ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بهسوی آغازی نو)
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (der Weg zum neuen Anfang), Piper, 1972
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل پانزدهم: بهسوی آغازی نو (1941 – 1945)
Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik
بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (چاپ تازه)
ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل پانزدهم). پیپر، ۱۹۷۲
(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) https://goo.gl/u48i2j
PDF (e-Book) نسخۀ
https://drive.google.com/file/d/0B82CvAj9ELwUZThkMHVZWEhGUU0/view?usp=sharing
جزء و کلّ: بهسوی آغازی نو (1941 – 1945)
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: der Weg zum neuen Anfang (1941-1945)
بهسوی آغازی نو
(1941 – 1945)
«باشگاه اورانیوم» ما، در اواخر سال 1941، مبانی فیزیکی استفادۀ فنّی از انرژی اتمی را بهدرستی میشناخت. میدانستیم که با استفاده از اورانیوم طبیعی و آب سنگین میتوان راکتوری اتمی ساخت که انرژی تولید کند؛ و هم آنکه در چنین راکتوری محصول ثانویّۀ اورانیوم 239 بهدست میآید که خود آن هم میتواند، مانند اورانیوم 235، بهعنوان مادۀ منفجره در ساخت بمب اتمی بهکار آید. در اوایل کار، یعنی در اواخر سال 1939، من برپایۀ دلایل نظری حدس زده بودم که بهجای آب سنگین میتوان از کربن خالص بهعنوان مادّۀ کندکننده استفاده کرد. امّا بهسبب نادرستی در اندازهگیری خاصیّت جذب کربن، که کار آن در مؤسّسۀ صاحبنام دیگری انجام شده بود و ما هم دیگر به کار بازبینی آن نپرداخته بودیم، ناگزیر از این راه پیشازموعد دست کشیدیم. در مورد تهیّۀ اورانیوم 235، در آن زمان هیچ روشی را نمیشناختیم که از نظر فنّی در شرایط جنگی به مقادیر چشمگیری بینجامد. و چون بهدستآوردن مادّۀ منفجرۀ اتمی هم از راه راکتور، بهطور آشکار فقط از این راه ممکن بود که راکتورهای عظیم سالیانسال بهکار مشغول باشد، این نکته هم درهمهاحوال برایمان روشن بود که ساخت بمب اتمی تنها با کار فنّی عظیم امکانپذیر خواهد بود. بهطور خلاصه میتوانیم بگوییم: در آن زمان میدانستیم که اساساً میتوان بمب اتمی ساخت، و روشی هم که بتوان به آن رسید میشناختیم، امّا کار فنّی لازم بر انجام آن را بزرگتر از آن چیزی تصوّر کرده بودیم که عملاً به آن نیاز بود. پس، از سر خوشاقبالی در وضعی بودیم که میتوانستیم در کمال صداقت به دولت از وضع کارمان خبر دهیم و درعینحال هم اطمینان داشته باشیم که هیچگونه دستوری بر اقدام جدّی بهمنظور ساختن بمب اتمی در آلمان صادر نخواهد شد؛ چون چنین کار فنّی عظیمی برای رسیدن به هدفی نامطمئن که در آن دوردستها قرار داشت، چیزی نبود که در وضع جنگی برای دولت آلمان پذیرفتنی باشد.
باوجوداین احساس ما این بود که در پیشرفت علمی-فنّی بسیار خطرناکی سهیم شدهایم، و من هم گاهبهگاه بهخصوص با کارل فریدریش فون وایتسکر، کارل ویرتس، ینزن و هوترمنس دربارۀ این پرسش مشورت میکردم که آیا آنچه درنظر داریم انجام دهیم، اصولاً درست است. گفتکویی را بهیاد دارم که با کارل فریدریش در اتاقم در مؤسّسه فیزیک کایزر- ویلهلم در دالم انجام دادم، درحالیکه ینزن تازه اتاقم را ترک کرده بود. کارل فریدریش شاید درآغاز حرفش را با این یافته آغاز کرد:
«عجالتاً درمورد بمب اتمی هنوز درواقع وارد منطقۀ خطر نشدهایم؛ چون کار فنّی لازم بهنظرم بزرگتر از آن است که بخواهیم حالا به آن بپردازیم. امّا همین هم ممکن است در آینده تغییر کند. پس آیا درست است که ما به کارمان دراین مورد ادامه دهیم؟ و اصلاً آشنایان ما در آمریکا چه میکنند؟ آیا با همۀ توان به طرف بمب اتمی میروند؟»
من هم سعی کردم خودم را در وضع آنها قرار دهم:
«وضع روحی فیزیکدانان در آمریکا، بهخصوص آنهایی که از آلمان مهاجرت کردهاند، با ما بهکلّی فرق دارد. همۀ آنها شاید چنین عقیده داشته باشند که در راه خیر و برضدّ شرّ میکوشند، و بهخصوص مهاجران بهحقّ خود را متعهّد میدانند تا همۀ توان خود را در این راه درست برای آمریکا بهکار گیرند، چون آمریکا آنها را از سر مهماننوازی پذیرفته است. امّا آیا بمب اتمی، که با یک ضربه صدهاهزار غیرنظامی را میکشد، سلاحی مثل دیگر سلاحهاست؟ آیا میتوان دربارۀ آنها آن قاعدۀ بحثبرانگیز را بهکار برد: “در راه هدف درست میتوان همۀ وسائل را بهکار گرفت، و بهعکس در راه هدف نادرست اصلاً نمیتوان.” پس آیا در راه خیر میتوان بمب اتمی ساخت، و در در راه شر نمیتوان؟ و اگر بر این نظر مصمّم باشیم، که متأسّفانه در تاریخ جهان بهدفعات راهی برای خود یافته است، درآنصورت چه کسی حکم به درستی یا نادرستی هدف میدهد؟ و در اینجا هم خیلی آسان است تا بگوییم که هدف هیتلر و ناسیونالسوسیالیستها بد است. امّا آیا هدف آمریکاییها ازهرجهت خوب است؟ آیا این حکم هم در اینجا مصداق ندارد که از همان آغاز از روی انتخاب وسیله میتوان پی برد که آیا هدفی خوب است یا بد؟ مسلّم است که در هر جنگی از وسائل بد هم استفاده میشود. امّا آیا بازهم در اینجا فرق روشنی وجود ندارد که برخی از وسائل بد را توجیه کند و برخی دیگر را نکند؟ در سدۀ پیش کوششهای زیادی شده است تا از راه عهدنامههایی بر استفاده از وسائل بد حدودی معیّن شود. امّا در جنگ کنونی نه هیتلر آن حدود را رعایت میکند و نه دشمنانش. بااینحال گمان میکنم که در آمریکا هم فیزیکدانان چندان رغبتی ندارند تا بمب اتمی بسازند. امّا شاید برای آنها هم، ترس از اینکه ما چنین کاری بکنیم، سبب شود تا به این کار دست بزنند.”
کارل فریدریش در جوابم گفت: «چه خوب میشد اگر تو به کپنهاگ میرفتی و با نیلس مفصّل حرف میزدی. برایم خیلی مهمّ است که نیلس مثلاً نظرش این باشد که ما در اینجا به راه اشتباه میرویم، و بهتر است از کار اورانیوم دست بکشیم“.
در پاییز 1941 که گمان میکردیم تصّور روشنی از امکان پیشرفت فنّی داریم، قرار گذاشتیم که من به دعوت سفارت آلمان در کپنهاگ جلسۀ سخنرانی علمی برگزار کنم. هدفم هم این بود تا از فرصت استفاده کنم با نیلس دربارۀ مسئلۀ اورانیوم حرف بزنم. تا جایی که یادم هست این سفر در اکتبر 1941 اتّفاق افتاد. به دیدن نیلس در خانهاش در کارلسبرگ رفتم، امّا از آن موضوع خطرناک تنها وقتی حرفی به میان آوردم که شب در نزدیکی خانهاش پیادهروی میکردیم. و چون جای ترس برایم بود که عوامل آلمان مراقب نیلس باشند، بیشترین حدّ احتیاط را رعایت میکردم تا کسی بعداً نتواند حرف معیّنی به من نسبت دهد. سعی کردم در حرفزدن با نیلس به این نکته اشاره کنم که ساخت بمب اتمی اساساً ممکن است، و برای آن هم کار فنّی عظیمی نیاز است و شاید هم لازم باشد هر فیزیکدانی از خود بپرسد که آیا اصلاً اجازه دارد در این حوزه کار کند. تأسّف میخورم که نیلس پس از شنیدن اوّلین اشارۀ من به امکان اصولی ساخت بمب اتمی، بهحدّی وحشتزده شد که مهمترین بخش حرف من را، یعنی اینکه کوشش فنّی بسیار زیاد بر این کار لازم است، اصلاً حتّی درست هم نشنید. امّا در چشم من این نکته خیلی اهمیّت داشت که این موقعیّت به فیزیکدانان کموبیش این امکان را داده بود تا پیش خود تصمیم بگیرند که آیا باید دست به ساخت بمب اتمی زد یا نزد. چون دراینصورت فیزیکدانان میتوانستند در برابر دولتهای خود بهدرستی دلیل بیاورند که بمب اتمی شاید به این جنگ دیگر نرسد، یا شاید میتوانستند دلیل بیاورند که با کوشش زیاد شاید ممکن باشد آن را در این جنگ وارد کرد. این امکان هم وجود داشت تا بتوان از سر خاطرجمعی هر دو نظر را مطرح کرد، و درواقع هم جریان جنگ نشان داد که حتّی در آمریکا هم، که شرایط بیرونی برای انجام این کار بسیار و بسیار مساعدتر از آلمان بود، بمب اتمی تا پیش از پایان جنگ با آلمان هنوز آماده نبود.
نیلس، وحشتزده از امکان اصولی ساخت بمب اتمی، اشارۀ من به آن فکر را دیگر نشنیده گرفت، و شاید هم تلخکامی بهحق او از اشغال بهقهر کشورش به دست نیروهای آلمان، دیگر برای او جایی باقی نمیگذاشت تا بتواند تفاهم میان فیزیکدانان در ورای مرزها را اصلاً مدّنظر قرار دهد. با درد میدیدم که چگونه بهطور کامل منزوی شده بودیم، که چگونه سیاست کشورمان ما آلمانیها را به اینجا کشانده بود، و چگونه واقعیّت جنگ حتّی روابط انسانی دیرینۀ چندین دهساله را دستکم موقّتاً گسیخته بود.
علیرغم این ناکامی در انجام مأموریّتم به کپنهاگ، برای ما، یعنی برای اعضای «باشگاه اورانیوم» در آلمان، وضع ما دراصل صورتی ساده داشت. دولت (در ژوئن 1942) تصمیم گرفت که کار بر روی طرح راکتور فقط در چارچوب محدودی ادامه پید کند. دستوری مبنی بر اقدام به ساخت بمب اتمی صادر نشد. فیزیکدانها هم دلیلی نمیدیدند تا در پی تجدیدنظر در این تصمیم باشند. و اینطور شد که کار بر روی طرح اورانیوم برای زمانهای پیشرو به کار برای تدارک استفادۀ صلحآمیز از فنّاوری اتمی پس از پایان جنگ تبدیل شد؛ و این کار در سالهای آخر جنگ بازهم باوجود ویرانیها ثمرات زیادی بهبار آورد. شاید هم تصادفی نباشد که اوّلین نیروگاه اتمیای که شرکتی آلمانی به خارج، یعنی به آرژانتین تحویل داد، با هستۀ راکتوری تجهیز شده بود، که همانطورکه ما آن را در زمان جنگ طراحی کرده بودیم با اورانیوم طبیعی و آب سنگین کار میکرد.
فکر ما متوجّه آن آغاز نوی پس از جنگ بود. دراین مورد گفتوگویی بهخصوص بهطرزی روشن به یادم مانده است، که سبب شد تا برای اوّلین بار رابطۀ صمیمانهتری میان من و آدولف بوتهنانت ایجاد شود که در آن زمان زیستشیمیدانی بود که در یکی از مؤسّسههای کایزر- ویلهلم در دالم کار میکرد. ما هم هردو بهدفعات در جلسات منظّم بحثهای دانشگاهی دربارۀ مسائل مرزی میان زیستشناسی و فیزیک اتمی شرکت کرده بودیم که در دالم برگزار میشد. امّا گفتگوی طولانیتر میان من و او زمانی برای اوّلین بار انجام شد که در شب اوّل مارس 1943 پس از حملهای هوایی دو نفری پیاده از مرکز شهر برلین به دالم میرفتیم.
هردوی ما به جلسۀ فرهنگستان هوانوردی میرفتیم که در ساختمان وزارت هوانوردی در نزدیکی میدان پوتسدام برگزار میشد. شاردین سخنرانیاش دربارۀ اثرات فیزیولوژیکی بمبهای جدید بود، و به این نکته هم اشاره کرد که مرگ با این بمبها درپی رگبستگی براثر هوا میآید که بههنگام انفجارهای مهیب در نزدیکی محلّ واقعه به سبب افزایش ناگهانی فشار هوا پدیدار میشود، که شاید هم نسبتاً آرام و بیدرد باشد. همینکه سخنرانی به آخر میرسید اعلام خطر کردند و ما هم روانۀ زیرزمین پناهگاه وزارتخانه شدیم که با تختخوابهای نظامی و کیسههای پر از کاه خیلی خوب تجهیز شده بود. این اوّلین باری بود که حملۀ هوایی سنگینن را در واقعیّتش تجربه میکردیم. چند بمب به ساختمان وزارتخانه برخورد کرد، صدای فروریختن دیوارها و سقفها را میشنیدیم، و تا مّدتی هم نمیدانستیم که راهی که زیرزمین ما را به بیرون متّصل میکرد، اصلاً هنوز باز بود یا نه. برق زیرزمین کمی پس از شروع حمله قطع شده بود و گاهی نور چراغقّوهای آن را روشن میکرد. یکبار زنی نالان را به اینجا آوردند که دو بهیار موقّتاً از او مراقبت میکردند. درحالیکه در اوّل کار هنوز باهم حرف میزدیم و حتّی میخندیدیم، با بیشتر و بیشترشدن صدای حمله با بمب در نزدیکی ما، ما هم ساکتتر میشدیم و روحیّۀ ما هم ضعیفتر. پس از دو انفجار دیگر، که موج انفجارش را کاملاً در پناهگاه حس کردیم، ناگهان از گوشهای صدای اتوهان را شنیدم که میگفت: «شاردین، آن بینوا، دیگر خودش هم به نظریّهاش عقیده ندارد.” و اینطور شد که دوباره تعادل روانی ما کموبیش سر جایش برگشت.
پس از پایان حمله توانستیم از لابلای بلوکهای بتونی درهمفرورفته و میلههای آهنی کجشده راهی برای خود بهبیرون باز کنیم. بیرون تماشایی بود. میدان جلوی وزارتخانه را نور سرخ شعلههای آتش روشن کرده بود، که گوشتاگوش چوببستها و طبقات بالای ساختنمانهای اطراف را گرفته بود. در بعضی از جاها آتش حتّی به طبقۀ همکف هم رسیده بود، و در وسط خیابانها هم گودالهایی سوزانی درست شده بود که کار قوطیهای فسفریای بود که از بالا بهزمین خورده بود. میدان پر از آدمهایی بود که از خانههایشان فرار میکردند، امّا روشن بود که هیچ وسیلۀ رفتوآمدی نبود تا آنها را به جایی در حومۀ شهر ببرد.
بوتهنانت و من باهم از میان راهروهایی که زیرورو شده بود راه به بیرون را پیدا کردیم، و تصمیم گرفتیم تا راه به خانههایمان به فیشتهبرگ و دالم را تا جایی که ممکن است باهم پیاده برویم. درابتدا هنوز امید داشتیم که حمله فقط به مرکز شهر محدود شده باشد و محلّههای اعیاننشین که ما هم در آنجا زندگی میکردیم، از حمله در امان مانده باشد. امّا تا جایی که چشم در آن چند کیلومتر خیابان پوتسدام کار میکرد، حلقههای آتش هم در دوطرف خیابان دیده میشد. در بعضی جاها هم ماشینهای آتشنشانی دستبهکار بودند؛ تلاش آنها، هم بیهوده بهنظر میآمد و هم خندهدار.
اگر حتّی تند هم میرفتیم، از میدان پوتسدام تا دالم یکساعتونیم تا دوساعت راه بود. همین شد که کار به گفتوگوی مفصلی میان ما کشید؛ آنهم نه دربارۀ وضع جنگ، چون آنقدر عیان بود که دیگر نیازی به حرف بیشتر نداشت، بلکه دربارۀ امیدها و نقشههایی که برای زمان پس از جنگ داشتیم. بوتهنانت از من پرسید:
«چه دورنمایی از انجام کار علمی در آلمان پس از جنگ دارید؟ جنگ تا آن روز خیلی از مؤسّسههای ما را ویران کرده است، بسیاری از دانشمندان کاردان جوان ما در جنگ کشته شدهاند، و فقر عمومی در چشم بیشتر مردم مسائل دیگری را بهفوریّت مطرح میکند تا پیشرفت علمی. ازطرفی هم کار بازسازی پژوهش علمی در آلمان شاید یکی از مهمترین پیششرطهایی باشد که هم بتوان با آن به مناسبات اقتصادی، پایداری دائم داد و هم بتوان با آن امیدی به عضویّت درست در جامعۀ اروپایی داشت.”
جواب دادم: «عقیده دارم که میتوان به این کار دل بست که آلمانیها کار بازسازی پس از جنگ اول جهانی را به یاد بیاورند، که در آن همکاری علم و صنعت، مثلاً در صنایع شیمیایی یا نورشناختی مهمترین دستاوردها را با خود آورده است. شاید هموطنان ما زود دریابند که بدون پژوهش علمی موفّق دیگر جایی در زندگی امروزی نخواهند داشت، و شاید هم دربارۀ فیزیک اتمی به این نکته پی ببرند که سرسریگرفتن پژوهشهای بنیادی در نظام ناسیونالسوسیالیستی امروزی به مصیبتی در این کار انجامیده است یا دستکم نشانی بر آن است.
باید هم اعتراف کنم که فقط این بصیرت هم در چشمم کفایت نمیکند. ریشۀ این درد در جایی است که بهیقین بسیار عمیقتر است. آنچه ما پیش چشم خود میبینیم فقط نتیجۀ منطقی آن اسطورۀ غروب خدایان است، آن فلسفۀ “همهچیز یا هیچ” است که ملت آلمان بازهم گرفتارش شده است. اعتقاد آلمانیها به پیشوا، به قهرمان و منجی، که ملّت آلمان را از خطر و تهیدستی میرهاند و به دنیای بهتری میرساند، که در آن از همۀ نومیدیهای دنیای بیرون فارغ است، یا آنکه او را، اگر بخت برایش تصمیم دیگری رقم زده باشد، به دست خود به ورطۀ نابودی میکشاند، عقیدهای است ترسناک و هم خواست او از مطلق، که با آن پیوند دارد، هر چیزی را از بنیان تباه میکند. چنین عقیدهای توهّمی عظیم را به جای واقعیّت مینشاند و هر تفاهمی با دیگر ملّتها را، که باید بهناگزیر با آنها و در میان آنها زندگی کنیم، غیرممکن میکند. پس بهتر است سؤال را اینطور مطرح کنم: آیا وقتیکه واقعیّت، توهّمات ما را یکسره با بیرحمی درهم میریزد، بازهم میتواند پرداختن به علم برایمان راهی باشد که ما را بهسوی داوری سنجیدهتر و واقعگرایانهتری از دنیا و وضع خودمان در دنیا ببرد؟ من دراینجا بیشتربه جنبۀ پرورشی علم نظر دارم تا به جنبۀ اقتصادی آن؛ به اهمیّتش در تربیت فکر نّقاد که شاید بتوان به این در آنجا امید بست. مسلّم است که شمار کسانی که میتوانند فعّالانه به علم بپردازند، چندان زیاد نیست. امّا نمایندگان علم همیشه در چشم مردم احترام زیادی داشتهاند، همیشه مردم به حرفهایشان گوش دادهاند، و شیوۀ فکریشان میتواند بر بسیاری از جمعهای گستردهتر تأثیر داشته باشد.”
بوتهنانت حرفم را تأیید کرد و گفت: «پرورش فکر منطقی بهیقین کار بسیار مهمّی است است، و باید پس از جنگ یکی از مهمترین کارهایمان این باشد تا دوباره به این شیوۀ فکری میدان دهیم. شاید تاحالا جریان جنگ چشم مردم را بر واقعیّت گشوده باشد، مثلاً بر این واقعیّت که عقیده به پیشوا جای منابع مواد خام را نمیگیرد، یا نمیتواند آن جریان علمی و فنّیای را که عقب مانده است، با جادو جبران کند. نگاهی به نقشۀ جهان، به سرزمینهای پهناوری که دراختیار ایالات متّحده، انگلستان و روسیّه است، و هم نگاهی به آن منطقۀ کوچک، که بر روی زمین دراختیار آلمان است، چنین نگاهی باید کفایت میکرد تا ما را از آن اقدامی که حالا به آن مشغولیم باز دارد. امّا فکر منطقی واقعگرایانه آن چیزی است که برای ما خیلی سخت است. و یقین هم این است که ما آدمهای باهوش کم نداریم؛ امّا بهعنوان ملّت تمایل داریم تا خود را به رؤیا بسپاریم، خیال را بالاتر از عقل بدانیم و احساس را عمیقتر از عقل. بههمین سبب فوریّت دارد تا فکر علمی بازهم احترام بیشتری بیابد، و این کار هم در آن اضطرار پس از جنگ شاید ممکن باشد.”
هنوز از جلوی خانههای گرگرفته در خیابان پوتسدام، و امتداد آن، در خیابان هاوپت، خیابان راین، خیابان اشلوس عبور میکردیم. گاهی هم ناچار میشدیم انبوهی از تیرهای چوبی درحالسوختن یا سرخشده را دور بزنیم، یا از کنار الوارهایی رد شویم که از سقف خانهها به زمین افتاده بود. یا گاهی هم آن موانعی جلویمان را میگرفت که اخطاری بر خطر سوختگی بود. یکبار دیگر هم کارمان به معطّلی کشید چون کفش پای راستم شروع به سوختن کرده بود؛ سببش هم این بود که از سر ناشیگری پایم داخل یک چالۀ فسفری رفته بود. از خوشاقبالی من هم در آن نزدیکیها چالۀ آبی بود که با آن آتش کفشم را خاموش کردم.
به گفتگو ادامه دادم: «ما آلمانیها منطق و واقعیّات را، که در چارچوب قوانین طبیعی است – آنچه هم اینجا پیش رو داریم همان واقعیّات است -، غالباً نوعی جبر، نوعی ستم میدانیم که تنها از سر بیمیلی به آنها رضا میدهیم. منظورمان هم این است که آزادی فقط آنجایی است که بتوانیم به جبر تن در ندهیم، یعنی در ملکوت خیال، در رؤیا، در سرمستی تسلیم دربرابر خیالآباد. امیدمان هم این است تا در آنجا سرانجام آن مطلق را محقّق کنیم؛ آن مطلقی که به آن گمان میبریم و همواره هم ما را به بزرگترین کارها، مثلاً در هنر، برمیانگیزد. امّا به این نکته هم فکر نمیکنیم که محقّقکردن اصلاً به این معنی است که تن به جبر قانونمندی بدهیم. چون آنچه واقعی است، اثری دارد، و هر اثری بر جمع قانونمند امرواقع یا فکر استوار است.
امّا حتّی اگر این تمایل غریب خودمان را، ما آلمانیها را، به رؤیا و عرفان بهحساب بیاوریم، بازهم نمیتوانم بفهمم که چرا بسیاری از هموطنان ما فکر علمی را، که تنها بهظاهر واقعگرایانه است، اینقدر نومیدکننده مییابند. این حرف اصلاً درست نیست که علم فقط به فکر منطقی و فهم و کاربرد قوانین طبیعی ثابت میپردازد. در واقعامر خیال در عالم علم و بهخصوص در علوم طبیعی، اهمیّتی اساسی دارد. چون هرچندکه برای دستیابی به واقعیّات، بسیاری از کارهای تجربی خشک و دقیق نیاز است، آن اقعیّات را تنها زمانی میتوانیم جمعبندی کنیم که با پدیدهها بیشتر همدل شویم و نه آنکه به چگونگی آنها فکر کنیم. شاید ما آلمانیها در اینجا وظیفۀ خاصّی داشته باشیم، چون مطلق، این چنین جذبۀ شگفتی بر ما دارد. در دنیای بیرون منش عملگرای بسیار شایع است، و هم از زمانۀ خود میدانیم و هم از تاریخ – کافی است به امپراتوری مصر، روم و انگلوساکسونها نگاه کنیم -، که چقدر این منش در فنّاوری، اقتصاد و سیاست با کامیابی روبرو بوده است. امّا در علم و هنر، فکر اصولی، آنطورکه آن را در بهترین شکلش از یونان باستان میشناسیم، کامیابی بیشتری داشته است. اینکه در آلمان دستاوردهایی در علم و هنر پدیدار شده است که که جهان را دگرگون کرده است- مثلاً دستاوردهای هگل و مارکس، پلانک و اینشتین، یا بتهوون و شوبرت در موسیقی -، دلیلش تنها همان رابطه با مطلق است، همان فکر اصولی است که نتیجه را تا بهآخر دنبال میکند. پس فقط آنجایی که کوشش در راه رسیدن به مطلق، به جبر قالب تن در میدهد، در علم به فکر منطقی واقعگرایانه و در موسیقی به قواعد همسازی و همنوازی، فقط در آنجاست که در آن تنش حداکثری توانش بهواقع شکوفا میشود. و همینکه آن قالب را شکست، راه به آشوب میانجامد، چنانچه آن را هماکنون پیش روی خود میبینیم؛ و من هم این آمادگی را ندارم تا چنین آشوبی را با مفاهیمی چون غروب خدایان یا انحطاط جهان ستایش کنم.”
دراین میان هم لنگۀ راست کفشم دوباره شروع به سوختن کرد، و زحمتی هم دوباره باید به خود میدادیم تا نه فقط آن را خاموش کنیم، بلکه آن مایع فسفری را بهکلّی از آن پاک کنیم. بوتهنانت رو به من کرد و گفت:
«بهتر است که حالا به امورواقع موجود بپردازیم که حالا یکراست با آنها رودرروییم. دربارۀ آینده باید امیدوار باشیم که پس از جنگ در آلمان هم سیاستمدارانی پیدا شوند که بتوانند، با میدان دادن به خیال اثربخش در چارچوب واقعیّت، برای ملّت آلمان دوباره شرایطی کموبیش تحملّپذیر برای زندگی بهوجود آورند. دربارۀ علم هم عقیده دارم که مؤسّسه کایزر – ویلهلم میتواند مبنای شروع نسبتاً خوبی برای بازسازی پژوهش در آلمان باشد. مدارس عالی هم چندان نتوانستند به همان راحتی مؤسّسه کایزر-ویلهلم خود را از مداخلات سیاسی دور نگاه دارند. بههمین دلیل با دشواریهای بیشتری مواجه خواهند شد. و هرچندکه مؤسّسه ما در زمان جنگ بهسبب شرکتش در طرحهای تقویت بنیۀ تسلیحاتی ناگزیر به برخی سازشها بوده است، در میان کسانی که در آنجا کار میکنند، خیلیها روابط دوستانهای با اهلعلم در خارج از آلمان دارند، که اهمیّت فکر واقعگرایانه و معتدل در آلمان را هم مانند اهمیّت آن در کشورهای خودشان خوب میسنجند، و بههمین سبب هم حاضر خواهند بود تا به ما کمکهایی بکنند.”
آیا شما در فیزیک خودتان نقاط اتّصالی میبینید که پس از جنگ برای همکاریهای صلحآمیز بینالملی به کار بیاید؟“
من هم جواب دادم: “مسلّم است که روزی فنّاوری اتمی صلحآمیز وجود خواهد داشت، یعنی بهره برداری از انرژی هستهای از همان راهی که اتو هان با فرایند شکافت اورانیوم کشف کرده بود. و چون میتوان امیدوار بود که از این اکتشاف، بهدلیل کار فنّی عظیمی که بر آن لازم است، استفادۀ مستقیم در این جنگ نخواهد شد، میتوان هم تصوّر کرد که روزی همکاری بینالمللی درستی بهوجود آید. گام مهم در فنّاوری اتمی همان کشف اتو هان بود، و فیزیکدانان اتمی هم همیشه فراتر از مرزهای کشورشان با هم دوستانه همکاری کردهاند.”
«بسیار خوب؛ پس باید صبر کنیم تا ببینیم بعد از پایان جنگ وضع به چه صورتی خواهد بود. درهرحال، ما باید در مؤسّسه کایزر- ویلهلم همبستگی داشته باشیم.”
با این حرف از هم جدا شدیم، چون بوتهنانت به دالم میرفت و من به فیشتهبرگ؛ مدتّی بود که اینجا پیش پدرومادر الیزابت زندگی میکردم. دو بچّۀ بزرگم را هم بهتازگی با خودم به برلین آورده بودم تا بتوانند بعداً در جشن تولّد پدربزرگشان برای تبریکگفتن حاضر باشند، و بههمین سبب هم خیلی نگران بودم که بر سر آنها و پدربزرگ و مادربزرگشان در جریان حملۀ هوایی بلایی آمده باشد. امیدم به اینکه دستکم فیشتهبرگ از ویرانی در امان مانده باشد، برآورده نشد. از همان دور متوجّه شدم که خانۀ همسایه گوشتاگوش در آتش میسوزد و از سقف خانۀ ما هم شعله زبانه میکشد. همینکه از جلوی در خانۀ همسایه رد میشدم، صدای کسی را شنیدم که کمک میخواست. من اوّل سراغ بچّههایم و مراقبان آنها رفتم. خانۀ ما صدمۀ زیادی خورده بود، درها و چارچوب پنجرهها را فشار هوا از جا کنده بود، و در آن سردرگمی هم دیدم که کسی در خانه و در زیرزمین پناهگاه نیست. در همین وقت بود که دستآخر داخل انباری مادر دلاور زنم را پیدا کردم که با کلاهی فولادی بر سر، که از خطر پایینافتادن آجرها در امان میگذاشتش، به جنگ با آتش رفته بود. به من هم گفت که بچهها را به خانۀ همسایه، که چندان هم آسیبی ندیده بود، بردهاند که طرف باغ گیاهشناسی است و در آنجا هم با مراقبت پدربزرگشان و صاحبخانه، اشمیت-ات وزیر و همسرش، فعلاً آرام خوابیدهاند. در خانۀ ما هم کار اصلی خاموشکردن آتش تمام شده بود و تنها کافی بود چند تیرچۀ سقف را خراب کنم تا از پیشروی نکردن آتش کاملاً مطمئن شوم.
امّا بعدازاین دیگر به سراغ خانۀ همسایه رفتم که کسی از آنجا از لابلای آتش طلب کمک میکرد. سقف خانه کاملاً فرو ریخته بود، تیرهای سوزان در باغچه افتاده بود، که راه ورودی را هم گرفته بود. طبقۀ بالا یکسره گرگر میکرد. در طبقۀ همکف همان زن جوانی را دیدم که طلب کمک میکرد، و به من هم گفت که پدر پیرش هنوز در طبقۀ بالا در اتاقی است که پیشتر انبار آذوقه بوده و با سطل آب، که آن را از شیر آبی که هنوز کار میکرده، پر میکند، و مشغول خاموشکردن شعلههایی است که از همه طرف هجوم آورده است. راهپلّه بهکلّی سوخته است و خودش هم دیگر نمیداند که چطور میتواند او را نجات دهد. از سر خوششانسی برای خاموشکردن آتش، بهجای لباس، لباس ورزشی تنگی روی لبسهایم پوشیده بودم که خیلی خوب هم با آن چابک بودم. با بالارفتن از دیوار، خودم را به طبقۀ زیرشیروانی رساندم و در پشت دیواری از آتش آن پیرمرد با موهای سفید را دیدم که حواسش هم تقریباً سر جایش نبود و به اینوروآنور آب میپاشید، آتش هم گلهبهگله حلقهاش تنگتر میشد. با پرش از روی دیوار آتش، صاف جلوی او سر درآوردم. لحظهای خشکش زد، مثل اینکه انتظار نداشت تا آدم غریبۀ سیاهزغالیای را جلوی چشمش ببیند، امّا دوباره هم فوری صاف جلویم ایستاد، سطلش را زمین گذاشت و کمی هم با خمشدن احترامی کرد و گفت: “اسم من فون انزلین است؛ نهایت لطف شماست که به کمکم آمدهاید.» دوباره همان پروسیگرایی کهن بود، ادب، نظم و کمحرفی؛ همان چیزهایی که همواره آنها را تحسین کرده بودم. لحظهای گفتگویم با نیلس از خاطرم گذشت، که در ساحل اورسون باهم انجام داده بودیم و در آن نیلس پروسیها را با وایکینگهای قدیم مقایسه میکرد. و این هم دوباره آن خبر موجز از افسری پروسی بود که در وضعی نومیدانه پیکار میکرد: “قبول انجام وظیفه تا آخرین نفس.” امّآ حالا وقتی برای این کار نداشتم تا به قدرت آن سرمشقهای کهن فکر کنم. فعلاٌ باید درجا عمل میکردم. از همان راهی که آمده بودم توانستم آن پیر مرد را پایین به جای امنی ببرم.
چند هفته بعد، خانوادهام، طبق نقشهای که درست پیش از جنگ کشیده بودم، از لایپزیک به اورفلد در کنار دریاچۀ والشن برای زندگی رفت. ما هم دلمان میخواست تا بچهها را از آن درهموبرهمی در زمان حملۀ هوایی تاحدّامکان دور نگاه داریم. حتّی مؤسّسه فیزیک کایزر-ویلهلم در دالم هم مأمور شده بود تا جای گریزی برای خودش در منطقهای پیدا کند که کمتر در معرض خطر جنگ هوایی باشد. کارخانۀ پارچهبافیای در آن شهرک کوچک هچینگن در وورتمبرگ جنوبی پیدا شد که آنقدر اتاق خالی داشت تا پذیرای ما باشد. بههمین سبب هم تشکیلات آزمایشگاهی و نیروهای کاریامان را اندکاندک به هچینگن منتقل کردیم.
از سالهای آشوبزدۀ آخر جنگ، تنها تصویرهای منفرد روشنی در ذهنم مانده است. این تصویرها به آن پسزمینهای تعلّق دارد که بعدها نظرم دربارۀ مسائل کلّی سیاسی براساس آن بنا شد، بههمین سبب هم باید با چند خطّی به آنها اشاره کنم.
ازجملۀ لذتبخشترین جوانب زندگی من در برلین، شبهایی است که اسمش را جمع چهارشنبه گذاشته بودیم، که درمیان اعضایش کسانی چون سرهنگتمام بک، وزیر پوپیتس، زاوئربروخ جرّاح، سفیر فونهاسل، ادوارد اشپرانگر، یسن، شولنبورگ، و خیلی کسان دیگر بودند. دورهمجمعشدن در شبی در خانۀ زاوئربروخ را به یاد دارم که میزبان پس از ایراد سخنرانیای علمی دربارۀ جرّاحی ریه از ما با شامی و شرابی گوارا پذیرایی کرد که برای آن دورۀ قحطی شاهانه بود، بهطوریکه آخرسر آقای فونهاسل روی میز ایستاد و آوازهایی از دوران دانشجویی برایمان خواند؛ و هچنین آخرین شب این جمع در ژوئیّۀ 1944 را به یاد دارم که میزبان من بودم و در آن اعضای خانۀ هارناک مهمان بودند. بعدازظهر پیش از مهمانی، من از باغ مؤسّسه تمشک چیدم و مدیّریت خانۀ هارناک هم شیر و کمی شراب فرستاد، بهطوریکه من هم توانستم دستکم با غذای مختصری از مهمانانم پذیرایی کنم. بعد هم گزارشی از انرژی اتمی، در آنچه در ستارگان میگذرد، دادم، و از اینکه چگونه میتوان از آن استفادۀ فنّی بر روی زمین کرد؛ و البتّه هم تاآنجاییکه حفظ اطّلاعات محرمانه به من اجازه میداد. در بحث بر سر این مسئله هم بک و اشپرانگر وارد شدند. بک هم فهمید که دیگر همۀ تصوّرات نظامیاش ازحالا از بنیان تغییر پیدا میکند، و اشپرانگر هم به جمعبندی فکری پرداخت که ما فیزیکدانها از مدّتها پیش به آن گمان میبردیم، یعنی اینکه پییشرفت فیزیک اتمی سبب دگرگونیهایی در فکر انسان میشود که به همۀ ساختارهای اجتماعی و فلسفی او وسیعاً تسّری پیدا خواهد کرد.
در نوزدهم ژوئیّه گزارش جلسه را بازهم پیش پوپیتس در خانهاش بردم و از همانجا هم شبانه با قطار بهسمت مونیخ و کوخل راه افتادم. از آنجا هم ناچار شدم تا دو ساعت پیاده بروم تا به اورفلد برسم. در راه سربازی را دیدم که بارهایش را در گاری دستیای گذاشته بود و از کسلبرگ بالا میبرد. من هم چمدان سنگینم را روی بارش گذاشتم و کمکش کردم تا گاری را بکشد. سرباز برایم تعریف کرد که همین حالا از رادیو شنیده است که در برلین به جان هیتلر سوءقصد شده است. هیتلر گویا کمی زخمی شده است، امّا در رأس ارتش شورش شده است. بااحتیاط از او پرسیدم که خودش چه نظری درابنباره دارد. در جوابم فقط گفت: «وقتشه که دیگه یه چیزی تکونی بخوره.” چند ساعت بعد که خودم در اورفلد پای رادیو نشسته بودم، شنیدم که سرهنگتمام بک در ساختمان نیروهای مسلّح در خیابان بندلر کشته شده است. از پوپیتس، هاسل، شولنبورگ و یسن هم بهعنوان مطّلعین این توطئه نام برده شده بود، و من هم میدانستم که معنی این حرفها چیست. حتّی رایشواین هم، که در اوائل ژوئّیه در خانۀ هارناک به دیدنم آمده بود، دستگیر شده بود.
چند روز بعد به هچینگن رفتم، که در آنجا بیشتراعضای مؤسّسۀ من در برلین دورهم جمع شده بودند. خود را یکبار دیگر آماده میکردیم تا راکتور اتمیامان را در زیرزمینی در زیر صخرهای امتحان کنیم که در آن شهرک زیبای هایگرلوخ در دل کوه در زیر کلیسای اشلوس قرار داشت و دفاع خوبی دربرابر حملههای هوایی داشت. رفتوبرگشت منظّم با دوچرخه میان هچینگن و هایگرلوخ، باغهای میوۀ کشاورزان، بیشهزارهایی که روزهای تعطیل در آن دنبال قارچ میرفتیم، همۀ اینها مانند همان امواجی جلوی چشمم حاضر بود که در خلیج الئوسیس در چشم هانس اویلر، بهطوریکه ما هم روزهای پیدرپی گذشته و آینده را فراموش میکردیم. همینکه در آوریل 1945درختانِ میوه شکوفه کرد، جنگ به پایانش نزدیک میشد. با همکارانم قرار گذاشتم که زمانی که مؤسّسه و اعضایش را دیگر خطری مستقیم تهدید نکند، با دوچرخه هچینگن را ترک کنم و با ورود سربازان خارجی پیش خانوادهام بروم تا بتوانم کمک حالشان باشم.
در نیمۀ آوریل، آخرین باقیماندههای نیروهای ازهمگسیختۀ آلمان از راه هچینگن به شرق روانه بودند. در بعدازظهری صدای نخستین تانکهای فرانسوی شنیدیده میشد. در جنوب، فرانسویها از کنار هچینگن گذشته بودند و تا خطّالرأس راوون آلب پیش رفته بودند. وقت رفتن بهنظرم رسیده بود. نزدیکیهای نیمهشب، کارل فریدریش از گشت شناسایی با دوچرخه در رویتلینگن تازه برگشت. در پناهگاه زیرزمینی مؤسّسه جشن مختصری برای خداحافظی برگزار کردیم، و من هم حدود ساعت سه صبح راهی اورفلد شدم. همینکه در سپیدهدم به گامرتینگن رسیدم، خطّمقدم را دیگر پشتسر گذاشته بودم. تنها از خطر هواپیماهایی که در ارتفاع کم پرواز میکردند، باید خود را دور نگاه میداشتم. در هر دو روزی که در راه بودم، درست به خاطر همین هواپیماها بیشتر شبها سفر میکردم؛ روز هم سعی میکردم با استراحتکردن و تهیّۀ غذا بنیهام را تقویت کنم. تپّهای در نزدیکی کروگسل یادم می آید که بر روی آن بعد از غذاخوردن در زیر آفتاب سوزان دلپذیری در پناه پرچینی خوابم گرفت. زیر آسمانی که در آن ابری نبود، همۀ رشتهکوه آلپ پیش چشمم گسترده بود، هوخفوگل، مدلهگابل و همۀ آن کوههایی که هفتسال پیش بهعنوان رزمندۀ کوهستان از آنها بالا رفته بودم، و حالا هم کمی پایینتر درختان گیلاس شکوفه کرده بود. بهار درواقع فرارسیده بود، افکاری که شتابان از من دور می شد، رو به آیندهای روشن داشت، امّا من هم با آنها سرانجام بهخواب رفتم.
چند ساعت بعد، با صدایی مثل غرِّش رعد از خواب بیدار شدم و چشمم در آن دوردستها به ابر غلیظی از دود بر فراز ممینگن افتاد که بالا میرفت. منطقۀ پادگانِ با بمب جارو شده بود. پس معلوم بود که هنوز جنگ است، و بازهم باید به طرف شرق میرفتم. روز سوم بالاخره به اورفلد رسیدم و خانوادهام را هم صحیح و سالم پیدا کردم. هفتۀ بعد دیگر هفتۀ آمادگی برای پایان جنگ بود. جلوی پنجرههای زیرزمین کیسههای شن گذاشتیم، هرجور مواد غذایی که میتوانستیم به دست آوریم، در خانه ذخیره کردیم. خانههای همسایه همه خالی بود، چون ساکنین آنها همگی به آن طرف ساحل دریاچه فرار کرده بودند. در جنگل اینجاوآنجا سربازانی و واحدهایی از اساس و بهخصوص مقادیر زیادی مهمّات دیده میشد که آنها را دور ریخته بودند، و من هم بههمین دلیل بیشتر نگران بچهها بودم. روزها باید مراقب خطرهای متعدّدی میبودیم، چون بازهم اینوروآنور تیراندازی میشد، و شبها هم، که خانۀ ما در آن مثل خانۀ اشباح بود، شبهایی پر از دلهره بود. در چهارم مه که سرهنگ پاش آمریکایی با چند سرباز وارد خانۀ ما شدند، تا مرا به اسارت ببرند، احساسم این بود که شناگری را میمانستم که دیگر رمقی برایش نمانده بود و حالا دوباره پایش به زمین سفت رسیده بود.
همان شب پیشتر برف باریده بود، و صبح بهوقت سفررفتن، آفتاب بهاری در آسمان آبیتیرهای میدرخشید، چشماندازها پوشیده از برف و غرق در نوری درخشان بود. از یکی از مراقبان آمریکاییم، که در جاهای مختلف جهان جنگیده بود، نظرش را دربارۀ دریاچهامان، که میان کوهها آرمیده بود، جویا شدم، و او هم در جواب گفت که اینجا زیباترین نقطۀ زمین است که تاحال دیده است.
* * * *
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ فارسی (برخطّ)
(اعداد همان شمارۀ فصلهاست)
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
1. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
2. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
3. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
4. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
5. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
6. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت بهسوی سرزمین نو)
7. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
8. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عملگرای)
9. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی)
10. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
11. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
12. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
13. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
14. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
15. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بهسوی آغازی نو)
16. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
17. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین)
18. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
19. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
20. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)
فهرست مطالب نسخۀ آلمانی در فارسی
پیشگفتار: ص ۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (1920 – 1919) ص ۱۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (1920 – 1922) ص ۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (1922 – 1924) ص ۶۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (1925 – 1926) ص ۸۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
فصل ششم: عزیمت بهسوی سرزمین نو (1926 – 1927) ص ۱۰۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت بهسوی سرزمین نو)
فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عملگرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عملگرای)
فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی (1930 – 1932) ص ۱۴۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیستشناسی با فیزیک و شیمی)
فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (1930 – 1932) ص ۱۶۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
فصل یازدهم: بحثهایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
فصل سیزدهم: بحثهایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (1935 – 1937) ص ۲۱۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳ (از ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
فصل پانزدهم: بهسوی آغازی نو (1941 – 1945) ص ۲۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بهسوی آغازی نو)
فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت پژوهنده (1945 – 1950) ص ۲۶۲؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
فصل هفدهم: اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثباتگرایی، مابعدالطبیعه و دین)
فصل هجدهم: بگومگوهایی در سیاست و علم (1956 – 1957) ص ۲۹۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (1957 – 1958) ص ۳۱۲؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی (1961 – 1965) ص ۳۲۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ آلمانی
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze
Inhaltsverzeichnis
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Gespräche im Umkreis der Atomphysik): Inhaltsverzeichnis
Vorwort . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 7
- Erste Begegnung mit der Atomlehre (1919-1920) . 9
- Der Entschluss zum Physikstudium (1920) . . . . 25
- Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) . . . 39
- Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924). 57
- Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ……….. 74
- Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . . 88
- Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927). . 101
- Atomphysik und pragmatische Denkweise (1929). . 114
- Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . 125
- Quantenmechanik und Kantsche Philosophie (1930 bis 1932)… 141
- Diskussionen über die Sprache (1933). . . . 150
- Revolution und Universitätsleben (1933). . . 168
- Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937) . . . . 184
- Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (1937- 194`) . . . .195
- Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945) . . . . 211
- Über die Verantwortung des Forschers (1945-1950) 226
- Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . . ,.241
- Auseinandersetzungen in Politik und Wissenschaft (1956-1957) . . . . . . . .256
- Die einheitliche Feldtheorie (1957-1958). . . . . . 269
- Elementarteilchen und Platonische Philosophie (1961 bis 1965) . . . . . . . . .277
اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در این نشانی است: https://goo.gl/u48i2j
Der Teil und das Ganze: Personenregister
فهرست اعلام نسخۀ آلمانی
Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister
Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311
Aristarch (von Samos) 50
Aristoteles 187, 331
Bach, Johann Sebastian 24
Barton, H. A. 132-140
Beck, Ludwig 258f
Beethoven, Ludwig van 36
Beltz, Hans 195
Bethe, Hans A. 218
Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.
Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195
Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193
Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.
Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206
Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273
Bücking 227
Burckhardt, Jacob 73, 203
Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277
Chadwick, James 183
Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.
Cockroft, John D. 214
Compton, Arthur Holly 85
Corinth, Lovis 231, 330
Courant, Richard 65, 273
Darwin, Charles 157 ff, 327 f.
Debye, Peter 131
Demokrit 184f, 325
Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316
Döpel, Gustav Robert 240
Drude, Burkhard 112
Dürr, Hans-Peter 321-326, 329
Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322
Egil Skallagrimsson 75, 81
Ehrenfest, Paul 115
Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259
Faraday, Michael, 53
Fermi, Enrico 231-255, 266
Franck, James 65
Frank, Philipp 284 ff
Franz, Ferdinand, Erzherzog 71
Fräser, Ronald 274
Friedrich II. von Dänemark 76
Fries, Jakob Friedrich 164
Galvani, Luigi 266
Gerlach, Walter 262, 264
Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333
Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244
Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176
Hamlet, Prinz von Dänemark 77
Hassei, Ulrich von 258f.
Haydn, Joseph 36
Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331
Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332
Helmholtz, Hermann von 90
Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304
Hipparch (von Nikaia) 50
Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268
Holst, Erich von 327, 333f.
Houtermans, F. G, 246
Hund, Friedrich 163, 206
Jacobi, Erwin 227
James, William 187
Jensen, H. D. 246
Jessen, Jens 258f.
Joliot, Frederic 266
Jordan, Pascual 90, 110
Kaiser, Ludwig 278
Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210
Klein, Oskar 113, 145
Kolumbus, Christoph 101
Kockel, B. 225
Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€
Laue, Max von 90, 162
Landau, Lew Dawidowitsch 163
Lao-tse 189
Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f
Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206
Lindemann, T. 29, 30, 42
Lorenz, Konrad 327
Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330
Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.
Malebranche, Nicole 16ff., 25
Manet, Edouard 113
Marx, Karl 154
Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222
Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38
Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216
Neumann, John von 158
Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294
Nial 75, 81
Ornstein 85
Pascal, Blaise 293
Pash, Boris T. 261, 330
Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331
Pegram 234f.
Peierls, Rudolf E. 163
Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333
Puincar6, Jules-Henri 266
Popitz, Johannes 258 f.
Powell, Cecil 275
Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288
Reichwein, Adolf 259
Rein, Hermann 276
Rousseau, Jean-Jacques 36
Rubens, Heinrich 90
Ruf, Sep 321
Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223
Sauerbruch, Ferdinand 258
Schardin 249E
Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284
Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277
Schrödinger, Erwin 102-109, 110
Schubert, Franz 36, 254
Schulenburg, Werner Graf von der 258
Shakespeare, William 77
Shaw, George Bernard 317
Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105
Spranger, Eduard 258
Strauß, Franz Josef 304
Teller, Edward 163, 321
Thorwaldsen, Bertel 214
Volta, Alessandro 266
Waerden, Barthel Leendert van der 206
Walton, Ernest T. S. 213
Weber, Max 295
Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, 235-240, 246f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330
Weyl, Hermann 29, 42
Wien, Wilhelm 104, 105
Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300
Wittgenstein, Ludwig 123, 280
Wu, Chien-Shiung 312
Yang, Chen Ning 312
* * * *
Kurztitelaufnahme
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل پانزدهم: بهسوی آغازی نو (1941 – 1945)
Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: der Weg zum neuen Anfang (1941-1945)