ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Positivismus, Metaphysik und Religion), Piper, 1972

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل هفدهم: اثبات‌گرایی،  مابعدالطبیعه و دین (1952)

 Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل هفدهم). پی‌پر، ۱۹۷۲

    (برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) https://goo.gl/u48i2j

PDF (eBook) نسخۀ

https://drive.google.com/file/d/1mW3B0-QEwG3RpqP4awOGVFblPYa15QIq/view?usp=sharing

جزء و کلّ:  اثبات‌گرایی،  مابعدالطبیعه و دین

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Positivismus, Metaphysik und Religion

Werner Heisenberg: Positivismus, Metaphysik und Religion

ورنر هایزنبرگ: اثبات‌گرایی،  مابعدالطبیعه و دین

اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین (1952)

برقراری مجدّد روابط بینالمللی در علوم، دوستان قدیم ما در رشتۀ فیزیک اتمی را ازنو در کپنهاگ دورهم جمع کرد. در اوائل تابستان سال 1952 نشستی در کپنهاگ برگزار شد تا دربارۀ ساخت شتابدهندۀ بزرگ اتمی‌ای شور کند، که در اروپا باید ساخته میشد. من به به طرح‌های این نشست بسیار علاقهمند بودم، چون امید داشتم تا این شتابدهندۀ بزرگ با نتایج تجربی‌ به این سؤال پاسخ دهد که آیا واقعاً، آنطور که من گمان می‌کردم، از برخورد دو ذرّۀ بنیادی پرانرژی، ذرّات زیاد دیگری از همین نوع تولید می‌شود، و آیا درواقع انواع مختلف دیگری از ذرّات بنیادی وجود دارد، که آنها هم مانند اتم‌ها یا مولکول‌ها در حالات مانا، به‌دلیل خواص تقارنی خود، جرم و طول عمر خود بایکدیگر فرق دارد. گرچه موضوع این نشست‌ ازهرجهت برایم اهمیّت داشت، از محتوای آن چیزی نمی‌گویم، بلکه آن گفتوگویی را نقل می‌کنم که در همین فرصت با نیلس و ولفگانگ انجام دادم. ولفگانگ هم از زوریخ به این نشست آمده بود. ما هرسه در باغچۀ سرپوشیدۀ کوچک بور نشسته بودیم، که در کنار پارک قرار داشت و به خانۀ افتخاری او متّصل بود، و دربارۀ این موضوع قدیمی صحبت میکردیم که آیا نظریّۀ کوانتومی درواقع کاملاً فهمیده شده است، و آیا آن تفسیری که همین‌‌جا بیست‌وپنج سال پیش از آن به دست دادیم، در این مدّت میراث فکری‌ای در فیزیک شده است که پذیرش عام پیدا کرده باشد. نیلس برایمان تعریف کرد:

“چندی پیش اینجا در کپنهاگ نشست فیلسوفان برگزار شد، که در آن به‌خصوص طرفداران مشی اثبات‌گرایی آمده بودند. نمایندگان مکتب وین هم در این نشست اهمیّت زیادی داشتند. من هم باید جلوی این فیلسوفان از تفسیر نظریّۀ کوانتومی حرف می‌زدم. پس از اینکه سخنرانی‌ام تمام شد، نه کسی با من مخالفت کرد، و نه سؤال‌ دشواری مطرح شد؛ باید امّا اعتراف کنم که این وضع به‌خصوص از هر چیزی برایم عجیب‌تر بود؛ چون کسی که از همان اوّل هم از نظریّۀ کوانتومی یکّه نخورده باشد، شاید هم اصلاً آن را نفهمیده باشد. شاید من آنقدر بد سخنرانی کرده بودم، که هیچکس متوجّه نشده بود که اصلاً حرفم دربارۀ چیست.”

ولفگانگ در جواب گفت: “این هم نباید الزاماً ربطی به سخنرانی بد تو داشته باشد. از مبانی عقیدتی اثبات‌گرایان یکی هم این است که واقعیّات را باید بدون تعمّق پذیرفت. تا آنجا که من میدانم، از قول ویتگنشتاین گفته می‌شود:”جهان همۀ آن چیزی است که موجود است.” “جهان مجموعۀ واقعیّات است و نه اشیاء.” پس کسی که این‌طوری شروع می‌کند، با هر نظریّهای هم به‌خصوص فوری کنار می‌آید که واقعیِّات را می‌نماید. اثبات‌گرایان فهمیده‌اند که مکانیک کوانتومی پدیدههای اتمی را درست تشریح میکند؛ پس دلیلی هم نمی‌بینند که دربرابر آن ایستادگی کنند. آنچه هم ما در این مورد میگوییم، مثل مکمّلیت، تداخل احتمال، روابط عدم‌قطعّیت، جدایی عین از ذهن و خیلی از چیزهای دیگر، برای اثبات‌گراها مثل ملحقّات فرعی مبهم و غنایی است، افتادن در تفکّر پیش‌ازعلم است، و نوعی ورّاجی. پس چندان هم لازم نیست که جدّی گرفته شود و دربهترینصورتش هم موردی است بیضرر. شاید این نظر منطقاً انسجام داشته باشد؛ امّا من دیگر سردرنمی‌آورم، که فهم از طبیعت به چه معنایی است.”

من هم، که سعی می‌کردم جمله را کامل کنم، گفتم: “اثبات‌گرایان شاید در جواب بگویند که فهمیدن همان معنای “قدرت پیشبینی کردن” را دارد. حتّی وقتی رویدادهای کاملاً خاصّی را می‌توانیم پیشبینی کنیم، تنها بخش کوچکی از آنها را فهمیدهایم. امّا اگر بتوانیم رویدادهای مختلفی را پیشبینی کنیم، آن وقت حوزه‌های گسترده‌تری را فهمیدهایم. میان “خیلی ‌کم ‌فهمیدن” و “تقریباً همهچیزرا فهمیدن” مقیاس پیوستهای وجود دارد، امّا میان “قدرت پیشبینی کردن” و “فهمیدن” هیچ فرق کیفی‌ای وجود ندارد.”

“راستی گمان میکنی چنین فرقی وجود دارد؟”

در جواب گفتم: “بله، یقین دارم، و گمان میکنم که یک‌بار هم وقتی سی‌سال پیش با دوچرخه در اطراف دریاچۀ والشن گردش میکردیم، دربارۀ آن صحبت کردیم. شاید بتوانم منظورم را با مثالی روشنتر بیان کنم. وقتی هواپیمایی را در آسمان می‌بینیم، میتوانیم هم با میزان مشخّصی از دقّت پیشبینی کنیم که هواپیما در یک ثانیۀ دیگر کجا خواهد بود. ما عجالتاً مسیر هواپیما را خط مستقیم می‌گیریم؛ یا اگر ازپیش می‌دانیم که هواپیما خط منحنی را میپیماید، آن وقت آن انحنا را هم به‌حساب میآوریم. با این کار هم بیشتر وقت‌ها به نتایج درست می‌رسیم؛ باوجوداین از خود مسیر هنوز چیزی سر درنیاوردهایم. امّا اگر اوّل با خلبان صحبت کرده باشیم و از او دربارۀ مسیر حرکتش توضیحی شنیده باشیم، آن وقت است که مسیر را درواقع فهمیده‌ایم.”

نیلس از ته دل راضی نبود. “شاید دشوار باشد چنین تصوّری را به فیزیک تسّری دهیم. برای من به‌خصوص مسئله این است که با اثبات‌گرایان خیلی راحت می‌توانم دربارۀ آنچه آنها میخواهند، موافق باشم، امّا نمیتوانم به‌سادگی با آنها بر سر آنچه نمیخواهند موافق باشم. بگذارید کمی روشن‌تر بگویم. همۀ آن نگرشی که ما به‌خصوص در انگلستان و امریکا خوب میشناسیم، و اثبات‌گرایان هم درواقع فقط آن را به شکل نظام درآوردند، به روحیّۀ علمی در سرآغاز عصر جدید برمیگردد. تا پیش از آن زمان، فقط به نظامهای بزرگ جهان علاقهمند بودیم و دربارۀ آنها هم با نگاه به مرجعیّتهای قدیم، به‌خصوص ارسطو و تعالیم کلیسا بحث میکردیم، و به جزئیّات تجربی هم خیلی کم میپرداختیم. نتیجۀ این شد که خرافه که ازهرسو شایع می‌شد، تصویر جزئیّات را مخدوش می‌کرد، و در مسائل بزرگ هم قدمی جلوتر نمی‌آمدیم، چون به مرجعیّتهای قدیم هم دیگر نمی‌توانست مواد علمی تازه‌ای افزوده شود. تازه در قرن هفدهم بود که تصمیم گرفتیم خود را از دست این مرجعیّتها رها کنیم و به تجربه به معنای بررسی تجربی جزئیّات روی آوریم.

میگویند که در آغاز تشکیل مجامع علمی، مثل انجمن سلطنتی در لندن، بیشتربه این کار می‌پرداختیم تا با خرافات از این راه مبارزه کنیم که ادّعاهای را که بهنحوی در کتابهای سحروجادو وجود داشت، از راه تجربه باطل کنیم. مثلاً ادّعا شده بود سوسکی که طیّ تشریفات جادویی‌ای نیمه‌شب در وسط دایرهای گچی بر روی میزی گذاشته می‌شود، از آن دایره نمی‌تواند بیرون برود. پس دایرهای با گچ بر روی میزی میکشیدیم، و با رعایت کامل تشریفات جادویی لازم، سوسک را در وسط آن دایره میگذاشتنیم، و بعد هم میدیدیم که با چه کیفی هم از دایره بیرون میرود. حتّی در بعضی از فرهنگستان‌ها، اعضاء متعهّد میشدند دربارۀ نظامّات بزرگ هرگز صحبت نکنند، بلکه تنها به امور منفرد بپردازند. تفکّرات نظری دربارۀ طبیعت ازاین‌پس فقط به دستۀ منفرد رویدادها مربوط می‌شد، وبه رابطۀ با کلّ نمی‌پرداخت. قاعدهبندی نظری، بیشتر به مفهوم دستورالعمل بود – مثل چیزی که امروزه دربارۀ قواعد مقاومت خمیدگی تیرها در قطع جیبی پیدا میشود که مورد استفادۀ مهندسان است. جملۀ معروف نیوتون هم که میگوید: برایش چون کودکی پیش میآید، که در ساحل دریا بازی می‌کند و از این خوشنود است که گاه‌وبی‌گاه ریگی صاف‌تر یا صدفی زیباتر از معمول می‌یابد، درحالی که اقیانوس عظیم حقیقت، نامکشوف در برابرش قرار دارد، حتّی این جمله هم روحیّۀ علمی در سرآغاز عصر جدید را بیان می‌کند. مسلّم است که نیوتون درواقع خیلی بیشتر از اینها کار انجام داده است. او توانست برای شاخۀ بسیار مهمی از پدیدههای طبیعی، قانونمندیهایی را در عبارات ریاضی صورتبندی کند، که در اساس آن پدیدهها قرار داشت؛ امّا از این‌ها هم نباید حرفی زده می شد.

در این نبرد برضدّ مرجعیّتهای پیشین و خرافهها در حوزۀ علم، به‌طور مسلّم گاهی هم از هدف دور افتادهایم. مثلاً خبرهایی از قدیم وجود داشت که به شهادت آن‌ها گاهی سنگهایی از آسمان بر زمین می‌افتاد، و در بعضی از صومعهها و کلیساها از آن سنگ‌ها به‌عنوان تبرّک نگهداری میشد. این اخبار هم در قرن هجدهم به‌عنوان خرافه کنار گذاشته شد و از صومعهها درخواست شد تا این سنگهای بیارزش را دور بریزند. فرهنگستان فرانسه حتّی یک‌بار به‌صراحت تصمیم گرفت به اخباری دربارۀ سنگهایی که گفته میشود از آسمان افتاده است، ترتیب اثر ندهد. حتّی این تذکار، که در برخی از زبانهای کهن، آهن به‌عنوان مادّهای تعریف شده است که گاهی از آسمان به زمین میافتد، نتوانست فرهنگستان را از تصمیمش باز دارد. امّا درست پس از اینکه براثر سقوط شهاب‌سنگ بزرگی در نزدیکی پاریس، چندهزار تکّۀ کوچک شهاب‌سنگ آهن به زمین ریخت، فرهنگستان ناچار شد از ایستادگی دست بردارد. من اینها را ازاینرو تعریف کردم تا آن گرایش فکری‌ای را نشان دهم که در سرآغاز عصر جدید حاکم بود؛ و همۀ ما هم خوب میدانیم که چه انبوهی از تجربه‌های نو و پیشرفت‌های علمی از این گرایش به ثمر رسیده است.

اثبات‌گرایان اکنون میکوشند تا جریان علمی عصر جدید را بر نظامی فلسفی بنیاد نهند و تاحدودی آن را توجیه کنند. آنها به این نکته اشاره میکنند که مفاهیمی، که پیشتر در فلسفه به کار میرفت، به همان اندازۀ مفاهیم علمی دقّت ندارد، و به‌این سبب میگویند مسائلی که در فلسفه مطرح و دربارۀ آن‌ها بحث شده بود، اغلب هیچ معنایی نداشت، مسائل کاذبی بود که نباید خود را بدانها مشغول کرد. با این خواسته، که در همۀ مفاهیم در پی بیشترین روشنی است، مسلماً من هم موافقم؛ امّا این ممنوعیّت که به مسائل کلّیتر نباید فکر کنیم، چون در اینجا به این معنا مفاهیم روشنی وجود ندارد، چیزی است که برایم روشن نیست. چون با این چنین ممنوعیّتی دیگر نظریّۀ کوانتومی را هم نمی‌توان فهمید.”

ولفگانگ سؤال کرد: “وقتی میگویی، نظریّۀ کوانتومی را هم دیگر نمیتوان فهمید، آیا منظورت این است که حتّی فیزیک هم، تنها بر تجربه و اندازهگیری ازطرفی، و نظام منطقی، ازطرف دیگر، استوار نیست، بلکه در نقطۀ اتصال این دو باید به کار فلسفی اصیل پرداخته شود؟ به‌این‌معنا که ضمن استفاده از زبان متعارف، باید بکوشیم تا روشن کنیم که در این بازی میان تجربه و ریاضی چه چیزی خصوصاً رخ میدهد.همچنین گمان می‌کنم که همۀ دشواری‌ها در فهم نظریّۀ کوانتومی درست در همین‌جا بروز میکند؛ جایی که اثبات‌گرایان هم اغلب با سکوت از آن میگذرند. آن‌ها به‌این دلیل از آن میگذرند، چون در اینجا دیگر نمیتوان با مفاهیم آنچنان دقیق عمل کرد. فیزیکدان تجربی باید بتواند دربارۀ آزمایشهایش حرف بزند؛ و او با این کار هم درواقع‌امر مفاهیم فیزیک کلاسیک را به کار می‌گیرد که دربارۀ آن‌ها همین‌حالا هم میدانیم که به‌درستی با طبیعت سازگاری ندارد. این همان تنگنای اصولی است، و از آن نباید به‌سادگی چشمپوشی کرد.”

من هم اضافه کردم: “اثبات‌گرایان از همۀ آن پرسشهایی خیلی زود می‌رنجند که به قول خودشان خصلتی ماقبل‌علمی دارد. کتابی از فیلیپ فرانک دربارۀ قانون علیّت به یادم می‌آید که او در آن طرح پرسش‌‌ها یا صورتبندی‌های منفرد را به‌این دلیل مکرّر نکوهش می‌کرد، چون به بقایای فکر مابعد‌الطبیعی، یا به دورۀ فکر ماقبل‌علمی یا به دورۀ فکر جانگرای مربوط میشد. مثلاً مفاهیم زیستشناختی، مانند “کلیّت” و “کمالجویی”، به‌این دلیل که خصلتی ماقبل‌علمی دارد، رد میشود؛ دلیلی که برای این کار جستجو شده بود این بود که با چنین اخباری، که در آنها این مفاهیم معمولاً به کار می‌رود، هیچ محتوای تحقیقپذیری مطابقت ندارد. در آن کتاب، کلمۀ “مابعد‌الطبیعه” ازجهاتی حتّی دشنامی است که با آن به جریانهای فکری کاملاً ناروشن انگ زده می‌شود.”

نیلس دوباره رو به ما کرد و گفت: “با این تنگنای زبان، من هم مسلّماً نمیتوانم کاری ازپیش ببرم. تو حتماً این شعر شیلر را، یعنی این “گفتۀ کنفوسیوس” را، میشناسی، و این را هم میدانی که من بهخصوص این مصرع‌ها را دوست دارم: “تنها کثرت است که به روشنایی میانجامد، و حقیقت در اعماق می‌زید.” کثرت در اینجا تنها کثرت تجربه نیست، بلکه کثرت مفاهیم است، کثرت شیوههای گوناگون است تا دربارۀ مسئلۀ خودمان و پدیده‌ها حرف بزنیم. تنها از این راه که دربارۀ روابط غریب میان قوانین صوری نظریّۀ کوانتومی و پدیدههای مشاهده‌شده، به مضامین مختلف سخن بگوییم، آنها را از همۀ جهات روشن کنیم، تضادهای درونی ظاهری آنها را نشان دهیم، می‌توان آن تغییر در ساختار فکر را به‌وجود آورد که خود پیش‌شرط بر فهمی از نظریّۀ کوانتومی است.

مثلاً مکرّر گفته شده است که نظریّۀ کوانتومی رضایتبخش نیست، چون این نظریّه تنها به تشریحی دوگانه از طبیعت، با مفاهیم مکمّل “موج” و “ذرّه” اجازه می‌دهد. آن که نظریّۀ کوانتومی را حقیقتاً فهمیده باشد، هرگز دیگر به فکرش نخواهد رسید تا از دوگانگی‌ حرف بزند. این کس این نظریّه را تشریحی واحد از پدیدههای اتمی می‌یابد، که تنها در جایی که کاربردش به تجربه به زبان معمول باید ترجمه شود، به نظر کاملاً متفاوت میرسد. نظریّۀ کوانتومی نمونهای شگفتانگیز بر این است که میتوان امرواقع را کاملاً روشن فهمید، درعین‌حال که میدانیم تنها می‌توان به زبان رمز و تمثیل از آن حرف زد. این رمز و تمثیل‌ها در اینجا اساساً همان مفاهیم کلاسیک است، همان “موج” و “ذرّه” هم هست. این مفاهیم درست با دنیای واقع وفق ندارد، و تاحدودی هم رابطه‌ای مکمّلی با یکدیگر دارد، و یکدیگر را هم به‌همین سبب نقض می‌کند. امّا ازآنجاکه باید در تشریح پدیدهها در چارچوب زبان معمول ماند، تنها با این رموز است که میتوان به وضع حقیقی نزدیک شد.

شاید در مسائل کلّی فلسفه، بهخصوص در مسائل مابعدالطبیعی هم، وضع به‌همین منوال باشد. در اینجا هم ناگزیریم به زبان رمز و تمثیل سخن بگوییم، که به‌درستی آن چیزی را بیان نمی‌کند که درواقع منظور ماست. گاهی هم نمی‌توانیم از تناقضات بگریزیم، ولی باز هم میتوانیم با این تصاویر به‌نحوی به وضع حقیقی نزدیک شویم. ما هم نباید دراینجا خود این وضع‌واقع را انکار کنیم. “حقیقت در اعماق می‌زید.” این جمله هم همانقدر درست است که قسمت اوّل آن.

پیشتر از فیلیپ فرانک وکتابش دربارۀ علیّت حرف زدی. ازقضا فیلیپ فرانک هم در کنگرۀ فیلسوفان در کپنهاگ شرکت کرده بود و سخنرانی‌ هم کرد. در آن سخنرانی، اشاره به حوزۀ مسائل مابعد‌الطبیعه، همانطور‌که تو هم میگویی، اصلاً چیزی جز ناسزاگویی نبود، یا دستکم نمونهای از شیوۀ تفکّر غیرعلمی بود. من هم ناگزیر شدم نسبت به سخنرانی اظهار نظر کنم و شاید چیزی دراین حدود گفته باشم:

درآغاز باید بگویم که نمیتوانم درست بفهمم که چرا باید پیشوند “مابعد” را فقط جلوی مفاهیمی مثل منطق یا ریاضیات قرار داد – فرانک از مابعد‌منطق و مابعد‌ریاضیات حرف زده بود- امّا نباید آن را در جلوی مفهوم طبیعت قرار داد. پیشوند مابعد فقط اشاره به این دارد که مسائلی در میان است که بعدازاین خواهد آمد، یعنی مسائلی که بعد از طرح اصول حوزۀ مربوط خواهد آمد؛ پس چرا نباید در پی آن چیزی برآییم که مثلاً بعد از فیزیک – طبیعت- می‌آید؟ برای اینکه نظرم دربارۀ این مسئله را روشن بگویم، دوست دارم با مقّدمه‌ای کاملاً متفاوت شروع کنم. سؤال من این است: “متخصّص چه کسی است؟” شاید خیلی‌ها جواب بدهند که متخصّص شخصی است که از رشتۀ خودش چیزهای زیادی میداند. امّا چون کسی حقیقتاً نمیتواند هیچ‌وقت چیزهای زیادی از رشته‌ای بداند، با این تعریف موافق نیستم. بیشتر دلم میخواهد آن را این‌طور بگویم: متخصص کسی است که بعضی از فاحش‌ترین اشتباهاتی را میشناسد که در رشتۀ خود او می‌توان مرتکب شد و او به‌همین دلیل میتواند از آن‌ها احتراز کند. به‌این معنا، من هم فیلیپ فرانک را متخّصص مابعدالطبیعه می‌نامم، چون او هم به‌یقین می‌داند از بعضی از فاحش‌ترین اشتباهات در مابعد‌الطبیعه احتراز کند. – مطمئن نیستم که تمجید من از فرانک، او را کاملاً خوشحال کرده باشد، امّا من هم قصدم تمسخر او نبود، بلکه کاملاً هم در این حرف صادق بودم. در اینجور بحثها به‌خصوص مهم است تا از صحبت دربارۀ اعماق، که در آن حقیقت جای دارد، به‌سادگی طفره نرویم؛ و نباید هیچ ‌جا هم چیزی را سرسری بگیریم.”

من و ولفگانگ همان شب هم حرفمان را باز ادامه دادیم. زمان شبهای سفید بود. هوا گرم بود؛ سپیده‌دم تقریباً به نیمه‌شب کشیده شده بود، و پرتو غلیظ خورشید، گردش‌کنان در افق، شهر را در نور آبی کم‌رنگی فرو برده بود. ما هم تصمیم به گردش در لانگهلینیه گرفتیم؛ سنگبستی دورودراز در کنار بندر که کشتیها برای تخلیه آنجا لنگر میاندازند. لانگهلینیه در جنوب حدوداً در نقطهای شروع میشود که در آنجا بر روی صخرهای در ساحل دریا به‌اقتباس از قصههای اندرسن، پیکرۀ برنزی پری دریایی کوچک نشسته است، و در شمال در دل بندر به آببند شناوری منتهی میشود که بر روی آن فانوس کوچکی ورودی کشتیها را نشان میدهد. ما هم در روشنایی سپیدۀ صبح اوّل به تماشای ورود و خروج کشتیها نشستیم، و بعد هم ولفگانگ حرفش را با این سؤال شروع کرد:

“تو راستی با آنچه امروز نیلس دربارۀ اثبات‌گراها گفت راضی شدی؟ احساسم این بود که تو دربرابر اثبات‌گراها از نیلس هم حقیقتاً تندتری، یا بهتر بگویم که تو تصوّر دیگری از مفهوم درستی1 در ذهن داری که با تصوّر فیلسوفان این جریان فکری کاملاً فرق دارد؛ و من هم نمیدانم که آیا نیلس حاضر است با مفهوم درستی که تو به آن اشاره کردی موافق باشد.”

“من هم مسلماً این را نمیدانم. راستش را بخواهی نیلس در زمانی بزرگ شده است که باید زحمت زیادی می‌کشیدی تا خودت را از فکر سنّتی دنیای بورژوایی سدۀ نوزدهم، بهخصوص از جریانهای فکری فلسفۀ مسیحیّت رها کنی. او این زحمت را به خود داده است، امّا بازهم خجالت میکشد تا از زبان فلسفۀ گذشته، یا حتّی الهیّات، از سر بی‌احتیاطی استفاده کند. برای ما مسئله طور دیگری است، چون ما بعد از دو جنگ جهانی و دو انقلاب، دیگر نیاز به هیچ زحمتی نداریم تا خودمان را از قید این‌یاآن سنّت رها کنیم. برای من کاملاً بیمعنی است – و در این مورد هم با نیلس موافقیم – که بخواهم خودم را از فکرکردن به مسائل یا به جریانهای فکری فلسفههای پیشین منع کنم، چون آنها به زبان دقیقی بیان نشدهاند. من هم گاهی برایم دشوار است تا بفهمم که منظور این جریانهای فکری چیست، ولی بعد هم سعی می‌کنم این جریانهای فکری را به زبان امروزی برگردانم و ببینم که آیا میشود حالا پاسخی نو به آن‌ها داد. امّا از این هم هراسی ندارم تا دوباره سراغ سؤالات قدیم بروم، و هیچ هراسی هم ندارم تا زبان سنّتی یکی از ادیان کهن را هم به‌کار بگیرم. میدانیم که در دین باید زبان رمز و تمثیل مطرح باشد، که هیچ وقت هم نمیتواند آن چیزی را درست نشان بدهد، که منظورش بوده است. ولی در اکثر ادیان کهن هم، که منشأ آنها هم به دوره‌ای پیش از عصر جدید علمی بازمیگردد، دست‌آخر حرف از محتوای یکسانی است، حرف از امرواقع یکسانی است که به زبان رمز و تمثیل بیان میشود و در جای اصلی خود هم به مسئلۀ ارزش میپیوندد. شاید اثبات‌گراها هم حق داشته باشند بگویند امروزه اغلب مشکل است به چنین تمثیلهایی معنایی داد. امّا این وظیفه هم باز به‌عهدۀ ماست تا این معنا را بفهمیم، چون این معنا به‌طور آشکار بخش مهمّی از واقعیت ماست؛ یا اگر این معنا دیگر نتواند به زبان کهن بیان شود، شاید لازم باشد آن را به زبانی نو بیان کرد.”

 “امّا تو وقتی به این سؤالات فکرمی‌کنی، میتوان فوری هم فهمید که تو با مفهومی از درستی، که نتواند از امکان پیشبینی نتیجه شود، اصلاً سروکاری نداری. امّا مفهوم درستی در علم برای تو چیست؟ تو پیش از این در خانۀ بور با مثالت دربارۀ مسیر هواپیما به آن اشاره کردی. امّا نمیدانم که منظورت از این مثال چیست. چهچیزی در طبیعت باید متناظر با قصد یا تکلیف خلبان باشد؟”

من هم در جواب گفتم: “کلمه‌هایی مثل “قصد” یا “تکلیف” دراصل ریشه در حوزۀ بشر دارد و در طبیعت میتواند دربهترین‌صورتش به‌عنوان استعاره فهمیده شود. امّا شاید هم دوباره بتوانیم با مقایسۀ قدیمی خودمان میان نجوم بطلمیوسی و نظریّۀ حرکت سیّارات از زمان نیوتون تاحالا قدمی جلوتر برویم. از نظر معیار درستی پیشبینی، نجوم بطلمیوسی از نجوم نیوتونی پس‌ازخود بدتر نبود. امّا وقتی نیوتون و بطلمیوس را امروز باهم مقایسه میکنیم، بازهم این احساس را داریم که نیوتون مسیر اجرام سماوی را با معادلات حرکتی خود جامعتر و درستتر از بطلمیوس صورتبندی کرده است، یا بگوییم آن قصدی را تشریح کرده است که طبیعت براساس آن ساخته شده است. یا برای آنکه مثالی از فیزیک امروزی بیاوریم، میگوییم: وقتی می‌فهمیم که قوانین پایداری، چه در مورد انرژی، و چه در مورد بار الکتریکی، خصلتی کاملاً عام دارد، یعنی این قوانین در ورای همۀ حوزههای فیزیک هم درست است و از راه خاصیّت تقارن در اصول کلّی پدیدار میشود، این نزدیک به این است که بگوییم این تقارنها از عناصر اصلی طرحی است که طبیعت براساس آن آفریده شده است. در اینجا هم برایم کاملاً روشن است که واژههای “طرح” و “آفرینش” بازهم از حوزۀ بشری گرفته شده است و به‌این دلیل دربهترین‌صورت درحدّ استعاره می‌تواند اعتبار داشته باشد. امّا این هم برایم فهمیدنی است که زبان نتواند مفاهیم مافوق‌انسانیای در اختیار ما بگذارد که با آنها بتوانیم به مقصود خود نزدیکتر شویم. پس بیش از این باید چه چیز دیگری دربارۀ مفهوم درستی در علوم از نظر خودم بگویم؟”

“بله، بله، اثبات‌گرایان حالا مسلّماً می‌توانند اعتراض کنند که تو یاوه میگویی، و مفتخر باشند که این یاوهسرایی‌ها از آن‌ها سرنخواهد زد. امّا حقیقت در کجاست، در روشنایی یا در ظلمت؟ نقل نیلس این است: “حقیقت در اعماق می‌زید.” امّا آیا اعماقی وجود دارد، و آیا حقیقتی وجود دارد؟ و آیا این اعماق با مسئلۀ مرگ ‌و زندگی به‌نحوی رابطه دارد؟”

گفتوگوی ما چند لحظه قطع شد، چون در فاصلهای کمتر از صدمتر کشتی مسافربری عظیمی از کنار ما رد می‌شد که با چراغهای بسیارش در آن سپیده‌‌دم آبی‌روشن، افسانهای و شاید غیرواقع مینمود. چند لحظهای سرنوشت انسانهایی در خیالم گذشت که در پشت پنجره‌های روشن کابینهای کشتی در جریان بود، و سپس سؤالات ولفگانگ در خیالم به سؤال دربارۀ این کشتی مسافری تبدیل شد. به‌راستی این کشتی مسافری چه بود؟ آیا تودهای از آهن با نیروگاهی، و نظامی الکتریکی با لامپهای روشنایی بود؟ یا آنکه بیان قصد انسان، یا شکلی بود که چون نتیجهای از روابط میان انسانها به‌وجود آمده بود؟ یا آنکه نتیجۀ قوانین زیستی طبیعت بود، که این‌بار برای موضوع نمایش قدرت شکلدهندگی خود، نه تنها مولکولهای پروتئین را، بلکه فولاد و جریان الکتریکی را به‌کار گرفته بود؟ آیا واژۀ “قصد” فقط بازتاب بیان این قدرت شکلدهندگی است یا بازتاب بیان قوانین طبیعت در آگاهی انسان است؟ و واژۀ “فقط” در اینجا چه معنایی دارد؟

ازاینجا‌به‌بعد این گفتوگوی با خود دوباره به سؤالات کلّی تبدیل شد. آیا اصلاً بیمعنی نیست که در پس این ساختارهای منظّم عالم در کلّ به “آگاهی‌ای” فکر کنیم که “مقصود” آن این ساختارها باشد؟ مسلّم است که بازهم طرح این سؤال به‌این‌صورت، به معنای آن است که مسئله را دوباره به انسان برگردانیم، چون واژۀ “آگاهی” برپایۀ تجارب انسان ساخته شده است. پس شاید هم نباید این مفهوم را به‌خصوص در خارج از حوزۀ انسان به کار گیریم. و اگر با این شدّت دامنۀ کاربرد آن را محدود کنیم، آن وقت دیگر شاید هم مجاز نباشیم تا مثلاً از آگاهی حیوان حرف بزنیم. امّا بازهم احساس ما این است که این چنین شیوۀ گفتاری کم‌وبیش معنایی دارد. احساس ما این است که اگر بخواهیم “آگاهی” را در بیرون از حوزۀ بشر به کار بگیریم، معنای مفهوم “آگاهی” هم گسترده‌تر می‌شود و هم درعین‌حال مبهمتر.

اثبات‌گرا دراینجا راهحلّ ساده‌ای دارد: جهان به دو بخش تقسیم می‌شود؛ بخشی که میتوان آن را روشن بیان کرد و بخشی که باید دربارۀ آن خاموش ماند. پس ازقضا در اینجا هم باید خاموش ماند. امّا فلسفهای هم بیمعناتر از این فلسفه واقعاً وجود ندارد؛ چون تقریباً هیچ‌چیزی را هم نمیتوان روشن گفت. اگر همۀ مبهمها را پاک کنیم، شاید چیزی جز تکرارمکّرر موضوعهای کاملاً بیفایده نماند.

رشتۀ فکری من هم قطع شد، چون ولفگانگ دوباره صحبت را ازسر گرفت.

“تو پیشتر گفتی که با زبان رمز و تمثیلات هم، که ادیان کهن به آن حرف می‌زنند، ناآشنا نیستی، و به‌همین علّت هم با آن محدودیّت اثبات‌گراها هم نمیتوانی کاری از پیش ببری. تو به این هم اشاره کردی که ادیان مختلف با رموز کاملاً متفاوت خود، دست‌آخر هم به‌نظرت تقریباً یک واقعیّت را می‌گویند؛ آن واقعیّت هم، آنطورکه تو بیان کردی، در جای اصلی خود با مسئلۀ ارزشها مرتبط می‌شود. منظورت از این حرف چیست، و این “واقعیّت”- برای اینکه عبارت تو را به کار ببرم- با مفهوم درستی ازنظر تو چه رابطهای دارد؟”

“و امّا سؤال تو دربارۀ ارزشها- همان سؤال است که چه باید کرد، دنبال چه چیزی باید رفت، و چگونه باید رفتار کرد. این سؤال را هم انسان طرح کرده است، و برای انسان هم طرح شده است؛ این سؤال، همان سؤال دربارۀ جهتیاب است، که وقتی در زندگی به دنبال راهی هستیم، باید حرکتمان در سمت آن باشد. این جهتیاب در ادیان مختلف و جهانبینیهای مختلف نامهای بسیار متفاوتی دارد: خوشبختی، ارادۀ خداوند، معنای زندگی؛ و این چندتا هم فقط نمونه‌هایی از آن بود. اختلاف این نامها باهم به اختلاف‌های بسیار عمیق در ساختار آگاهی گروههای بشر برمیگردد، که به جهتیاب خود این‌یا‌آن نام را دادهاند. من هم به‌یقین نمیخواهم این اختلاف‌ها را کوچک جلوه دهم؛ امّا بازهم احساسم این است که در همۀ این صورتبندیها موضوع روابط انسان با نظم مرکزی عالم مطرح است. مسلّماً میدانیم که واقعیّت به ساختار آگاهی ما وابسته است؛ حوزه‌ای که عینیّت‌پذیر است، تنها بخش کوچکی از واقعیّت ما را تشکیل میدهد. امّا آنجایی هم که از حوزۀ ذهنی سؤال میشود، نظم مرکزی تأثیرگذار است و این حق را از ما می‌گیرد تا صورت‌های این حوزه را محصول بازی تصادف، یا محصول بازیای به‌دلخواه بدانیم. باوجوداین در حوزۀ ذهنی، چه حوزۀ ذهنی فرد باشد و چه ملّتها، میتواند سردرگمی‌های زیادی به‌وجودبیاید. مثلاً می‌شود گفت که شیاطین میتوانند حکم‌فرما شوند و تاخت‌و‌تاز کنند، یا برای اینکه مطلب را علمیتر بیان کنم، میگویم که نظمهای جزئی‌ای میتواند مؤثّر واقع شود که با نظم مرکزی سازگار نباشند و از آن جدا افتاده باشد. امّا نظم مرکزی، یعنی “واحد” – برای آنکه با مصطلحات قدیم هم حرف زده باشیم- که در زبان دین با آن ارتباط پیدا می‌کنیم، همیشه غلبه پیدا می‌کند. وقتی سؤال دربارۀ ارزش‌هاست، به نظر میرسد که خواست این است که ما بنا بر جوهر این نظم مرکزی رفتار کنیم – بهخصوص برای اینکه از آن سردرگمی‌ای احتراز کنیم که از نظم‌های جزئی جداافتاده بر می‌خیزد. نظم واحد کارایی خود را در این نشان میدهد که ما آنچه را که منظّم است خوب می‌دانیم و آنچه درهم‌و‌برهم و مبهم است بد. مشاهدۀ شهری که بمب اتمی آن را ویران کرده باشد، ترسناک است؛ امّا دیدن بیابانی که آن را به دشتی حاصل‌خیز و گلستان تبدیل کرده باشیم، برایمان شادیآفرین است. در علم، نظم مرکزی را از اینجا میشناسیم، چون می‌توانیم دربارۀ آن استعاراتی را به‌کار بگیریم نظیر اینکه “طبیعت بنابر این طرح به‌وجود آمده است.” و دراینجاست که مفهوم درستی ازنظر من، با واقعیّتی که در ادیان بیان شده است، به‌هم میپیوندد. گمان میکنم که همۀ این ارتباط‌ها را از زمانی که نظریّۀ کوانتومی را فهمیدهایم، خیلی بهتر می‌فهمیم. چون با این نظریّۀ میتوان به زبان انتزاعی ریاضی، نظم‌های واحد را در بسیاری رشتهها صورتبندی کرد. امّا درعین‌حال هم متوجّه این نکته می‌شویم که اگر بخواهیم به زبان طبیعی تأثیرات این نظم‌ها را تشریح کنیم، به تمثیل‌هایی، به شیوههای تشریح مکمّلی نیاز پیدا می‌کنیم، که باید با احکام متناقض، و تناقضات ظاهری آن‌ها کنار بیاییم.”

ولفگانگ در جواب گفت: “بله، این گرتۀ فکری را می‌توان کاملاً فهمید، امّا منظورت از اینکه نظم مرکزی همیشه جایی برای خود باز میکند چیست؟ این نظم مرکزی یا هست و یا نیست. پس جابازکردن چه معنایی دارد؟”

“منظورم چیز کاملاً پیش‌پا‌افتاده‌ای است، مثلاً این امرواقع که ازپس هر زمستانی دوباره گل در سبزه میروید و پس از هر جنگی شهرها ازنو بنا میشود؛ خلاصه اینکه بینظمی همیشه جای خود را به نظم می‎‎دهد.”

مدتی خاموش کنار هم‌دیگر راه رفتیم تا اینکه کمی‌ بعد هم به انتهای شمالی لانگهلینیه رسیدیم. از آنجا به بعد راهمان را در مسیر آببند باریک معلّقی در دل بندر تا نزدیکی فانوس دریایی ادامه دادیم. در شمال هنوزهم نوار قرمز روشنی در افق نمایان بود که نشان از آن داشت که خورشید چندان هم در زیر خطّ افق، به‌سوی شرق نرفته است. نمای بناهای بندر با همۀ وضوح کاملاً دیده میشد. امّا همین‌که لحظهای در انتهای آببند ایستاده بودیم، ولفگانگ ناگهان من را با این سؤآل غافل‌گیر کرد:

“راستی تو به خدای متشخّص اعتقاد داری؟ من طبعاً میدانم که چقدر دشوار است به چنین سؤالی معنایی روشن داد، امّا جهت این سؤال هم کاملاً مشخّص است.”

در جواب گفتم: “اجازه میدهی سؤال را طور دیگری مطرح کنم؟ آنوقت سؤال من این خواهد بود: آیا میتوانی، یا آیا میتوان همانطورکه مثلاً امکان دارد با روح انسان دیگری ارتباط پیدا کنیم، با نظم مرکزی اشیاء یا پدیدهها هم – که در وجود آن هیچ تردیدی نیست – مستقیماً مواجه شویم؟ من در اینجا به‌صراحت واژۀ “روح” را، که چندان هم معناپذیر نیست، به کار میگیرم تا بد فهمیده نشوم. وقتی تو اینطور سؤال میکنی، جواب من “آری” است. و من هم میتوانستم – هرچند به تجارب شخصی من مربوط نمیشود- نوشتۀ مشهور پاسکال را یادآوری کنم که او آن را همواره با خود داشت و با کلمۀ “آتش” شروع میشد. امّا این نوشته هم درمورد من مصداق ندارد.”

“پس آیا منظورت این است که نظم مرکزی می‌تواند با همان حدّت حیّ‌و‌حاضر باشد که مثلاً روح انسان دیگری؟”

“شاید.”

“تو چرا اینجا واژۀ “روح” را به‌کار بردی و از انسان دیگری هم خیلی‌راحت حرف نزدی؟”

“چون واژۀ “روح” در اینجا، درست مثل نظم مرکزی، مرکز را در موجود نشان می‌دهد، که شاید در صورت‌های بیرونی پدیداری‌اش هم بسیار متکثّر باشد و هم بسیار پیچیده.”

“نمی‎‎دانم که آیا میتوانم با همۀ حرف‌های تو موافق باشم. نباید به تجارب شخصی خود اهمیّت زیادی داد.”

“مسلماً نه، امّا در علم هم یا به تجارب شخصی رجوع میکنیم یا به تجارب دیگران، که به ما دربارۀ آن‌ها خبر موثّق میدهد.”

“شاید نمیبایست اینطور سؤال میکردم. امّا بیشتر دلم می‌خواهد دوباره به مسئلۀ شروع بحث، یعنی به فلسفۀ اثبات‌گرای، برگردم. تو با این فلسفه آشنایی نداری، چون اگر می‌خواستی به ممنوعیّات‌های آن‌ رضایت بدهی، آن وقت دیگر نمی‌توانستی از همۀ آن چیزهایی دم بزنی که ما همین‌حالا از آنها صحبت می‌کردیم. امّا راستی تو میتوانی از اینجا نتیجه بگیری که این فلسفه اصلاً با دنیای ارزشها رابطه ندارد؟ که در این فلسفه اساساً هیچ اخلاقی نمیتواند وجود داشته باشد؟”

“عجالتاً این‌طور به نظر میرسد، امّا در اینجا قضیّه ازنظر تاریخی کاملاً برعکس است. این اثبات‌گرایی که امروز از آن حرف می‌زنیم و امروز هم به سراغ ما آمده است، بر عمل‌گرایی و بر نگرش اخلاقی‌ آن، رشد کرده است. اثبات‌گرایی به فرد آموخته است تا دستهایش را بیهوده روی هم نگذارد، بلکه قبول مسئولیّت کند، خود را برای آنچه درکنارش می‌گذرد به زحمت بیندازد، بیآنکه سودای اصلاح جهان را داشته باشد؛ و جایی که نیرویش کفاف می‌دهد برای برقراری نظم بهتر در حوزۀ کوچک عمل کند. دراینجا به گمان من عمل‌گرایی حتّی بر بسیاری از ادیان کهن برتری دارد؛ چون تعالیم کهن غالباً انسان را آسان به‌نوعی از انفعال میکشاند؛ به‌نوعی او را وامی‌دارد تا با آنچه به‌ظاهر اجتنابناپذیر است کنار بیاید، درحالی‌که به اتّکاء به فعّالیّت شخصی خود خیلی چیزها را می‌توانست اصلاح کند. اینکه باید از کوچک شروع کرد، اگر بخواهیم مهمّی را اصلاح کنیم، در حیطۀ عمل به‌یقین اصل خوبی است. و حتّی در علم هم شاید آن در راه‌های طولانی درست باشد، به‌شرط آنکه بر نظام بزرگ چشم فرونبندیم. در فیزیک نیوتونی به‌یقین هردو مورد عملی شده است؛ ازیک‌سو مطالعۀ دقیق جزئیّات و ازسوی دیگر نگاه به کلّ. امّا اثبات‌گرایی در هیئت امروزش مرتکب این اشتباه میشود که نمی‌خواهد نظام بزرگ را ببیند، که می‌خواهد آن را آگاهانه – شاید دیگر در انتقادم زیادهروی میکنم- در ابهام نگاه دارد؛ و دستکم هم هیچکس را به‌این کار ترغیب نمیکند تا دربارۀ آن فکر کند.”

“من نقد تو از اثبات‌گرایی را، آنطورکه میدانی، کاملاً می‌فهمم. امّا تو هنوز به سؤال من جواب ندادی. اگر در این نگرش، که ملغمهای از عمل‌گرایی و اثبات‌گرایی است، اخلاقی وجود دارد- و حق هم مسلّماً با توست که می‌گویی اخلاقی وجود دارد، چون آن را در امریکا و انگلستان دائماً دستاندرکار میبینیم- این اخلاق جهتیابش را در کجا پیدا می‌کند، تا حرکت خودش را با آن هم‌سو کند؟ تو مدّعی شدی که جهتیاب دست‌آخر از رابطه با نظم مرکزی به دست میآید، در کجای عمل‌گرایی میتوانی این رابطه را پیدا کنی؟”

“من هم اینجا سراغ نظریۀ ماکسوبر میروم، که بنابر آن اخلاق عمل‌گرای دست‌آخر از مرام کالوین، یعنی از مسیحیّت، سرچشمه میگیرد. وقتی در این دنیای غرب سؤال می‌کنیم چه چیز خوب است و چه چیز بد، چه چیز به زحمتش میارزد و چه چیز نمی‌ارزد، بازهم همیشه همان مقیاس ارزشی مسیحیّت را در آنجایی هم پیدا می‌کنیم که درآنجا دیگر مدّتهاست که رمز و تمثیلات این دین به کارمان نمیآید. امّا اگر زمانی این نیروی مغناطیسی، که عقربه را چرخانده است، کاملاً خاموش شود- و این نیرو هم فقط میتواند از نظم مرکزی برخیزد- آن وقت بیم دارم که چیزهای بسیار ترسناکی روی دهد، که وحشت از آن‌ها از اردوگاههای کار اجباری و بمبهای اتمی بازهم بیشتر باشد. امّا ما هم نمیخواهیم از این وجه تاریک دنیایمان حرف بزنیم، و شاید هم حوزۀ مرکزی دراین میان در جای دیگری به‌خودی‌خود دوباره نمایان شود. به‌هرصورت، در علم همان‌طور است که نیلس میگوید: با خواست عمل‌گراها و اثبات‌گراها دراین‌باره که باید در جزئیّات مراقبت و دقّت به خرج داد، و بیشترین روشنی در زبان را به کار گرفت، باکمال‌میل موافقت داریم، امّا ممنوعیتهای آنها را باید شکست؛ چون اگر نتوان دربارۀ نظامهای بزرگ حرف زد و به آن‌ها فکر کرد، آن‌وقت حتّی جهتیاب هم، که ما با آن حرکتمان را می‌توانیم هم‌سو کنیم، گم خواهد شد.”

باآنکه دیروقت بود، بازهم قایق کوچکی در کنار آببند بود که ما را به کنز نیتور برد؛ و از آنجا هم راحت به خانۀ بور رسیدیم.

* * * *

1- در اینجا به‌جای “حقیقت”، که پیشتر در “فصل پنجم” آن را به‌کار برده بودیم،”درستی” نوشتیم، تا مبادا  خدای‌ناکرده مصطلحات خود پوزیتیویست‌ها  را نادیده گرفته باشیم (یادداشت بر نسخۀ فارسی).

* * * *

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ فارسی (برخطّ)

(اعداد همان شمارۀ فصل‌هاست)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)

  1. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
  2. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
  3. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
  4. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
  5. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
  6. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)
  7. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفت‎وگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
  8. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)
  9. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)
  10. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
  11. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحث‎هایی دربارۀ زبان(
  12. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
  13. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
  14. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
  15. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)
  16. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
  17. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)
  18. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
  19. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
  20. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی در فارسی

پیشگفتار: ص ۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (1910 – 1919) ص ۱۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (1920 – 1922) ص ۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (1922 – 1924) ص ۶۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (1925 – 1926) ص ۸۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (1926 – 1927) ص ۱۰۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)
فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
 فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)
فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی (1930 – 1932) ص ۱۴۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)
فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (1930 – 1932) ص ۱۶۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (1935 – 1937) ص ۲۱۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳ (از 1937 تا 1941) ص ۲۲۶؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
 فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (1941 – 1945) ص ۲۴۵؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)
فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت پژوهنده (1945 – 1950) ص ۲۶۲؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
 فصل هفدهم: اثبات‌گرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)
 فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (1956 – 1957) ص ۲۹۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
 فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (1957 – 1958) ص ۳۱۲؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی (1961 – 1965) ص ۳۲۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ آلمانی

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze

Inhaltsverzeichnis

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Gespräche im Umkreis der Atomphysik): Inhaltsverzeichnis

Vorwort . .  . .  . .  .  . .  . . . .  . .  . . . . .  7

  1. Erste Begegnung mit der Atomlehre (1919-1920) .     9
  2. Der Entschluss zum Physikstudium (1920) .  . . .      25
  3. Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) .  . . 39
  4. Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924).    57
  5. Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ……….. 74
  6. Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . .      88
  7. Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).  . .  . .  . . .  . .  . .  101
  8. Atomphysik und pragmatische Denkweise (1929). .   114
  9. Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . . .  . . . .  .       125
  10. Quantenmechanik und Kantsche  Philosophie (1930 bis 1932)… 141
  11. Diskussionen über die Sprache (1933). . . . 150
  12. Revolution und Universitätsleben (1933).  .  .     168
  13. Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)  .  .  . . 184
  14. Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (1937- 194`)  .  . . .195
  15. Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945)  .  . . .     211
  16. Über die Verantwortung des Forschers (1945-1950)   226
  17. Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . .     ,.241
  18. Auseinandersetzungen in Politik  und Wissenschaft (1956-1957) .  . .  .  . .  . . .  . .  . . . . .  . .  256
  19. Die einheitliche Feldtheorie (1957-1958). . .  . . . 269
  20. Elementarteilchen und Platonische Philosophie (1961 bis 1965)  .  . .  . .  . . . . .  .  .  . .  . .  . . . 277

اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در این نشانی است: https://goo.gl/u48i2j).

 

فهرست اعلام نسخۀ آلمانی

    Der Teil und das Ganze: Personenregister

 

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister 

Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311

Aristarch (von Samos) 50

Aristoteles 187, 331

Bach, Johann Sebastian 24

Barton, H. A. 132-140

Beck, Ludwig 258f

Beethoven, Ludwig van 36

Beltz, Hans 195

Bethe, Hans A. 218

Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.

Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195

Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193

Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.

Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206

Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273

Bücking 227

Burckhardt, Jacob 73, 203

Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277

Chadwick, James 183

Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.

Cockroft, John D. 214

Compton, Arthur Holly 85

Corinth, Lovis 231, 330

Courant, Richard 65, 273

Darwin, Charles 157 ff, 327 f.

Debye, Peter 131

Demokrit 184f, 325

Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316

Döpel, Gustav Robert 240

Drude, Burkhard 112

Dürr, Hans-Peter 321-326, 329

Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322

Egil Skallagrimsson 75, 81

Ehrenfest, Paul 115

Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259

Faraday, Michael, 53

Fermi, Enrico 231-255, 266

Franck, James 65

Frank, Philipp 284 ff

Franz, Ferdinand, Erzherzog 71

Fräser, Ronald 274

Friedrich II. von Dänemark 76

Fries, Jakob Friedrich 164

Galvani, Luigi 266

Gerlach, Walter 262, 264

Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333

Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244

Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176

Hamlet, Prinz von Dänemark 77

Hassei, Ulrich von 258f.

Haydn, Joseph 36

Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331

Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332

Helmholtz, Hermann von 90

Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304

Hipparch (von Nikaia) 50

Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268

Holst, Erich von 327, 333f.

Houtermans, F. G, 246

Hund, Friedrich 163, 206

Jacobi, Erwin 227

James, William 187

Jensen, H. D. 246

Jessen, Jens 258f.

Joliot, Frederic 266

Jordan, Pascual 90, 110

Kaiser, Ludwig 278

Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210

Klein, Oskar 113, 145

Kolumbus, Christoph 101

Kockel, B. 225

Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€

Laue, Max von 90, 162

Landau, Lew Dawidowitsch 163

Lao-tse 189

Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f

Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206

Lindemann, T. 29, 30, 42

Lorenz, Konrad 327

Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330

Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.

Malebranche, Nicole 16ff., 25

Manet, Edouard 113

Marx, Karl 154

Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222

Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38

Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216

Neumann, John von 158

Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294

Nial 75, 81

Ornstein 85

Pascal, Blaise 293

Pash, Boris T. 261, 330

Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331

Pegram 234f.

Peierls, Rudolf E. 163

Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333

Puincar6, Jules-Henri 266

Popitz, Johannes 258 f.

Powell, Cecil 275

Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288

Reichwein, Adolf 259

Rein, Hermann 276

Rousseau, Jean-Jacques 36

Rubens, Heinrich 90

Ruf, Sep 321

Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223

Sauerbruch, Ferdinand 258

Schardin 249E

Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284

Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277

Schrödinger, Erwin 102-109, 110

Schubert, Franz 36, 254

Schulenburg, Werner Graf von der 258

Shakespeare, William 77

Shaw, George Bernard 317

Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105

Spranger, Eduard 258

Strauß, Franz Josef 304

Teller, Edward 163, 321

Thorwaldsen, Bertel 214

Volta, Alessandro 266

Waerden, Barthel Leendert van der 206

Walton, Ernest T. S. 213

Weber, Max 295

Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, 235-240, 246f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330

Weyl, Hermann 29, 42

Wien, Wilhelm 104, 105

Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300

Wittgenstein, Ludwig 123, 280

Wu, Chien-Shiung 312

Yang, Chen Ning 312

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل هفدهم: اثبات‌گرایی  مابعدالطبیعه و دین (1952)

Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: Positivismus, Metaphysik und Religion

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( دوشنبه ، ۱۰ آذر ، ۱۳۹۳ )

© انتشار برگردان فارسی ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین) به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.
   © Copyright  2012 - 2026  www.najafizadeh.org. All rights reserved.