما هم با کارهایش موافق نیستید. من هم یهودستیزی او را یکی از بدترین جنبههای جنبش جوانان می‌دانم، و امید دارم که به‌زودی از رمق بیفتد. امّا آیا تاکنون نماینده‌ای از آن دنیای سابق، استادی از آن استادان پیر، که حالا هم از انقلاب ما شکوه دارند، سعی کرده است به ما جوانان راهی نشان دهد، که شاید بهتر باشد، که با وسائل بهتری شاید به هدف بینجامد؟ نه، هیچ‌کس نبود، آن که به ما گفته باشد که چطور می‌توانیم از آن بی‌نوایی بیرون بیاییم. حتّی شما هم چیزی نگفتید. پس بفرمایید که باید چه می‌کردیم؟”

«و شما هم در توّسل به قهر مشارکت کردید و انقلاب کردید- با این توهّم بی‌پایه که از پس ویران‌کردن، شاید آبادانی‌ای بیاید. چه خوب بود می‌دانستید آنچه را یاکوب بورکهارت دربارۀ نتایج نهایی سیاست‌های خارجی انقلاب‌ها نوشته است: “آن خود نیک‌بختی بزرگی است که انقلابی به‌راستی دشمن دیرینۀ خود را به‌جای سرورش ننشاند.” چرا باید این چنین نیک‌بختی دورازانتظاری نصیب ما آلمانی‌ها شود؟ اگر ما مسن‌ترها – و من هم حالا خودم را جزء آن‌ها به‌حساب میآورم- نصیحتی نکردیم، دلیلش هم خیلی ساده این است که ما خود اصلاً اندرزی نمی‌دانستیم – جز همان حرف‌های پیش‌پاافتاده که آدم باید کارش را با وجدان و منظّم انجام دهد و امیدوار باشد که آن سرمشق سرانجام روزی به نیکی بینجامد.”

«پس شما بازهم خواهان آن گذشته‌اید، آن وضع قدیمید، خواهان دیروزید. پس هر اهتمامی هم در راه تغییر آن، به نظرتان مذموم است، و با این کار هم که دیگر نمی‌توان جوان را قانع کرد. پس هیچ چیز نوی هم هرگز نمی‌تواند در دنیا پدیدار شود. و حالا بفرمایید که به چه حقی خود شما در علم خواهان افکار انقلابی تازه هستید؟ با نظریّۀ نسبیّت و نظریّۀ کوانتومی، از بنیان از آنچه از قدیم می‌دانستیم بریدیم.”

«وقتی از انقلاب در علم حرف می‌زنیم، این نکته اهمیّت دارد تا به این انقلاب‌ها با دقّت خیلی زیادی نگاه کنیم. مثلاً همین نظریّۀ کوانتومی پلانک را در نظر بگیریم. شاید بدانید که  پلانک از همان آغاز کار، فکری به‌تمام‌معنا محافظه‌کار داشت، که به‌هیچ‌وجه هم دلش نمیخواست فیزیک قدیم را به‌طور جدّی تغییر دهد. امّآ پیش خودش در نظر داشت تا مسئلۀ کاملاً معیّنی را حلّ کند، یعنی می‌خواست طیف تابش گرمایی را بفهمد. مسّلم است که همّ او براین بود تا قوانین فیزیکی قدیم را حفظ کند، و بر این کار هم سال‌های زیادی صرف کرد تا پی ببرد که حلّ این مسئله ممکن نیست. و درست بعد از این کار بود که فرضیّه‌ای مطرح کرد که در چارچوب فیزیک کلاسیک نمیگنجید، امّا درعین‌حال هم می‌کوشید تا رخنهای را که خود در دیوارۀ فیزیک کلاسیک ایجاد کرده بود، با فرضهای اضافی دیگری دوباره پر کند؛ و برایش معلوم شد که این کار هم ممکن نیست، به‌طوری‌که پی‌گیری همان فرض‌ها به تغییری بنیادی در کلّ بنای فیزیک انجامید. امّا حتّی پس از این دگرگونی هم، در آن سرفصل‌هایی از فیزیک، که می‌توانستیم با مفاهیم فیزیک کلاسیک فهم کنیم، هیچ چیز تغییر نکرد.

 به عبارت دیگر: در علم تنها زمانی انقلابی ثمربخش و مفید است، که بکوشیم تاحدّ ممکن هرچه کمتر تغییری به‌وجود بیاوریم، که کار خود را به حلّ مسئله‌ای کاملاً معیّن، که چارچوبش مشخّص است، محدود کنیم. اهتمام به اینکه از هرچه تاکنون پیش رو داریم، دست بکشیم، هرچیزی را به‌دلخواه خود تغییر دهیم، به بیهودگی محض می‌رسد. واژگونی همۀ آنچه موجود است، فقط از دست متعصّبین نیمه‌دیوانۀ خودسر ساخته است – مثلاً از دست کسانی که داعیۀ آن را دارند که در پی حرکت دائم‌اند -، و به‌یقین هم از این کوشش‌ها نتیجه‌ای عاید نمی‌شود. بااین‌حال نمیدانم که آیا میتوان انقلاب در علم را با انقلابی مقایسه کرد که در زندگی اجتماعی انسان‌ روی می‌دهد.امّا می‌توانم گمان ببرم – حتّی اگر اینجا حرف از رؤیا باشد – که در تاریخ هم دیرپاترین انقلابها آنهایی است که انسان‌ها در آن انقلاب‌ها کوشیده‌اند مسائل کاملاً محدودی را حلّ کنند. یاد‌آورید آن انقلاب بزرگ دوهزارسال پیش را، که بنیان‌گذارش، مسیح، می‌گفت: “من نیامده‌ام تا قانون شما را  لغو کنم، بلکه آمده‌ام تا آن را تمام کنم.” پس یک‌بار دیگر می‌گویم : آنچه مهم است این است تا خود را محدود به یک هدف مهم کنیم، و تا جایی که ممکن است آن را کمتر تغییر دهیم. آن حدّاقلی هم که باید تغییر کند، آن چنان قدرتی در تغییر می‌تواند پس‌ازاین بیابد تا به همۀ صورت‌های زندگی به‌خودی‌خود شکل دهد.”

«امّا چرا شما این‌قدر به صورت‌های قدیمی دل بسته‌اید؟ خیلی وقتها پیش می‌آید که صورتهای قدیم دیگر با زمان ما سازوار نیست و تنها از سر تنبلی به‌نحوی پابرجا می‌ماند. چرا اصلاً نباید آن‌ها را یک‌سره ریشه‌کن کرد؟ مثلاً چقدر این کار به نظرم مهمل می‌رسد، که استادان ما هنوز هم با آن رداهای قرون وسطایی در مراسم دانشگاهی ظاهر می‌شوند. این هم خودش کلاه کهنه‌ای است که باید قیچی‌قیچی کرد.”

«مسلّم است که من به آن صورت‌های کهنه اصلاً دلبستگی ندارم؛ بلکه دلبستگی من به محتوایی است که با این صورت‌ها نشان داده می‌شود. امّا این مطلب را هم در قیاس با فیزیک برایتان روشن می‌کنم. فرمولهای فیزیک کلاسیک مجوعه‌ای از معارف تجربی قدیم را نشان می‌دهد، که نه فقط در گذشته درست بوده است، بلکه در آینده و برای همۀ زمان‌ها هم درست خواهد بود. نظریّۀ کوانتومی به این گنجینۀ تجربه تنها از نظر صوری شکل دیگری داد. امّا از نظر محتوا، در فیزیک چیزی نیست که در حرکت آونگ، در قانون اهرم، در حرکت سیّارات اصلاً تغییر کند، چون جهان هم با این فرایندها تغییر نمیکند. و برای اینکه دوباره به ردای استادی برگردیم، می‌گویم: این لباس قدیمی به زمان طبقه‌بندی گروهی مردم بر می‌گردد، و به خود این صورت هم محتوایی مطابقه دارد که خود تجربه‌ای قدیم‌تر است، یعنی اینکه گروهی از مردم هستند، که خیلی چیزها آموخته‌اند، که فکرشان در بسیاری از جریان‌های فکری دشوار طور دیگری تعلیم دیده است، برای اجتماع هم بسیار مهّم‌اند، چون توصیۀ آن‌ها مستدل‌تر از اندرز دیگران است. آن ردا هم همین وضع را بیان می‌کند، و کسی هم که آن را بر تن میکند، حتّی اگر به‌عنوان فرد خواسته‌های گروه خود را برآورده نکند، بازهم از حملات ناشیانۀ مردم در امان می‌ماند. این تجربه مسلّماً امروز هم در دنیای ما همان‌قدر درست است که چندصد سال پیش؛ و این هم در عمل اصلاً مهم نیست که کسی که آن را بیان می‌کند از نظر ظاهر ردا بر تن داشته باشد یا نداشته باشد تا آن را در صورت امروزی‌اش بیان کند. امّا ظنّ من این است که بسیاری از منتقدین ردا بخواهند خود محتوای این تجربه را از میدان بیرون کنند، که آن محتوا بیان خود را در آن لباس یافته است. امّا این هم اصلاً حماقت محض است، چون با این کار هم نمی‌توان در واقعیّات چیزی را تغییر داد.»

«بازهم دارید تجربه را در مقابل فعّالیّت جوانان قرار می‌دهید، همان‌طورکه همۀ آدم‌های مسن آن را همیشه می‌کنند و تاحالا هم همین کار را کرده‌اند. دربرابر این حرف اصلاً دیگر چیزی نمی‌توان گفت، و ما هم دوباره سر همان پلّۀ اوّلیم.”

مهمان من دیگر تدارک رفتن داشت، امّا من هم رو به او کردم و پرسیدم که آیا دلش نمی‌خواهد تا موومان آخر کنسرت شومان را  یک‌بار دیگر برایش درست اجرا کنم؛ البتّه تا آنجایی که این کار بیارکستر شدنی باشد. به این کار رضایت داد و من هم به‌وقت خداحافظی احساسم این بود که به من از سر دوستی نظر دارد.

در هفتههایی که پس از این گفتوگو می‌آید، مداخله در امور دانشگاه هم هرچه بیشتر بر وحشت ما می‌افزود. یکی از همکارانم در دانشکده، لِوی ریاضی‌دان، که طبق قانون باید از مصونیّت برخوردار می‌بود، چون در جنگ جهانی اوّل چندین نشان لیاقت در جنگ دریافت کرده بود، ناگهان مستعفی شد. عصبانیّت اعضاء جوان‌تر ما در دانشکده – به‌خصوص منظورم فریدریش هوند، کارل فریدریش بون‌هوفر وفاندر وردن ریاضی‌دان است- چنان شدید بود که ما به این فکر افتادیم تا از سمت خود در دانشکده کناره‌گیری کنیم و تاحدّامکان هم همکاران بیشتری را به این کار ترغیب کنیم. امّا پیش از دست زدن به این کار دلم می‌خواست با شخص مسنتری، که مورد وثوق کامل همۀ ما باشد، دربارۀ این تصمیم صحبت کنم. به‌همین دلیل از ماکس پلانک درخواست ملاقات کردم و راهی خانه‌اش در خیابان وانگن‌هایم در گرونهوالد در برلین شدم.

پلانک من را در اتاق نشیمن خانه‌اش، که چندان هم روشن نبود، دل‌پذیر، امّا به سبکی قدیمی آراسته شده بود، پذیرفت، به‌طوری‌که نه درواقع، بلکه در ذهن می‌توانستیم تصوّر کنیم که چیزی که کم دارد چراغ نفتی قدیمی‌ای است که بر بالای میزش در وسط آویزان باشد. از زمان آخرین دیدارم با او، به‌نظر می‌رسید که او سال‌ها پیرتر شده است. بر روی صورت ظریف و تکیده‌اش چروک‌های گود زیاد بود، لبخندش به‌هنگام سلام‌وعلیک نشان از درد داشت، و خودش بسیار خسته به نظر میآمد.

حرفش را این‌طور شروع کرد: «آمدهاید تا در مسائل سیاسی به شما توصیه‌ای بکنم. از این بیم دارم که دیگر نتوانم توصیهای به شما بکنم. امیدی ندارم که دیگر بتوان جلوی مصیبتی را، که دارد آلمان را می‌گیرد، و هم دانشگاههای ما را، گرفت. پیش از اینکه بخواهید از ویرانی در لایپزیک برایم حرف بزنید، که مطمئن باشید از ویرانی در اینجا در برلین چیزی کم ندارد، دلم می‌خواهد اوّل از گفتوگویی برایتان حرف بزنم که چند روز پیش با هیتلر داشتم. امید من این بود تا بتوانم در این گفت‌وگو ذهن او را روشن کنم که با اخراج همکاران یهودی ما چه زیان بزرگی به دانشگاههای آلمان و بهخصوص به پژوهش در فیزیک بر کشور ما وارد میشود؛ و چقدر این شیوۀ رفتار عبث و خلاف‌اخلاق است، چون در اینجا هم موضوع در بیشترین قسمتش به انسان‌هایی مربوط می‌شود، که خود را کاملاً آلمانی می‌دانند، و در جنگ اخیر هم مثل همۀ ما جان خود را در راه آلمان فدا کرده‌اند. امّا نتوانستم نزد هیتلر گوشی شنوا بیابم – و از این بدتر، هیچ زبانی وجود ندارد که با آن بتوان منظور خود را به چنین آدمی فهماند. هیتلر در چشم من آدمی را می‌مانست که هرگونه ارتباط واقعی با دنیای بیرون را از دست داده بود. هر چه کس دیگری به او بگوید، در بهترین وضعش، احساس او این است که خاطرش آشفته میشود، به‌طوری‌که با بلندکردن صدای خود آن را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، یعنی همان جمله‌های همیشگی دربارۀ تباهی زندگیِ فکری مردم در این چهارده سال اخیر را، ضرورت اینکه به این ازهم‌پاشیدگی باید در دقیقۀ آخر پایان داد، و خیلی چیزهای دیگر را بلندبلند تکرار می‌کند. احساس آدم هم همیشه این است که او خودش به همۀ این اباطیل عقیده دارد و در تدارک این است تا این عقیده را با بی‌اثرکردن  تأثیرات دنیای بیرون حتّی مثلاً با توسّل به قهر به کرسی بنشاند؛ چون او در تسخیر آن به‌اصطلاح عقاید خود است، او اصلاً گوشش اعتراض منطقی را نمی‌شنود، و آلمان را هم به مصیبتی وحشتناک می‌کشاند.”

من از وقایع اخیر لایپزیک برایش گفتم، و از نقشهای که چند نفری از اعضاء جوان‌تر دانشکده درباره‌اش بحث کرده بودند، تا از سمت استادی خود آشکارا استعفا دهیم و با این کار به‌طورعلنی و آشکار بیان کنیم که”تااطّلاع ثانوی” دیگر اظهارنظری نخواهیم کرد .امّا پلانک اصلاً عقیده داشت که این نقشه‌ای بی‌نتیجه است.

«خوشحالم که میبینم مرد جوانی مثل شما هنوز خوش‌بین است و عقیده دارد که با چنین گام‌هایی میتوان به این شرارت پایان داد. ولی متأسّفم که شما تأثیر دانشگاه‌ها و آدم‌های درس‌خوانده را خیلی بیش‌ازاندازه بزرگ تصوّر کرده‌اید. شاید عموم مردم اصلاً از این اقدام شما عملاً خبردار نشوند. روزنامهها یا دراین‌باره اصلاً چیزی نمینویسند، یا با لحنی از سر کینه‌توزی از استعفای شما حرف می‌زنند؛ به‌طوری‌که اصلاً کسی به فکرش هم نخواهد رسید که از اقدام شما چیزی جدّی استنتاج کند. ببینید، کسی نمی‌تواند جلوی حرکت بهمنی را بگیرد که راه افتاده باشد. اینکه چنین بهمنی چه ویرانی‌هایی به بار می‌آورد، چه انسان‌هایی را نابود می‌کند، چیزی است که در دست قوانین طبیعت است، هرچندکه امروز آن را نمی‌دانیم. هیتلر هم دیگر نمیتواند سیر حوادث را تعیین کند؛ چون او در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر آدمی را می‌ماند که دیوانگی عنانش در حرکت  را در دست دارد. او نمیداند که آیا نیروهایی که خود از زنجیر رهانیده است او را سرانجام به اوج خواهند رساند یا به‌طرزی رقّت‌بار بر زمینش می‌زنند.

«اقدام شما تا پایان این مصیبت فقط برای خود شما عکس‌العملش برجا می‌ماند – شاید هم حاضر باشید با این کار به خیلی از چیزهای دیگر هم رضایت بدهید -، امّا در حیات کشور ما همۀ آن چیزهایی که به حساب می‌آید، آنچه شما می‌کنید، شاید در بهترین صورت پس از پایان این مصیبت خودش را نشان بدهد. و ما هم باید چشممان را به آن روز بدوزیم. اگر شما کناره‌گیری کنید، در بهترین صورت کاری جز این برایتان باقی نمی‌ماند تا در خارج در پی شغلی بگردید. اینکه در بدترین صورت چه بر سرتان خواهد آمد، چیزی است که بهتر است آن را تصوّر هم نکنم. در خارج هم در عداد آن خیل عظیمی به‌حساب می‌آیید، که مهاجرت کرده‌اند و باید برای خود کاری بیابند، و شاید هم با این کار غیرمستقیم شغل آن کسی را از دستش بگیرید که بیش از شما در عسرت است. شاید شما در آنجا با خیال راحت کار ‌کنید و جانتان هم از خطر در امان باشد، و بعد از پایان مصیبت هم اگر دلتان خواست به آلمان برگردید- آن‌وقت هم وجدانتان آسوده باشد که هرگز تن به سازش با کسانی نداده‌اید که آلمان را ویران کرده‌اند. امّا تا آن زمان سال‌های زیادی سپری شده است، شما هم آدم دیگری شده‌اید، و مردم هم در آلمان مردم دیگری شده‌اند؛ و همیشه هم جای این سؤال باقی است که در این دنیای دست‌خوش تغییر چطور می‌توانید مؤثّر باشید.

اگر کناره‌گیری نکنید و همین‌جا بمانید، آن وقت دیگر کاری از نوعی کاملاً متفاوت دارید. جلوی آن بلا را نمی‌توانید بگیرید، و برای بقای خودتان هم ناگزیرید تن به این‌یاآن سازش بدهید. امّا شاید هم بتوانید سعی کنید با کمک دیگران جزیرۀ ثبات درست کنید. میتوانید جوانان را دور خودتان جمع کنید، به آنها نشان بدهید که چطور می‌توانند درست‌وحسابی به کار علم بپردازند و با این کار هم معیارهای درست ارزشی کهن را حفظ کنند. مسلّماً کسی هم نمیداند که چندتا از این جزیرهها تا پایان مصیبت برجا می‌ماند؛ امّا یقین دارم که حتّی اگر بتوانیم گروههای کوچکی از جوانان بااستعداد را با این فکر از این دوران بلا به سلامت بیرون بیاوریم، برای بازسازی آلمان پس از این دوره کار مهمّی کرده‌ایم. چون این گروهها مثل هستههای بلور است که از آن‌ها اشکال تازۀ حیات به وجود میآید. این حرف عجالتاً دربارۀ بازسازی پژوهش علمی در آلمان مصداق دارد.امّا چون کسی هم نمیداند که چه اهمیّتی فردا علوم و فنون در دنیای ما خواهد داشت، شاید هم این حرف‌ها برای دیگر حوزه‌ها هم درست باشد. منظورم این است که همۀ آن‌هایی که می‌توانند کاری بکنند و دیگرانی که برای مثال به دلیل نژاد، ناگزیر به مهاجرت‌ نیستند، باید بمانند و در فکر تدارک آینده‌ای در آن دوردست‌ها باشند. این کار به‌یقین دشوار است و از خطر هم خالی نخواهد بود؛ و آن سازش‌هایی هم که آن‌ها ناگزیرند بدان‌ها تن در دهند، فردا به‌حق به آن‌ها هم رسیدگی می‌شود و چه بسا مجازات در پی داشته باشد. امّا شاید هم باوجود آنچه گفتم بهتر باشد به آن دست بزنیم. و مسلّماً من هم نمی‌توانم کسی را که طور دیگری تصمیم میگیرد، از فکرش منحرف کنم. آن که می‌خواهد مهاجرت کند، چون تحمّل زندگی در آلمان را ندارد، آن که ظلم را در اینجا می‌بیند و نمی‌تواند آسان هم چشم بر آن ببندد، چون نمی‌تواند جلوی آن ظلم را بگیرد. امّا در این وضع وحشتناک که ما حالا در آلمان به آن دچاریم، هیچ کس دیگر نمیتواند به‌درستی رفتار کند.هر تصمیمی که کسی می‌گیرد، به‌نحوی هم خود را در ظلمی شریک می‌کند. به‌همین دلیل است که دست‌آخر هر کس در تصمیمش تنهاست. و این هم بی‌معنی است تا اندرزی به کسی بدهیم یا از کسی اندرزی گوش کنیم. پس به‌همین دلیل به شما فقط می‌گویم که چندان هم دل‌خوش نباشید که آدمی مثل شما بتواند، هرچه بکند، تا پایان این مصیبت، چندان جلوی این بلا را بگیرد. امّا به‌وقت تصمیم به آن روزی فکر کنید که از پس امروز می‌آید.”

حرف ما دیگر پس از این هشدار ادامه نداشت. به‌وقت برگشت با قطار به لایپزیک این فکرهایی که به‌زبان آمده بود یک‌سره در سرم می‌چرخید، و من هم با این سؤال از خود درد می‌کشیدم که مهاجرت کنم یا همین‌جا بمانم. شاید هم کم‌وبیش به دوستانی رشک می‌بردم که پایۀ زندگی‌شان در آلمان به قهر از کف آن‌ها بیرون رفته بود و دیگر می‌دانستند که باید کشور را ترک کنند. بر آن‌ها به‌ناحق ستم بزرگی رفته بود، و ناگزیر بودند تا از پس دشواریهای مادی بزرگی برآیند، امّا دست‌کم از درد ماندن یا نماندن به دور ماندند. بارها سعی کردم مسئله را در صورتهای نوی دیگری مطرح کنم تا بهتر بفهمم که چه چیز درست است و چه چیز نادرست. وقتی کسی از اعضای خانواده در خانۀ خود به بیماری عفونی کشندهای دچار میشود، آیا درست‌تر این است تا خانه را ترک کند تا بیماری را به دیگران انتقال ندهد، یا بهتر این است که از بیمار در خانه مراقبت شود، هرچندکه امیدی به بهبودش نباشد.امّا آیا اصلاً مجازیم تا انقلابی را با بیماری‌ مقایسه کنیم؟ آیا این روش خیلی پیش‌پاافتاده‌ای برای باطل‌کردن معیارهای سنّتی نیست؟ و اصلاً آن سازشهایی که پلانک از آن‌ها حرف می‌زد، چه بود؟ پیش از شروع هر درسی باید دست را بلند می‌کردیم تا رعایت آن صورتی را می‌کردیم که حزب ناسیونال‌سوسیالیسم از ما خواسته بود. چندبار پیشترها دستم را برای آشنایان بلند کرده و تکان داده بودم، تا به آنان سلامی بکنم. امّا آیا این هم اعتراف به بی‌احترامی بود؟ پای نامه‌های ادرای را هم باید با قید “درود بر هیتلر” امضا می‌کردیم. این دیگر خیلی ناخوشایندتر بود، امّا خوش‌اقبالی  من هم در این بود که خیلی کم از این نامه‌ها برای نوشتن داشتم، و تازه خود این سلام هم درجات قوّت‌وضعف معنایی‌اش هم یکی در این بود که بگوید “من اصلاً نمی‌خواهم کاری با تو داشته باشم.” در جشنها و راهپیماییها هم باید شرکت می‌کردیم؛ امّا همیشه هم این امکان پیدا می‌شد تا از این دست تعهّدات شانه خالی کنیم. هر اقدامی از این دست شاید هم هنوز شدنی بود. امّا باید خیلی دیگر از این کارها را هم انجام می‌دادیم؛ ولی آیا همۀ آن‌ها هنوز شدنی بود؟ آیا کار ویلهلم تل درست بود که از سلام به کلاهِ گسلر سر باز زد، و با این کار جان بچه‌اش را به خطری بزرگ انداخت؟ آیا بهتر نبود که او هم تن به مصالحه می‌داد؟ امّا اگر جواب ما هم دراینجا “منفی” باشد، پس چرا حالا در آلمان باید  سازش کرد؟

امّا اگر به‌عکس کسی تصمیم به مهاجرت بگیرد، آن وقت چگونه میتواند این تصمیم با خواستۀ کانت سازگار شود که باید طوری رفتار کرد که آن کردار شخصی قاعده‌ای کلّی شود؟ همه هم که نمی‌توانند مهاجرت کنند. آیا باید بی‌وقفه از کشوری به کشور دیگر بر روی زمین کوچ کرد تا بتوان از هر بلای اجتماعی که جایی پیدا می‌شود، گریخت؟ دیگر کشورها هم در دراز مدّت چندان از چنین بلایی یا چیزی نظیر آن در امان نخواهند ماند. امّا هرکسی هم سرانجام به حکم ولادتش، زبان و تربیتش به سرزمین معیّنی تعلّق دارد. و آیا اصلاً مهاجرت به این معنا نبود تا کشور را دودستی به جمعی از انساان‌هایی واگذار کنیم که در تسخیر جنون‌ بودند، که تعادل فکری خود را از دست داده‌ بودند و در آن آشفتگی خاطر قصد آن را داشتند تا آلمان را به مصیبتی گرفتار کنند که حدودو‌ثغورش را هیچ‌کس هم نمی‌توانست گمان کند؟

پلانک گفته بود که گاه دربرابر تصمیم‌هایی قرار می‌گیریم که هرکدامش بازهم چیزی جز ظلم به دیگری نیست. آیا چنین وضعی اصلاً ممکن بود؟ من فیزیک‌دان هم کوشیدم تا تجربۀ فکری‌ای را بیابم، یعنی در این مورد موقعیّت‌های اضطراری‌ای را پیش خودم تصوّر کنم، که گرچه شاید در واقعیّت پیش نیاید، هم به اوضاع واقعی خیلی شبیه بود و هم شاید دورازذهن نبود، که در آن اوضاع به‌آسانی هم بتوانیم ببینیم که چگونه بر آن‌ها راه‌حلّی انسانی موجود نبود. امّا سرانجام به این نمونۀ ترسناک رسیدم: حکومتی مستبد ده‌نفر از مخالفان خود را به زندان انداخته است و عزم کرده است تا دست‌کم یکی از مهم‌ترین آن‌ها را، یا شاید هر ده‌نفر را بکشد. حکومت خیلی هم دلش می‌خواهد تا این کشتن‌ها را در چشم کشورهای دیگر به‌حق جلوه دهد. پس به یکی دیگر از مخالفان خود، که به‌دلیل شهرت بالایی که در دنیا دارد هنوز آزاد زندگی می‌کند – که شاید برای مثال حقوق‌دانی از اهالی همان کشور باشد – قراردادی به این شرح پیشنهاد می‌کند: اگر آن حقوق‌دان بتواند به‌حق بودن اعدام یکی از مهم‌ترین مخالفان را به امضای خود، به‌همراه نظر کارشناسی‌اش، توجیه کند، حکومت هم نه ‌نفر دیگر را آزاد می‌کند، وبه آنان تضمین می‌دهد که مهاجرتشان را تسهیل کند. اگر او از امضای چنین مدرکی هم امتناع کند، حکومت هر ده زندانی را اعدام می‌کند. حقوق‌دان تردیدی هم ندارد که آن حکومت مستبد در تهدیدش جدّی است. حقوق‌دان باید چه کند؟ آیا “جلیقۀ سفیدش”}وجدان آسوده‌اش{– آن‌طورکه پیشترها آن را از روی تمسخر چنین می‌نامیدیماز جان نه دوستش ارزش بیشتری داشت؟ حتّی مرگ حقوق‌دان به‌دلخواه خود هم دیگر راهی به ‌حلّ این مسئله نبود، چون او با این کار هم مانع رهایی زندانیان بی‌گناه می‌شد.

در همین فکرها بودم که گفتوگوی با نیلس به یادم آمد که از مکمّل‌بودن مفاهیم “عدالت” و “مهربانی” حرف می‌زد. درواقع هر دوی این‌ها، عدالت و مهربانی، از عناصر اصلی رفتار ما در زندگی با دیگر انسان‌هاست؛ امّا این دو سرانجام هم نمی‌تواند با یکدیگر جمع شود. عدالت به حقوق‌دان حکم می‌کند از امضاکردن امتناع کند. تبعات سیاسی امضای او شاید جان انسان‌های بیشتری را به بلا گرفتار کند تا جان تنها آن نه نفر را. امّا آیا باید مهربانی چشم بر آن فریاد کمکی ببندد که خانوادههای درماندۀ آن دوستان روانۀ حقوق‌دان می‌کنند؟ امّا بعد هم دوباره در چشمم بچگانه رسید تا به این بازی فکری عبت بپردازم. آنچه در نظرم مهم آمد این بود که همین حالا و فی‌المجلس تصمیم بگیرم که می‌خواهم مهاجرت کنم یا در آلمان بمانم. باید در فکر زمان پس از مصیبت بود. این هم حرف پلانک بود، که ذهن من را روشن کرد. پس: جزیرۀ ثبات بسازیم، جوانان را دور خود جمع کنیم، تاحدّامکان بکوشیم تا آن‌ها را از بلا زنده به‌در بریم، و پس از رفع بلا هم دوباره  بازسازی کنیم؛ و این همان وظیفه‌ای بود که پلانک از آن برایم گفته بود. و لازمۀ این کار هم این بود که به‌ناگزیر دست به مصالحه بزنیم، و بعدها به‌حق به سزای آن برسیم – و شاید هم چیزهای بدتری در انتظارمان باشد. امّا حسن این کار دست‌کم این بود که وظیفۀ روشنی بر خود گمارده بودیم. در بیرون شاید جایی برای ما نباشد. آنجا کارهایی هست، که بسیاری از کسان دیگر بهتر می‌توانند انجام دهند. به‌وقت رسیدن به لایپزیک دیگر تصمیمم را گرفته بودم، عجالتاٌ در آلمان و در دانشگاه لایپزیک می‌مانم، و چشم‌به‌راه می‌نشینم که این راه مرا به کجا می‌رساند.

  * * * *

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ فارسی (برخطّ)

(اعداد همان شمارۀ فصل‌هاست)

 

 

 

 

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)

1. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)  

2. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)

3. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)

4. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)

5. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)

6. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)

7. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)

8. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)

9. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)

10. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)

11. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)

12. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)

13. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)

14. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)

15. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)

16. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)

17. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)

18. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)

19. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)

20. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

 

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی در فارسی

پیشگفتار: ص ۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (1920-1919) ص ۱۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (۱۹۲۰ – ۱۹۲۲) ص ۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (۱۹۲۲ – ۱۹۲۴) ص ۶۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵ – ۱۹۲۶) ص ۸۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (۱۹۲۶ – ۱۹۲۷) ص ۱۰۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)
فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
 فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)
فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی (۱۹۳۰ – ۱۹۳۲) ص ۱۴۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)
فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (۱۹۳۰ – ۱۹۳۲) ص ۱۶۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵ – ۱۹۳۷) ص ۲۱۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳  (از ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
 فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (۱۹۴۱ – ۱۹۴۵) ص ۲۴۵؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)
فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت پژوهنده (۱۹۴۵ – ۱۹۵۰) ص ۲۶۲؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
 فصل هفدهم: اثبات‌گرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)
 فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (۱۹۵۶ – ۱۹۵۷) ص ۲۹۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
 فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷ – ۱۹۵۸) ص ۳۱۲؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی (۱۹۶۱ – ۱۹۶۵) ص ۳۲۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

 

 فهرست مطالب نسخۀ آلمانی

Der Teil und das Ganze

Inhaltsverzeichnis

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze

Gespräche im Umkreis der Atomphysik

  1. Vorwort . .  . .  . .  .  . .  . . . .  . .  . . . . .  7
  2. Erste Begegnung mit der Atomlehre (1919-1920) .     9
  3. Der Entschluss zum Physikstudium (1920) .  . . .      25
  4. Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) .  . . 39
  5. Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924).    57
  6. Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ……….. 74
  7. Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . .      88
  8. Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).  . .  . .  . . .  . .  . .  101
  9. Atomphysik und pragmatische Denkweise (1929). .   114
  10. Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . . .  . . . .  .       125
  11. Quantenmechanik und Kantsche  Philosophie (1930 bis 1932)… 141
  12. Diskussionen über die Sprache (1933). . . . 150
  13. Revolution und Universitätsleben (1933).  .  .     168
  14. Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)  .  .  . . 184
  15. Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (1937- 194`)  .  . . .195
  16. Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945)  .  . . .     211
  17. Über die Verantwortung des Forschers (1945-1950)   226
  18. Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . .     ,.241
  19. Auseinandersetzungen in Politik  und Wissenschaft (1956-1957) .  . .  .  . .  . . .  . .  . . . . .  . .  256
  20. Die einheitliche Feldtheorie (1957-1958). . .  . . . 269
  21. Elementarteilchen und Platonische Philosophie (1961 bis 1965)  .  . .  . .  . . . . .  .  .  . .  . .  . . . 277

اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در این نشانی است: https://goo.gl/u48i2j ).

فهرست اعلام نسخۀ آلمانی

Der Teil und das Ganze: Personenregister

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister

Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311

Aristarch (von Samos) 50

Aristoteles 187, 331

Bach, Johann Sebastian 24

Barton, H. A. 132-140

Beck, Ludwig 258f

Beethoven, Ludwig van 36

Beltz, Hans 195

Bethe, Hans A. 218

Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.

Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195

Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193

Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.

Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206

Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273

Bücking 227

Burckhardt, Jacob 73, 203

Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277

Chadwick, James 183

Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.

Cockroft, John D. 214

Compton, Arthur Holly 85

Corinth, Lovis 231, 330

Courant, Richard 65, 273

Darwin, Charles 157 ff, 327 f.

Debye, Peter 131

Demokrit 184f, 325

Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316

Döpel, Gustav Robert 240

Drude, Burkhard 112

Dürr, Hans-Peter 321-326, 329

Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322

Egil Skallagrimsson 75, 81

Ehrenfest, Paul 115

Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259

Faraday, Michael, 53

Fermi, Enrico 231-255, 266

Franck, James 65

Frank, Philipp 284 ff

Franz, Ferdinand, Erzherzog 71

Fräser, Ronald 274

Friedrich II. von Dänemark 76

Fries, Jakob Friedrich 164

Galvani, Luigi 266

Gerlach, Walter 262, 264

Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333

Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244

Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176

Hamlet, Prinz von Dänemark 77

Hassei, Ulrich von 258f.

Haydn, Joseph 36

Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331

Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332

Helmholtz, Hermann von 90

Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304

Hipparch (von Nikaia) 50

Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268

Holst, Erich von 327, 333f.

Houtermans, F. G, 246

Hund, Friedrich 163, 206

Jacobi, Erwin 227

James, William 187

Jensen, H. D. 246

Jessen, Jens 258f.

Joliot, Frederic 266

Jordan, Pascual 90, 110

Kaiser, Ludwig 278

Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210

Klein, Oskar 113, 145

Kolumbus, Christoph 101

Kockel, B. 225

Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€

Laue, Max von 90, 162

Landau, Lew Dawidowitsch 163

Lao-tse 189

Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f

Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206

Lindemann, T. 29, 30, 42

Lorenz, Konrad 327

Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330

Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.

Malebranche, Nicole 16ff., 25

Manet, Edouard 113

Marx, Karl 154

Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222

Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38

Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216

Neumann, John von 158

Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294

Nial 75, 81

Ornstein 85

Pascal, Blaise 293

Pash, Boris T. 261, 330

Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331

Pegram 234f.

Peierls, Rudolf E. 163

Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333

Puincar6, Jules-Henri 266

Popitz, Johannes 258 f.

Powell, Cecil 275

Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288

Reichwein, Adolf 259

Rein, Hermann 276

Rousseau, Jean-Jacques 36

Rubens, Heinrich 90

Ruf, Sep 321

Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223

Sauerbruch, Ferdinand 258

Schardin 249E

Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284

Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277

Schrödinger, Erwin 102-109, 110

Schubert, Franz 36, 254

Schulenburg, Werner Graf von der 258

Shakespeare, William 77

Shaw, George Bernard 317

Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105

Spranger, Eduard 258

Strauß, Franz Josef 304

Teller, Edward 163, 321

Thorwaldsen, Bertel 214

Volta, Alessandro 266

Waerden, Barthel Leendert van der 206

Walton, Ernest T. S. 213

Weber, Max 295

Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, 235-240, 246f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330

Weyl, Hermann 29, 42

Wien, Wilhelm 104, 105

Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300

Wittgenstein, Ludwig 123, 280

Wu, Chien-Shiung 312

Yang, Chen Ning 312

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (1933)

Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: Revolution und Universitätsleben (1933)

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( جمعه ، ۲۵ دی ، ۱۳۹۴ )

© انتشار برگردان فارسی ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی) به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.
   © Copyright  2012 - 2026  www.najafizadeh.org. All rights reserved.