توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی

 ​Thomas Kuhn: die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen

توماس کوهن: پیدایی نو. مطالعاتی در ساختار تاریخ علم. ویراستۀ لورنتس کروگر. زورکامپ، 1978، (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

Thomas Kuhn: Die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der Wissenschaftsgeschichte: herausgegeben von Lorenz Krüger

Die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der  – Suhrkamp

نسخۀ PDF (eBook)

http://drive.google.com/file/d/0B82CvAj9ELwUVUpWMzBMUi1XejQ/view?usp=sharing

توماس کوهن: پیدایی نو (ساختار تاریخی اکتشافات علمی)

Thomas Kuhn: die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen

توماس کوهن: پیدایی نو: بخش دوم، فصل هفتم، صفحۀ 239

توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی

برای تاریخ‌نویس اکتشاف ندرتاً رویدادی واحد است، تا بتوان آن را به شخصی خاصّ، زمان و مکان معیّنی نسبت داد.

توماس کوهن

در این نوشته می‌خواهم بخش کوچکی از آن چیزی را مجزّا و روشن کنم، که من آن را انقلابی می‌دانم که در نگارش تاریخ علم جریان دارد1. موضوع خاصّ من ساختار اکتشافات علمی است، و بهترین راه‌یابی به آنهم شاید این تذکار باشد،که این موضوع خود می‌تواند بسیار شگفت ‌بنماید. دانشمندان، و تاریخ‌نویسان هم تا همین سال‌های اخیر، به اکتشاف عموماً چون رویدادی می‌نگریستند که شاید پیش‌شرط‌هایی دارد و به‌یقین هم پیامدهایی، امّا خود آن بدون ساختار درونی بود. به اکتشاف چون تکاملی پیچیده نمی‌نگریستند که در زمان و مکان امتداد دارد، بلکه آن را عمدتاً رویدادی واحد می‌دانستند که بر شخصی خاصّ در زمانی معیّن و در مکانی معیّن حادث می‌شود، آن‌چنان‌که گویی آن شخص چیزی را می‌بیند.

این تصوِّر از ماهیّت اکتشاف به نظرم می‌رسد که در ذات جامعۀ علمی ریشه‌های عمیق داشته باشد. در کتاب‌های درسی که دانشمند آیندۀ ما رشتۀ خود را از آنها می‌آموزد، یکی از نادر مطالبی که به صورتی نظام‌مند تکرار می شود این است که برخی از پدیده‌های طبیعی به آن شخصیّت‌های تاریخی‌ای منتسب است که آنها را پیش از دیگران درآغاز کشف کرده‌اند. اکتشاف علمی هم، چه به این سبب و چه به سبب‌های دیگر آموزشی، یکی از مهمّ‌ترین هدف‌های اهل‌علم به‌شمار می‌آید. اکتشاف برای عالم در اینجا یعنی نزدیک‌ترین راه بر آنکه او در زندگی کاری خود بر حق مالکیّتی دست یابد؛ و عموماً هم اعتبار حرفه‌ای به چنین دستاوردهایی مرتبط است2. و به‌همین‌سبب هم جای شگفتی نیست که کش‌مکش‌های داغی بر سر تقدّم در اکتشاف یا وابسته‌نبودن یکی با دیگری در بگیرد که مخلّ زیان علمی است که به‌طور معمول سرد است. امّا آنچه که از این هم کمتر جای شگفتی ندارد این است که بسیاری از تاریخ‌نویسان علم اکتشافی منفرد را مقیاسی مناسب بر سنجش پیشرفت علمی می‌بینند و بر پاسخ به این پرسش که چه کسی در چه زمانی اکتشافی کرده است، وقت و نیروی زیادی به‌کار می‌گیرند. و اگر در راه مطالعۀ اکتشافی هم با شگفتی‌ای رودررو شوند، آن شگفتی چیزی جز آن نیست که بگویند، با صرف نیرو و تلاش زیاد، و با اهتمام به انجام کار دقیق، و با بحث میان دانشمندان، آنها نتوانستند مشخّص کنند که در چه زمانی و در چه مکانی چنین اکتشافی “انجام” شده است.

برخی اکتشافات را می‌توان پیش‌بینی کرد و برخی دیگر را نمی‌توان

این اشتباه، چه در پژوهش و چه در ارائۀ دلیل، همان نظری است که من دراینجا به بسط آن می‌پردازم. بسیاری از اکتشافات علمی، و از قضا مهمّ‌ترین و دلپذیرترین آنها، از آن رویدادهایی نیست تا بتوان پرسش در بارۀ چه جایی و چه زمانی را دربارۀ آنها به‌صورتی معنادار مطرح کنیم. و اگر هم، همۀ داده‌های لازم در اختیار ما باشد، بازهم بر این پرسش‌ها عموماً پاسخ‌های درستی نمی‌توان داد. امّا اینکه این پرسش‌ها را مکرّراً طرح می‌کنیم، نشان از آن است که تصوّر ما از اکتشاف بر اشتباهی بنیادین استوار است. من هم می‌خواهم از همان آغاز به این کار یپردازم، امّا برای انجام آن اولّین گام من این است تا دسته‌ای از مهمّ‌ترین اکتشافات اساسی را از جهت مسئلۀ تاریخی تعیین زمان و تعیین مکان بکاوم.

این دستۀ دشوار آن اکتشافاتی را دربر می‌گیرد- از آن میان کشف اکسیژن، جریان برق، پرتو رونتگن و الکترون- که آنها را نمی‌توانستیم با نظریّه‌‌های شناخته‌شده پیش‌بینی کنیم و به‌همین‌سبب هم اکتشاف آنها سبب شگفتی همۀ مجامع علمی شد. من در اینجا منحصراً به این دسته می‌پردازم. تذکار این نکته هم سودمند است که دستۀ دیگری از اکتشافات وجود دارد که با این دسته در اندکی از مسائل اشتراک دارد. از این دستۀ اخیر برای نمونه می‌توان از نوترون، امواج رادیویی و از عناصری نام برد، که در جدول تناوبی عناصر جاهای خالی را پر ‌می‌کرد. وجود همۀ این اشیاء پیش از اکتشاف، به‌طور نظری پیش‌بینی شده بود، و به‌همین‌سبب هم کاشفین آنها از همان آغاز می‌دانستند که درپی چه چیزی باید باشند. این دانش، نه سبب آن می‌شد که از توقّع آنها بکاهد و نه از جذابیّت کار، بلکه معیار سنجشی به آنها می‌داد تا بدانند که چه زمانی به هدف رسیده‌اند3. به‌همین‌سبب هم کش‌مکش‌های اندکی بر سر تقدّم این دسته از اکتشافات دستۀ دوم وجود دارد. و آنچه تنها می‌تواند مورّخ را از این کار باز دارد تا اکتشافی را به زمان معیّنی و مکان معیّنی نسبت دهد، تنها نبود داده‌های لازم است. این واقعیّات به ما کمک می‌کند تا دشواری‌هایی را بهتر بشناسیم که بر سر راه مطالعۀ اکتشافات دستۀ اوّل قرار دارد. آن مواردی که بیش از هر چیز دیگر بدان دلبسته‌ایم، آنجایی است که برای دانشمند و یا مورّخ شاخصی وجود ندارد تا بگوید که چه وقت اکتشافی روی داده است.

نمونه: کشف اکسیژن

برای آنکه نمونه‌ای بر این مسئلۀ اصولی و نتایجی که از آن به‌بار می‌آید به دست دهیم، درآغاز به کشف اکسیژن می‌نگریم. این مسئله بارها مطالعه شده، و غالباً هم با دقّتی و مهارتی مثال‌زدنی، به‌طوری‌که مطالعۀ آن دیگر نمی‌تواند با این‌یا‌آن واقعیّتی رودررو شود که سبب شگفتی می‌شود. به همین جهت است که کشف اکسیژن به‌ویژه به کار تبیین این پرسش‌های اصولی می‌آید4. دست‌کم سه دانشمند – کارل شیله، جوزف پریستلی و آنتوان لاووازیه- دعوی به‌حق بر این اکتشاف دارند، امّا مشاجره‌جویان هم گاه برای پیر باین حقّی قائل‌اند5. کارهای شیله به‌یقین پیش از پریستلی و لاووازیه تمام شده بود، امّا همین کارها زمانی نزد عموم مردم شناخته شد، که کارهای پریستلی و لاووازیه پیشتر بر عموم آشکار شده بود6. و چون این امر تأثیر علّی آشکار بر دیگری ندارد، من هم برای آنکه کار خود را ساده کنم، از ذکر آن چشم‌پوشی می‌کنم7. و به‌جای این کار به آن مسیر اصلی خود، یعنی به سراغ کارهای باین می‌روم که پیش از ماه مارس 1774 او را به کشف اکسیژن کشاند. او دریافت که با گرم‌کردن رسوب قرمز جیوه (HgO) گازی به‌دست می‌آید. باین این محصول را که به‌صورت هوا بود، هوای غیرفرّار نامید (CO2) ؛ مادّه‌ای که بر بسیاری از شیمی‌دانان، که فشار هوا را مطالعه می‌کردند، به دلیل کارهای پیشین جوزف بلک شناخته‌شده بود8. این نکته را هم می‌دانستیم که بسیاری دیگر از موادّ هم چنین گازی را پس می‌دهد.

درآغاز ماه اوت 1774، چند ماهی پس از آنکه باین کارهایش را منتشر کرده بود، جوزف پریستلی هم، شاید بی‌خبر از کارهای باین، آزمایش‌ خود را تکرار کرد. بر پریستلی هم این نکته آشکار شد که گاز به‌دست‌آمده از راه این آزمایش، به سوختن کمک می‌کند؛ به‌همین سبب هم او نام دیگری بر آن نهاد. برای پریستلی گازی که از گرم‌کردن رسوب قرمز به دست می‌آمد، هوای نیتریته بود (N2O)، یعنی مادّه‌ای که خود بیش‌ از دو سال پیشتر کشف کرده بود9. او در همان ماه هم به پاریس سفر کرد و لاووازیه را از واکنش شیمیایی تازه خیردار کرد. لاووازیه خود آزمایش را در نوامبر 1774 و در فوریه 1775 تکرار کرد. امّا از آنجاکه او روش‌هایی بهتر از پریستلی را به کار گرفته بود، نام آن را دوباره تغییر داد. امّا او در ماه مه 1775 اعلام کرد که آنچه از رسوب قرمز‌ به دست می‌آید نه هوای غیرفرّار است و نه هوای نیتریته، بلکه خود “هوای کامل (اتمسفری) است، بدون آنکه تغییری در آن پدیدارشده باشد….. یا بهتر است بگوییم….هوا به‌صورتی خالص‌تر10.” امّا در همین مدّت هم پریستلی بیکار ننشسته بود، تا سرانجام او هم تا آغاز ماه مارس 1775 به این نتیجه رسیده بود که آنچه را که گاز می‌نامیم همان “هوای معمولی” است. تا اینجا هر کس دیگر هم که به‌صورتی از رسوب قرمز جیوه این گاز را به دست آورده بود، آن را با نامی آشنا می‌نامید11.

بقیّۀ این داستان اکتشاف را به‌‌اختصار نقل می‌کنم. در مارس 1775 پریستلی این نکنه را دریافت که گاز اکتشافی او از بسیاری از جهات از هوای معمولی “بسیار بهتر” است و به‌همین‌سبب هم او این بار این گاز را “هوای بدون مایۀ آتش” نامید، یعنی هوای جوّی که از آن مکملّ متعارف مایۀ آتش را بیرون کشیده‌ایم. پریستلی این نتیجه را در مجلّۀ بحث‌های فلسفی منتشر کرد. شاید این کار سبب شده باشد تا لاووازیه نتایج خود را دوباره بررسی کند12. او در فوریۀ 1776 دست به این کار زد و طیّ یک سال به این نتیجه رسید که گاز مورد نظر ما جزئی جداشدنی از هوای جوّی است، که او هم، مانند پریستلی، آن را چیزی همگن می‌داند. در این نقطه، یعنی جایی که گاز را مادّه‌ای اصلی می‌دانیم، که دیگر نمی‌توان آن را تجزیه کرد، می‌توان ادّعا کرد که کشف اکسیژن پایان یافته است.

امّا دوباره به پرسش آغازین خود باز می‌گردم: چه وقت می‌توان گفت که اکسیژن کشف شده است، و چه معیارهایی را می‌توانیم بر آن به کار گیریم؟ اگر کشف اکسیژن تنها این است که مستوره‌ای ناخالص را در دست داریم، باید بگوییم که این گاز را در دوران باستان درآغاز آن کسی “کشف” کرده است، که شیشه‌ای را با هوای جوّ پر کرده است. ممکن است مادّه‌ای نسبتاً خالص‌تر را معیار آزمایش قرار دهیم، چنانچه خود پریسیلی هم در اوت 1774 چنین کاری کرد. امّا خود پریستلی هم در 1774 هنوز این نکته را درنیافته بود که چیزی را کشف کرده است؛ شاید هم باید روش نوی او را در تهیّۀ مادّه‌ای نسبتاً شناخته‌شده مستثنی کنیم. طیّ همین سال اندکی می‌توان میان “اکتشاف” او و باین، که مقدّم بر او بوده، فرقی نهاد. امّا مورد همین دو را هم نمی‌توان به‌درستی از مورد جناب کشیش استیون هیلس، که چهل سال پیشتر همین گاز را به‌دست آورده بود، تمیز داد13. چنین به‌نظر می‌رسد که چیز دیگری هم از آنِ اکتشاف است، یعنی آگاهی شخص به اینکه چیزی را کشف کرده است، و اینکه اصلاً بداند چه چیز را کشف کرده است.

امّا اگر کار به این صورت است، پس شخص چقدر باید بداند؟ آیا پریستلی، که گاز خود را هوای نیتریته می‌نامید، به‌تفصیل در این باره می‌دانست؟ و اگر پاسخ منفی است، آیا زمانی که او و لاووازیه هر دو اعلام کردند که مادّۀ آنها همان هوای معمولی است، مسئله را به‌تفصیل می‌دانستند؟ از آن گذشته، دربارۀ آنچه که پریستلی در مارس 1775 از گاز خود می‌گوید، چه باید گفت؟ هوایی که مایۀ آتش* نداشته باشد، هنوز هم اکسیژن نیست، و یا شاید حتّی برای شیمی‌دانانی که کارشان بر مایۀ آتش بود این گاز کاملاً دورازانتظار بود.امّا همین گاز به‌خصوص هم هوای جوّی خالص بود. پس باید منتظر کارهای لاووازیه از سال‌های 1776 و 1777 می‌ماندیم، که او در آن کارها نه تنها گاز را جدا کرد، بلکه این را هم دریافت که اصلاً موضوع از چه قرار است. امّا به همین تصمیم هم می‌توانیم تشکیک کنیم، زیرا که او از همان سال 1777 تا پایان عمر بر این نظر استوار برجای ماند که اکسیژن پایۀ اتمی “اصل اسیدی” است، و اکسیژن در شکل گازی، تنها زمانی تشکیل می‌شود که این “اصل” با مادّۀ حرارت توأم باشد14. پس آیا اکنون باید گفت که اکسیژن حتّی در 1777 هم کشف نشده است؟ برخی ممکن است به چنین فکری متمایل باشند. اصل اسیدی امّا تازه پس از سال 1810 از میدان بیرون رانده شد، و مادۀ حرارت هم تا سال‌های 1860 دوام داشت. امّا اکسیژن، چنانچه می‌دانیم، مدّت‌ها پیش از 1810 مادّۀ شیمیایی شناخته‌شده‌ای بود. و افزون بر این- و شاید این هم نکتۀ اصلی حرف ما باشد- که اکسیژن شاید اصلاً تنها بر اساس کارهای پریستلی ممکن بود جایگاه اکسیژن را بیابد، بی‌آنکه نیازی به تفسیر ناقص لاووازیه داشته باشد.

من به این نتیجه می‌رسم که برای تحلیل برخی رویدادها، مانند تحلیل کشف اکسیژن، هم به واژگانی نو نیازمندیم و هم به مفاهیمی نو. این جمله که بگوییم “اکسیژن کشف شد” به‌یقین کاملاً درست است، امّا همین هم می‌تواند ما را به اشتباه بیندازد، زیراکه این تصوّر را نزد ما بیدار می‌کند، گویی که کشف عمل سادۀ منفردی است، که آن را، اگر اطلاّعات تفصیلی دربارۀ آن داشته باشیم، می‌توان به شخصی یا به زمانی معیّن نسبت داد. امّا اگر کشف ما هم به‌ناگاه روی دهد، دیگر تعیین زمان درست همواره ممکن نیست، و تعیین شخص کاشف هم گاه ممکن نیست. اگر همین جا از شیله صرف نظر کنیم، می‌توانیم بی‌چون‌وچرا بگوییم که برای مثال اکسیژن پیش از 1774 کشف نشده است. شاید هم بتوان مدّعی شد که اکسیژن در 1777 و شاید اندکی پس از آن کشف شده است. امّا در میان همین دو مرز، بر اینکه بکوشیم تا تاریخ آن اکتشاف را معّین کنیم، یا آنکه آن اکتشاف را منتسب به کسی کنیم، ناگزیر به امری به‌دلخواه دست زده‌ایم. و این هم درست به این دلیل که اکتشاف پدیده‌ای نو، ضرورتاً فرایندی پیچیده است که در آن هم باید روشن شود که چیزی هست، و هم آنکه آن چه چیز است.

مشاهده و درک نظری، واقعیّت، و جایگزینی آن در نظریّه، با اکتشاف تازۀ علمی پیوندی جدانشدنی دارد. این فرایند ضرورتاً به زمان نیاز دارد و عموماً هم اشخاص زیادی در آن سهمی دارند. تنها در اکتشافات دستۀ دوم، که ویژگی‌های آنها ازپش شناخته‌ شده است، می‌تواند این کشف که (چیزی هست) و این کشف که آن (چه چیز) است، باهم مصادف باشد.

کشف اورانوس و پرتو رونتگن

این دو نمونۀ دیگر، که هم ساده‌تر است و هم بسیار مختصر، باید نشان دهد که مورد اکسیژن به چه میزان شاخص است و درعین‌حال هم راه را بر نتیجه‌گیری‌های دقیق‌تر بگشاید. در شب سیزدهم مارس 1781، ویلیام هرشل اختر‌شناس در دفتر یادداشت روزانۀ خود چنین می‌نویسد: “در منطقۀ نزدیک به زتای ثور …. چیز غریبی به‌مانند یک سحابی یا شاید یک دنباله‌دار وجود دارد15“. این ثبت در دفتر را عموماً صورت‌جلسۀ کشف سیّارۀ اورانوس می‌نامند، که چندان هم درست نیست. در فاصلۀ زمانی 1690 تا مشاهدۀ هرشل در سال 1781، همین جرم آسمانی دست‌کم هفده‌بار مشاهده شده است، و از آن مشاهدات هم صورت‌جلسه‌هایی وجود دارد، که در آنها حرف از  ثابته‌ای است. فرق اینها با مشاهدات هرشل در این است که او گمان می‌کرد که با یک ستارۀ دنباله‌دار سروکار دارد، زیراکه آن جرم آسمانی در تلسکوپ او به‌طرز خاصی بزرگ به نظر می‌آمد. دو مشاهدۀ دیگر هم در هفدهم و نوزدهم مارس همان سال این گمان را تأیید می‌کرد: آن شیء در میان ثوابت دیگر حرکت کرده بود. نتیجۀ آن کار این شد که همۀ اختر‌شناسان در سرتاسر اروپا از این کشف خبر دار شدند، و ریاضی‌دانان هم در این بین به این کار دست زدند تا مدار دنباله‌دار تازه کشف‌شده را محاسبه کنند. چند ماهی پس از آنکه همۀ این کوشش‌ها به مطابقت با مشاهده نیانجامید، لکسل اخترشناس این فرض را مطرح کرد که شاید دراینجا، شیئی که هرشل آن را مشاهده کرده است، سیّاره‌ای باشد. امّا همین‌که محاسبات بعدی – که این بار به‌جای مدار یک دنباله‌دار مدار یک سیاّره را درنظر گرفته بود- با مشاهده مطابقت پیدا کرد، همگان این امر را پذیرفتند. اکنون پرسش این است که در چه زمانی در سال 1781 سیارۀ اورانوس کشف شد؟ و آیا این نکته هم کاملاً آشکار است که هرشل اورانوس را کشف کرده است و نه لکسل؟

و یک بار دیگر هم، امّا به‌اختصار، به تاریخچۀ کشف پرتو رونتگن می‌نگریم. این کشف در آن روز در سال 1895 روی داد، و آن هم درست وقتی که رونتگن فیزیک‌دان مطالعۀ خود از پرتوهای کاتودی را متوقّف کرد، – آنهم نه به دلیلی تازه- تا دریابد که چرا صفحۀ آغشته به پلاتینوسیانید باریوم، که کاملاً هم دور از دستگاهش بود، که آن را هم با حفاظ پوشانده بود، در زمان تخلیه از خود روشنایی می‌داد16. مطالعات بعدی طی هفت هفته کار مداوم، درحالی‌که رونتگن هم آزمایشگاه خود را به‌ندرت ترک می‌کند، نشان داد که علّت آن نوری بود که مستقیم از لامپ پرتو کاتودی تابیده شده بود، یعنی آنکه این تابش سایه‌ای برجای گذاشته بود، که مغناطیس نتوانسته بود آن را منحرف کند، چه رسد به چیزهای دیگر. امّا رونتگن هنوز کشفش را علنی نکرده بود، که خود دریافت که این اثر به سبب پرتوهای کاتودی نبوده است، بلکه به سبب تابشی از نوعی تازه بوده است که برخی مشابهت‌ها هم با نور دارد. دوباره این پرسش مطرح می‌شود که کشف پرتو رونتگن را باید مربوط به چه زمانی دانست؟ مسلّم این است که نمی‌توانیم بگوییم مربوط به لحظه‌ای است که صفحه‌ای را مشاهده کرده است که نور می‌داده. دست‌کم پژوهشگر دیگری هم این نور را دیده بود، امّا از اقبال بدش هم چیزی کشف نکرده بود. و این نکته هم آشکار است که زمان این کشف را نمی‌توان در آخرین هفتۀ مطالعات رونتگن قرار داد، زیراکه رونتگن در آن زمان خوّاص پرتوی تازه را مطالعه می‌کرد، یعنی آنچه را که پیشتر کشف کرده بود. پس باید به این خبر رضایت دهیم که پرتو رونتگن در ورتسبورگ بین هشتم نوامبر و بیست‌وهشتم دسامبر 1895 کشف شده است.

آگاهی یافتن از ناهنجاری

به نظر می‌رسد که ویژگی‌های مشترک این نمونه‌ها در همۀ فرایندهایی مصداق داشته باشد، که در آنها تازگی‌هایی دورازانتظار توّجه دانشمند را برمی‌انگیزد. به‌همین‌سبب هم من به این نکات کوتاه با بحث دربارۀ این سه ویژگی مشترک پایان می‌دهم. این سه ویژگی شاید این امکان را بدهد تا چارچوبی فراهم آوریم تا رویدادهای دیگری را مطالعه کنیم که آنها را به‌طور معمول “اکتشاف” می‌نامیم.

درآغاز به این نکته توجّه می‌کنیم که هر سه اکتشاف، یعنی اکتشاف اکسیژن، اورانوس، و پرتو رونتگن، با مجّزاکردن ناهنجاری‌ای در آزمایش یا در مشاهده شروع می‌شود، یعنی با مطابقت ناقص میان طبیعت و انتظارات ما. و سپس این نکته نمایان می‌شود که رویدادی که ناهنجاری‌ای از خود نشان می‌دهد، درعین‌حال هم به‌ظاهر خصلت‌هایی از خود بروز می‌دهد که با‌آنچه که آن را می‌توان تصادفی یا ناگزیر دانست سازگاری ندارد. درمورد پرتو رونتگن این ناهنجاری همان نوردادن بود، که رونتگن به آن توجّه کرد، که به‌طور روشن خاصیّتی تصادفی از قرارگرفتن دستگاه‌های او بود. امّا این نکته را هم می‌دانیم که در سال‌های 1895 در همۀ اروپا پرتو کاتودی موضوع پژوهش معمول بود. در این مطالعات به‌طور منظّم صفحه‌های حسّاس و فیلم عکّاسی را در برابر لامپ‌های تابش کاتودی قرار می‌دادیم. به‌همین‌سبب هم آنچه که برای رونتگن تصادفی پیش آمد، می‌توانست به‌یقین جای دیگری هم روی دهد؛ و درعمل هم درواقع چنین بود. پس از این جهت اکتشاف رونتگن به اکتشاف پریستلی و هرشل بسیار شبیه بود. هرشل به کشف خود از  ثابتۀ بسیار بزرگ و درنتیجه ناهنجار خود طی زمانی طولانی از رصد آسمان نیمکرۀ شمالی رسیده بود. این رصد، – صرف‌نظر از بزرگ‌نمایی که ناشی از دستگاه هرشل بود- با رصدهای بسیار دیگری مطابقه دارد که پیشتر برای مشاهدۀ اورانوس انجام شده بود. و پریستلی هم با جداسازی آن گاز، که رفتاری تقریباً شبیه به هوای نیتریته، امّا نه کاملاً شبیه به آن، و نه مانند هوای معمولی داشت، چیزی دوراز‌انتظار و نادرست در نتیجۀ آزمایش خود می‌دید، که آنهم در اروپا به‌دفعات انجام شده بود و پیشتر هم بیش از یک بار به گازی جدید انجامیده بود.

همۀ آنچه را که برشمردیم به دو شرط متعارف بر آغاز واقعۀ یک اکتشاف اشاره دارد. یکی از آن دو را که من در این کار بدون مشکل پیش‌شرط قرار می‌دهم، همان دانش است، همان تیزبینی یا نبوغ فرد در شتاخت آن چیزی است که به‌دلیلی درست درنمی‌آید، و خود را عقبه‌دار می‌نمایاند. و هر دانشمندی هم متوجّه این نکته نمی‌شود که  ثابته‌ای هم که هنوز ثبت نشده است، نمی‌تواند اینقدر بزرگ باشد، یا آنکه صفحه نباید از خود نور می‌داد، یا آنکه هوای نیتریته نمی‌تواند حیات را پایدار نگاه دارد. پس معلوم می‌شود که این امر پیش‌شرط دیگری دارد،که چندان هم به‌خودی‌خود مسلّم نیست. باوچود همۀ تیزهوشی‌ای که هر مشاهده‌گری می‌تواند داشته باشد، این ناهنجاری‌ها در جریان معمول پژوهش علمی تنها زمانی پدیدار می‌شود که هم ابزارها و هم مفاهیم به‌حدّی پیشرفته باشد که این ناهنجاری هم محتمل باشد و هم آن را آن‌چنان‌که هست بتوان شناخت17. به‌همین‌سبب یک اکتشاف دورازانتظار زمانی آغاز می‌شود که چیزی درست درنیاید، یعنی زمانی آغاز می‌شود که دانشمند هم دستگاه‌های خود را و هم رفتاری را که از طبیعت به‌طور نظری انتظار دارد به‌خوبی بشناسد. فرق پریستلی که ناهنجاری‌ای را شناخته بود، با هیلس، که آن را نشناخته بود،در اصل به سبب سطح پیشرفتۀ روش‌ها و انتظارات نظری است، که فنون فشرده‌سازی هوا طی چهل سال فاصله میان دو جداسازی اکسیژن بدان رسیده بود18. شمار کسانی که مدّعی این اکتشاف بودند، نشان می‌دهد که این اکتشاف دیگر نمی‌توانست پس از سال 1770 زمانی دراز به‌تعویق افتد.

نظام‌مند کردن‌ ناهنجاری

 ناهنجاری اولین ویژگی مشترک سه نمونۀ ماست. به دومیّن ویژگی می‌توانیم با اجمال بیشتری بنگریم، زیراکه موضوع اصلی بحث من بود. درک یک ناهنجاری نشان‌دهندۀ آغاز یک اکتشاف است، امّا تنها آغاز یک اکتشاف. وقتی باید چیزی کشف شود، لازم است که دوره‌ای کوتاه یا طولانی سپری شود، تا فردی یا شماری از افراد یک گروه به نظام‌مند‌کردن نظری آن بپردازند. در این دوره هم به مطالعات بیشتری نیاز است، یا به آزمایش‌های بیشتری و هم به تفکّر بیشتری. در این دوره است که دانشمندان چندین بار انتظارات خود را تغییر می‌دهند، عموماً هم درخواست‌های خود از دستگاه‌ها را، و گاهی هم نظریّه‌های بنیادین خود را. به این معنا می‌توان گفت که اکتشافات به‌تمامی تاریخچۀ درونی خود را دارد، و هم پیشنۀ تاریخی خود و هم تاریخ خود پس از آن را. و افزون بر آن، در درون این فاصلۀ مجزا‌شدۀ ناروشن در تاریخچۀ درونی خود، نه لحظۀ معیّنی و نه روز مشخصّی وجود دارد که تاریخ‌نویس بتواند به‌طور کامل هم داده‌ها و هم لحظۀ یک اکتشاف را معیّن کند. و چون بیش از یک نفر، گاه در این کار سهیم است، نمی‌توان به‌روشنی آن یک نفر را کاشف دانست.

تعدیل، انطباق، و گنجانیدن

و سرانجام به سومین ویژگی از آن ویژگی‌های که برگزیدیم باز می‌گردیم، و به‌اختصار به آن چیزی می‌پردازیم که در پایان فاصلۀ زمانی اکتشاف روی می‌دهد. بحث مفصّل در بارۀ این پرسش به مصالح بیشتری و کاری جداگانه نیاز دارد، زیراکه من در کار اصلی خود اندکی در بارۀ تأثیرات اکتشافات حرف زدم. امّا از این کار هم نباید یک‌سره غفلت کنیم، زیراکه از آن چیزی که پیشتر گفتیم جزئاً نتیجه‌ می‌شود.

به اکتشافات عموماً چون تکمله‌هایی یا گسترش‌هایی از موجودی دانش علمی روبه‌رشد نگریسته می‌شود، و این هم کمک می‌کند تا اکتشافات منفرد هم معیاری سودمند بر پیشرفت به‌نظر آید. امّا به نظرم می‌رسد که این نکته تنها در کلّیتش در مورد اکتشافاتی درست باشد که در آنجا، مانند مورد عناصری که جاهای خالی را در جدول تناوبی پر می‌کرد، آنها را پیش‌بینی کرده بودیم و به‌طرزی نظام‌مند هم درپی آنها بودیم؛ به‌همین سبب هم این اکتشافات دیگر نیازمند آن نبود که مجامع علمی آنها را تعدیل کنند، انطباق دهند و بگنجانند.مسلّم است که اکتشافاتی که ما در اینجا مطالعه می‌کنیم، هرچند که به‌یقین تکمله‌هایی بر دانش علمی باشد، امّا چیز دیگری هم هست. به یک معنا، که من می‌کوشم آن را در اینجا تاحدودی روشن کنم، این است که آنها بر دانش کنونی ما تأثیری برجای می‌گذارد، بسیاری از چیزها را که بر ما شناخته‌شده بود دوباره مطرح می‌کند، و حتّی بسیاری از فعّالیّت‌های علمی متعارف ما را دگرگون می‌کند. مدافعین رشتۀ علمی خاصّ، که آن رویداد تازه باید در آن رشته جای بگیرد، عموماً هم دنیا را، به‌مانند کار خود، آنگاه که پیکار طولانی‌شان با آن ناهنجاری‌ای به پایان ‌می‌رسد، که به آن اکتشاف می‌انجامد، طور دیگری می‌بینند.

آن‌گاه ‌که، برای مثال، ویلیام هرشل بر شمار گران‌سنگ سیّارات عدد یک را افزود، به اخترشناسان هم این درس را آموخت تا به هنگام نظارۀ آسمان آشنای خود چیزهای نوی را ببینند، هرچند که هنوز هم همان ابزارهای پیشین را چون او دراختیار دارند. این دگرگونی در مشاهدۀ آسمان باید هم دلیلی اساسی بر این باشد که طی پنجاه سال پس از کشف اورانوس بیست جرم دیگر درحال‌گردش به دور خورشید به شمار متعارف آن هفت جرم افزوده شد19. همین دگرگونی را درپی کار رونتگن به‌روشنی بیشتری می‌بینینم. درآغاز، کار به اینجا رسید که ناگزیر شدیم روش‌های متعارف مطالعۀ پرتوهای کاتودی را دگرگون کنیم، زیراکه دانشمندان دریافتند که متغیّری اساسی را در اینجا مهار نکرده‌اند. پس ناگزیر شدیم تا دستگاه‌های قدیمی را تغییر دهیم و پرسش‌های پیشین را هم با صورتی نو مطرح کنیم. و افزون بر آن همین دگرگونی در مشاهده بر بسیاری از د یگر دانشمندان هم چنین تأثیری برجای گذاشت، آن‌چنان‌که درپی کشف اورانوس هم همان را دیدیم. پرتوهای رونتگن پس از اکتشاف فروسرخ و فرابنفش در آغاز سدۀ نوزدهم اوّلین پرتوهایی بود که تازه کشف شده بود. امّا در زمانی کمتر از یک دهه پس از کارهای رونتگن، چهار پرتو دیگر را به دلیل توجّه تازۀ علمی ( برای مثال به دلیل صفحه‌های عکّاسی لایه‌دار) و به کمک برخی از روش‌های تازه در دستگاه‌ها کشف کردیم که همگی برآمده از کارهای رونتگن و گنجانیدن آنها در این دستگاه‌ها بود20.

این دگرگونی‌ها در روش‌های متعارف علمی غالباً هم اهمیّتی بیشتر از آن دارد که به سبب خود کشف بر دانش ما می‌افزاید. در مورد اورانوس و پرتو رونتگن می‌توان دست‌کم مدّعی چنین حرفی بود. در مورد نمونۀ سوم، یعنی اکسیژن، این نکته کاملاً عیان است.کارهای هرشل و رونتگن، درست مانند کارهای پریستلی و لاووازیه، به دانشمندان ‌آموخت تا به وضع پیشین با چشمی نو بنگرند. به‌همین‌سبب اکسیژن هم تنها عنصرشیمیایی نوی نبود که در پی کارهای آنها انتظار می‌رفت تا در آیندۀ نزدیک کشف شود. امّا در اینجا هم آن تعدیلات ضروری به‌حدّی بنیادین است که در شکوفایی بسیار شیمی نظری و عملی، که از آن به انقلاب در “شیمی” یاد می‌کنیم، سهمی اساسی دارد (بی‌آنکه خود سبب این کار باشد). منظور من هم از این حرف این نیست که بگویم هر اکتشاف غیرمنتظره‌ای برای علم تبعاتی این چنین گسترده و عمیق به‌مانند کشف اکسیژن دارد. به‌عکس می‌خواهم بگویم که هر کشفی برای کسانی که مستقیماً با آن مرتبط‌اند، آن تعدیلاتی را مطالبه می‌کند که هنگامی که آشکارتر می‌شود، آنها را هم‌سنگ با انقلابی علمی می‌دانیم. و از آنجاکه فرایندهای کشف به چنین تعدیلاتی نیاز دارد، به نظرم می‌رسد که لزوماً ساختاری دارد و به این سبب هم در زمان امتداد می‌یابد. پایان صفحۀ 253

* * * *

یادداشت‌ها

————————————————————————

 برای مشاهدۀ همین یادداشت‌ها در قالب میکروسافت ورد، بنگرید به نشانی همیشگی ما: https://goo.gl/u48i2j 

 *این نوشته بر سخنرانی نویسنده مبتنی است که در نشست مشترک جامعۀ تاریخ‌نویسان و انجمن تاریخ علم در بیست‌ونهم دسامبر 1961 در واشینگتن در ایالت کلمبیا ایراد کرده است (در متن).

* هرچندکه تلفّظ انگلیسی و آلمانی نام نوبسنده چیز دیگر است (تامس کُون در انگلیسی، ویا توماس کوون در آلمانی)، امّا ما هم برای پرهیز از هم‌آوایی با واژه‌های فارسی، ناگزیر به ثبت آن به‌صورت: توماس کوهن، شدیم، هرچند‌که آن را نادرست می‌دانیم.

* به‌یاد می‌آوریم که نیلس بور در هجدهم نوامبر 1962 درگذشته است، و آخرین گفت‌و‌گوی او با توماس کوهن (Thomas Kuhn & Niels Bohr) در هفدهم نوامبر 1962 بوده است: ائه بور: پیشگفتار بر نیلس بور: مجموعۀ آثار . این نکته از این سبب اهمیّت دارد که نیلس بور در آخرین روزهای زندگی خود به ویرایش: نور و حیات – یک‌بار دیگر می‌پرداخته است (بنگرید به: ف‍ی‍زی‍ک‌ ات‍م‍ی‌ و ش‍ن‍اخ‍ت‌ ب‍ش‍ری‌ ). ما هم از این جهت توماس کوهن را ذکر کردیم تا میل بر یافتن وجوه افتراق و اشتراک معرفت‌شناختی میان این دو را  برانگیزیم. برای فهم بهتر بنگرید به این گفت‌و‌گو ،که همۀ کسانی که پیشتر در نوشته‌های نیلس بور ذکر شده‌اند (بنگرید به: نیلس بور: مجموعۀ آثار (2))،  در آن مشارکت دارند: لئون روزنفلد، ائه پیترسون، ائه بور، و دیگران (گفت‌وگوی توماس کوهن و نیلس بور):

http://www.aip.org/history/ohilist/4517_5.html

Last interview with Niels Bohr
by Thomas S. Kuhn, Leon Rosenfeld, Aage Petersen, and Erik Rudinger at Professor Bohr’s Office, Carlsberg, Copenhagen, Denmark
Saturday morning, November 17, 1962

* مایۀ آتش و مادّۀ حرارت = Wärmestoff را، به‌جایPhlogiston= φλογιστός phlogistós ,verbrannt‘ به‌کار گرفتیم.

* ما از برگرداندن مراجع و یادداشت‌ها“- در اصل به آلمانی- به زبان فارسی پرهیز کردیم، و به‌جای آن به ذکر آنها به انگلیسی پرداختیم، زیرا گمان کردیم که شاید برخی از آن منابع به زبان انگلیسی برای خوانندۀ فارسی زبان بیشتر آشنا باشد. و چون ناشر اثر، لورنتس کروگر، استاد فلسفه در دانشگاه بیلفلد، در پیشگفتار خود بر کتاب، در بیش از سی صفحه، خود را از دوستان کوهن می‌داند، و ازقضا کوهن هم، خود مقدّمه‌ای در پانزده صفحه بر کتاب کنونی نوشته است، ما هم نسخه‌های دیگر این مقاله را الزاماً برابر با آن ندانستیم، حتّی اگر درعمل هم چنین باشد؛ و این هم سرانجام به‌این معناست که خبرگان و کارشناسان نامی فارسی‌زبان، که متابعت از فهم و درک آنها از زبان انگلیسی، گاه امری است ناگزیر، اعوجاجات و انحرافات ظاهری برگردان فارسی ما از دیگر نسخه‌ها را، به‌سبب مطابقت با نسخۀ آلمانی بدانند، که در نشانی همیشگی: https://goo.gl/u48i2j  ماست.

* “نو” را هم در معنای اسمی آن، چیزنو، چیز تازه، به کار گرفتیم، مانند: نوها همی خلق شود و هرگز- نشنید کس که نو شد خلقانی (ناصرخسرو)

* در بخش دوم، ذیل 9 هم، در نسخۀ ما آمده است: Grundlegende Spannung ، ویا: The Essential Tension ، تنش اساسی، که ناشر نسخۀ انگلیسی هم، همین نام را برکتاب نهاده است؛ بنگرید به: توماس کوهن. تنش اساسی. انتشارات دانشگاه شیکاگو: The Essential Tension – University of Chicago Press

———————————————————-

فهرست مطالب: پیدایی نو 

 پیشگفتار ناشر 7

پیشگفتار 31

بخش اوّل: مطالعات تاریخ‌نگاری 47

1- روابط میان تاریخ علم و فلسفۀ علم 49

2 مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک 72؛ توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

3- سنّت ریاضی دربرابر سنّت تجربی در تکامل علم فیزیک 84

4- پایستگی انرژی، نمونه‌ای بر هم‌زمانی در اکتشاف 125

5- تاریخ علم 169

6- روابط میان تاریخ و تاریخ علم 194

  بخش دوم: مطالعات ماوراءتاریخی*

7- ساختار تاریخی اکتشافات علمی 239

8- اهمیّت سنجش در علم فیزیک جدید 254

9- تنش اساسی: سنّت و نوآوری در پژوهش علمی 308

10- کارکردی از تجربۀ فکر 327

11- منطق اکتشاف یا روان‌شناسی پژوهش 357

12- تأملّاتی دوباره بر مفهوم نمونۀ نوعی 389

13- عینیّت، داوری ارزش، و گزینش نظریّه 421

14- نکاتی دربارۀ رابطۀ علم و هنر 446

نمایۀ اشخاص 461

نمایۀ موضوعی 468

—————————————————

By definition, metahistory looks beyond history. Its ultimate aim is twofold: to surpass the limits of historical perspective and to introduce new views of human potential, represented in new versions of our story

Inhaltsverzeichnis

Die Beziehungen zwischen Wissenschaftsgeschichte und Wissenschaftstheorie. Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik. Mathematische versus experimentelle Traditionen in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die Erhaltung der Energie als Beispiel gleichzeitiger Entdeckung. Die Wissenschaftsgeschichte. Die Beziehungen zwischen Geschichte und Wissenschaftsgeschichte. Die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen. Die Funktion des Messens in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die grundlegende Spannung: Tradition und Neuerung in der wissenschaftlichen Forschung. Eine Funktion für das Gedankenexperiment. Logik oder Psychologie der Forschung?. Neue Überlegungen zum Begriff des Paradigma. Objektivität, Werturteil und Theoriewahl. Bemerkungen zum Verhältnis von Wissenschaft und Kunst

* * * *

related links: پیوندهای مرتبط

اتوماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک؛ ئه بور: پیشگفتار بر نیلس بور: مجموعۀ آثار (2)؛ نیلس بور: نور و حیات – یک‌بار دیگر؛ ف‍ی‍زی‍ک‌ ات‍م‍ی‌ و ش‍ن‍اخ‍ت‌ ب‍ش‍ری‌؛ ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت؛ فون وایتسکر: اهمیّت علم؛ فیزیک اتمی و فلسفه؛ توماس کوهن. تنش اساسی. The Essential Tension – University of Chicago Press

Kurztitelaufnahme

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen

توماس کوهن: پیدایی نو: ساختار تاریخی اکتشافات علمی

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( دوشنبه ، ۴ فروردین ، ۱۳۹۳ )

© انتشار برگردان فارسی توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.
   © Copyright  2012 - 2026  www.najafizadeh.org. All rights reserved.