Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: die Rolle der modernen Physik in der gegenwärtigen Entwicklung des menschlichen Denkens
ورنر هایزنبرگ. فیزیک و فلسفه. فصل یازدهم. هیرتسل، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)
Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: Kapitel XI
Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: Physik und Philosophie – Hirzel
(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) https://goo.gl/u48i2j
(Werner Heisenberg: Physik und Philosophie (New Edition by Amazon
Amazon, 2017, ISBN-13: 978-1977727435, ISBN-10: 1977727433, 24/11/2017
PDF (eBook) نسخۀ فارسی
https://drive.google.com/file/d/1zAsPvmcoFXn6UyTbi0Y4_aBvi_54B4xU/view?usp=sharing
فصل یازدهم: ص 181
Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: die Rolle der modernen Physik in der gegenwärtigen Entwicklung des menschlichen Denkens
ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان)
فیزیک و فلسفه: اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان
دربارۀ نتایج فلسفی فیزیک جدید در بسیاری از فصلهای این کتاب بحث کردیم تا نشان دهیم که این نوترین بخش علم در بسیاری از جاها به روشهای فکری بسیار کهن میرسد، که از جهتی جدید به پارهای از مسائل بسیار قدیمی نزدیک میشود. شاید بتوان بهطور کلّی گفت که در تاریخ فکر انسان پرثمرترین پیشرفتها جایی روی داده است که دو فکر از دو نوع مختلف بهیکدیگر رسیده است. این شیوههای گوناگون فکری شاید ریشه در حوزههای کاملاً مختلف فرهنگ بشری، یا در زمانهای مختلف، یا در محیطهای فرهنگی گوناگون، و سنّتهای دینی مختلف داشته باشد. امّا هنگامیکه درواقع بهیکدیگر میرسد، یعنی هنگامیکه آن چنان به هم میپیوندد که تأثیری اصیل بر یکدیگر برجای مینهد، درآنصورت میتوان امید داشت که پیشرفتهای تازه و دلگرمکنندهای در راه باشد. فیزیک اتمی بهعنوان بخشی از علم جدید در زمان ما به حوزههای فرهنگی بسیار متفاوتی راه یافته است. فیزیک اتمی نه فقط در اروپا و کشورهای غربی، جایی که آن به سنّتهای علمی-فنّی از همان آغاز تعلّق داشته است، آموخته میشود، بلکه در خاور دور هم، در کشورهایی مانند ژاپن و چین و هند، با زمینههای فرهنگی کاملاً متفاوت، و در روسیّه، که نزدیک به چهل سال است که در آنجا فکری نو را میآزماییم، که هم با پیشرفتهای علمی خاصّ اروپای سدۀ نوزدهم، و هم با سنّتهای کاملاً متفاوت از خود روسیّه مرتبط است، مطالعه میشود. و هدف ما هم در آنچه درپی میآید بهیقین این نیست تا نتایج پایانی محتمل برخورد میان افکار فیزیک جدید و سنّتهای کهنتر را پیشبینی کنیم. امّا شاید بتوان جاهایی را نشان داد که از آنجا تأثیر افکار گوناگون بریکدیگر آغاز میشود.
امّا آنگاه که به این فرایند گسترش فیزیک جدید مینگریم، بهیقین هم نمیتوانیم آن را از توسعۀ علم، فنون، طبّ و امثال آنها، و یا بهطور کلّی از تمدّن جدید، در همۀ نقاط جهان، جدا کنیم. فیزیک جدید، تنها حلقهای از زنجیر بلند رویدادهایی است که با کار بیکن، گالیله، و کپلر و با استفادۀ عملی از علم در سدههای هفدهم و هجدهم آغاز شد. رابطۀ میان علم و فنّ هم از همان آغاز، پشتیبانی یکی از دیگری بوده است. پیشرفت فنون، بهبود ابزارها را، اختراع دستگاههای اندازهگیری و مشاهده را، درپی داشته است، که خود بنیانی بر بهدستآوردن دانش تجربی درستتر و گستردهتر از طبیعت را فراهم آورد. پیشرفت در فهم از طبیعت و سرانجام صورتبندی ریاضی قوانین طبیعت، راه را بر کاربرد تازۀ این دانش در فنون گشود. برای نمونه، ابداع تلسکوپ، اخترشناسان را در موقعیّتی قرار داد تا حرکت ستارگان را درستتر از آنچه پیشتر ممکن بود، اندازهگیری کنند. با این کار به پیشرفتی چشمگیر در اخترشناسی و مکانیک سماوی دست یافتیم. امّا از سویی دیگر، دانش درست از قوانین مکانیکی، بیشترین اهمیّت را در راه بهترکردن ابزارهای مکانیکی، و ساخت ماشینهایی داشت، که از آنها انرژی بهدست میآید، و بسیاری نمونههای دیگر. نشان پیروزمندی پیوند علوم و فنون با یکدیگر، زمانی بهچشم آمد که توانستیم برخی نیروهای طبیعی را به خدمت انسان بگماریم. برای مثال، انرژیای که در زغالسنگ انباشته بود، توانست برخی از کارهایی را انجام دهد که انسان پیشتر ناگزیر بود خود انجام دهد. به صنعتی که با این امکانات تازه رشد میکرد، درآغاز چون امتداد طبیعی و گسترش کار دستی پیشین مینگریستیم؛ و در بسیاری از موارد هم، ماشین همان کار دستی در زمانهای پیشتر را انجام میداد، بهطوریکه کار در کارخانههای تولید موادّ شیمیایی را، همان کار در رنگرزیها و دواسازیهای دوران گذشته میدانستیم. امّا بعد از آن رشتههای کاملاً جدیدی در صنعت، برای نمونه، مهندسی برق، توسعه یافت که در کارهای دستی، در گذشته نظیری بر آن نمییافتیم. نفوذ علم در دورافتادهترین بخشهای طبیعت، به مهندسین این امکان را داد تا از نیروهایی از طبیعت بهره بگیرند، که در دورههای پیشتر اصلاً شناخته شده نبود. شناخت درست این نیروها، در شکل صورتبندیای ریاضی از قانونهای طبیعی حاکم بر آنها، بنیانی استوار بر ساخت انواع ماشینها فراهم آورد.
کامیابی چشمگیر پیوند علوم و فنون به برتری زیاد آن ملّتها، یا دولتها، یا اجتماعات سیاسیای انحامید که در آنجا به این نوع فعّالیّت میپرداختیم؛ و این هم نتیجهای طبیعی درپی داشت تا دیگر ملّتهایی هم به سراغ این فعّالیّت بروند که بنا بر سنّت خود به علوم و فنون گرایشی نداشتند. و سرانجام وسایل جدید ارتباط و مبادله، فرایند گسترش تمدّن صنعتی را کامل کرد. این فرایند، بیچونوچرا شرایط زندگی بر روی زمین را از بنیاد تغییر داد. و چه با آن موافق باشیم، و چه نباشیم، و چه آن را پیشرفت بنامیم یا خطر، باید بپذیریم که مهار این فرایند از توان کنونی انسان فراتر رفته است. شاید بتوان آن را درکلّ، بیشتر مانند فرایندی زیستشناختی دانست که طّی آن ساختارهایی که در ارگانیسم انسانی وجود دارد، به میزانی زیاد بر محیط خود دست میاندازد تا آن محیط را به حالتی درآورد که برای جمعیّت فزایندۀ بشر مفید باشد.
فیزیک جدید تازهترین بخش این پیشرفت است و آنچه بیش از هرچیز دیگر در اینجا بهچشم میآید، بدبختانه نتیجۀ آن، یعنی بمب اتمی است، که ماهیّت این پیشرفت را به روشنترین شکلی نشان داد. از یک سو، این وضع به روشنترین وجهی نشان داد که به دگرگونیهایی که درپی پیوند علوم و فنون بر روی زمین پدیدار شده است، نمیتوان فقط با خوشبینی نگریست؛ این کار دستکم درستی دیدگاههای آن کسانی را نشان داد که همواره به ما دربرابر خطرهایی که چنین دگرگونیهای تندی بر شرایط زندگی طبیعی ما دارد، هشدار میدادند. امّا از سوی دیگر، این دگرگونیها حتی ملّتها یا افرادی را که میکوشیدند تا خود را، تا آنجاکه ممکن بود، از چنین خطرهایی دور نگاه دارند، ناچار کرد تا به پیشرفت جدید با بیشترین توجّه بنگرند، زیراکه قدرت سیاسی، به معنای قدرت نظامی، در آینده بهطورآشکار بر داشتن سلاح اتمی استوار خواهد بود. بهیقین هم، این کار این کتاب نیست تا پیامدهای سیاسی فیزیک هستهای و کاربردهای آن را بهتفصیل شرح دهد. امّا باید دستکم چند کلمه هم دراین باره بگوییم، زیرا همینکه حرف از فیزیک اتمی است، همیشه همین افکار از همان آغاز به ذهن مردم راه مییابد.
اختراع سلاح جدید، بهخصوص سلاح گرماهستهای، ساختار سیاسی دنیا را آشکارا از بنیاد دگرگون کرد. مفهوم ملّتها یا کشورهای “مستقلّ” خود دگرگونیهای قاطعی را آزموده است، زیرا هر ملّتی که مثلاً چنین سلاحی را ندارد باید به نحوی به شمار کمی از ملّتهایی وابسته باشد که این سلاح را هم به میزانی زیاد در اختیار دارند و هم میتوانند تولید کنند. امّا اقدام به جنگ تمام عیار با چنین سلاحی هم درواقع نوعی خودکشی ازسر بیهودگی را میماند. و گاه هم بههمین سبب این دیدگاه خوشبینانه را میشنویم که جنگ دیگر چیزی است کهنه و دیگر هم پیش نخواهد آمد. امّا این دیدگاه بدبختانه هم ازسر سادهاندیشی است و هم از خوشبینی زیاد؛ درست بهعکس، بیهودگی دستزدن به جنگ با سلاح گرماهستهای، شاید حتّی خود انگیزهای شود تا به جنگ در مقیاس کوچکتر دست بزنیم. هرگاه ملّتی یا گروه سیاسیای یقین کند که در موردی، چه از نظر تاریخی یا اخلاقی، حقّ با اوست، تا به تغییری در وضع کنونی دست زند، بنای کارش را بر این فرض میگذارد که استفاده از سلاح متعارف برای رسیدن به مقصودش خطر بزرگتری را درپی نخواهد داشت؛ آن ملّت در این صورت بنای کارش را بر این میگذارد که طرف دیگر بهیقین به سلاح هستهای دست نمیبرد، زیرا که خود را از نظر تاریخی و اخلاقی بر سر موضوع دعوا محقّ نمیداند، و بههمین سبب هم خطر جنگ اتمی بزرگ را بهجان نخواهد خرید. این وضعیّت امّا بهعکس میتواند سبب شود تا ملّتهای دیگر بهصراحت بگویند که درصورت بروز جنگی کوچک که متجاوزی آنها را گرفتار آن کند، بهیقین از سلاح اتمی استفاده خواهند کرد؛ و دراین صورت بازهم خطر جنگ اتمی آشکارا برجای خواهد ماند. شاید طیّ بیست یا سی سال آینده، جهان دستخوش آن چنان دگرگونیهای بزرگی شود که خطر جنگ در مقیاس وسیع از راه بهکارگیری همۀ وسائل فنّی بهمنظور نابودی حریف، کاهش بیشتری یابد یا اصلاً از میان برود. راهی که به این وضع جدید میانجامد، امّا پر از خطرهای بزرگتر است. و مانند گذشته باید این نکته برایمان روشن باشد که آنچه از نظر تاریخی و اخلاقی به نظر یکی درست میرسد، شاید برای دیگری نادرست باشد. حفظ وضع موجود شاید همواره راهحلّ درستی نباشد؛ شاید بهعکس بسیار مهمتر آن باشد تا درپی روشهای صلحجویانهای باشیم که با وضع جدید سازوار باشد. و شاید در بسیاری از موارد اصلاً بسیار دشوار باشد تا راهحلّ درستی بیابیم. و نباید هم از سر بدبینی تا آنجا پیش رویم که بگوییم از جنگ بزرگ اصلاً وقتی میتوانیم پرهیز کنیم که همۀ گروههای سیاسی مختلف آماده باشند تا در برخی از جاها از حقّ بهظاهر آشکار خود چشم پوشی کنند – و آن هم به این دلیل که مسئلۀ حقّ و ناحقّ را ممکن است طرف دیگر طور دیگری ببیند. بهیقین این فکر نو نیست، و درواقع هم تنها به استفادهای تازه از نگرش انسان نیاز دارد که برخی از ادیان بزرگ سدههاست که آن را به او میآموزند.
اختراع سلاح هستهای مسائل کاملاً جدیدی در علم و برای دانشمندان مطرح کرد. نفوذ سیاسی علم از آنچه پیش از جنگ جهانی دوم بود، بسیار بیشتر شده است. این وضع بهویژه مسئولیّتی مضاعف بر دوش فیزیکدان اتمی گذاشت. فیزیکدان یا میتواند در ادارۀ امور کشورش بهطور فعّال مشارکت داشته باشد، زیراکه جامعه بر اهمیّت علم برای خود پیبرده است، در آن صورت در بعضی شرایط هم ناگزیر است تا مسئولیّت تصمیمهای یبسیار سنگینی را گردن بگیرد، که از جمع کوچک کار پژوهش و دانشگاهی، که او تاکنون بدان عادت داشته است، فراتر میرود؛ و یا خود را آزادانه از مشارکت در تصمیمهای سیاسی دور نگاه میدارد، دراینصورت بازهم بر تصمیمهای غلطی مسئولیّت دارد، که دیگران گرفتهاند، امّا او شاید میتوانست جلوی آنها را بگیرد، اگر زندگی آسوده برای عالمی چون خود را ارجح ندانسته بود. مسلّم است که این تکلیف فیزیکدانان است تا حکومتهای خود را از گسترۀ ویرانیهایی، که تصوّر آنها هم ممکن نیست، آگاه کنند که درپی جنگ با سلاح گرماهستهای میآید.
و افزون بر اینها، از دانشمندان هم بسیاری از اوقات دعوت میشود تا در کار صدور اعلامیّههای رسمی در راه صلح جهانی شرکت کنند. امّا اعتراف میکنم که هیچگاه هم نتوانستم معنای چنین اعلامیّههایی را بفهمم. اعلامیّههایی از این نوع شاید در نگاه نخست دلیلی خوب بر حسن نیّت باشد، امّا آن که در راه صلح حرف میزند، بیآنکه مقتضیّات صلح را برشمرد، ناگزیر هم در مظان این اتّهام است که از آن صلحی میگوید که خود و گروه سیاسیاش دستپروردۀ آن است – و این هم بهیقین کاملاً بیارزش است. هر اعلامیّهای برای صلح که از سر صدق باشد، تنها میتواند آن فداکاریهایی را برشمرد که حاضر به انجام آنها هستیم تا صلحی پایدار برقرار شود. امّا دانشمندان هم بنابرقاعده بههیچوجه چنین حقّی ندارند تاچیزهایی از این دست بیان کنند.
امّا کار دیگری هست که عالم میتواند آسانتر انجام دهد. او میتواند همۀ توان خود را در راه همکاری بینالمللی در حوزۀ خود بهکار گیرد. اهمیّت زیادی که امروز بسیاری از حکومتها به پژوهش در فیزیک هستهای میدهند، و این واقعیّت که سطح پژوهش در کشورهای مختلف هنوز بایکدیگر فرق بسیار دارد، زمینۀ همکاری بینالمللی در این راه را بهتر فراهم میآورد. دانشمندان جوان از کشورهای مختلف میتوانند در مؤسّسات پژوهشیای دورهم جمع شوند که در آنجا در رشتۀ فیزیک جدید کار میشود. این باهمبودن در کار بر روی مسائل علمی دشوار، میتواند فهم بهتر از یکدیگر را برانگیزد. در یک مورد معیّن، که همان سازمان سرن در ژنو است، تا آنجایی پیش رفتیم که میان شماری از ملّتهای مختلف اروپایی به توافقی دربارۀ ساخت آزمایشگاهی مشترک و تجهیزات آزمایشگاهی گرانقیمت برای پژوهش در فیزیک هستهای دست یابیم. این شیوۀ همکاری بهیقین به این کار کمک میکند تا نگرشی مشترک در راه حلّ مسائل علمی بهوجود آوریم، و همین نگرش مشترک میان نسلی جوان از فیزیکدانان و متخصّصین فنّی شاید بازهم فراتر از مسائل علمی محض برود. مسلّم است که هیچ کس هم پیشاپیش نمیداند که وقتی بعدها این دانشمندان دوباره به محیط پیشین خود باز میگردند و دوباره در سنّتهای فرهنگی خود سهیم میشوند، از آن بذرها چه خواهد روئید. امّا جای شکّ هم نمیماند که تبادل فکر میان دانشمندان جوان کشورهای مختلف، و میان نسلهای مختلف در هر کشوری، به این کار کمک میکند تا بتوان بدون تنش زیاد به وضعی جدید نزدیک شد، بهطوریکه همسنگی میان نیروهای پیشین سنّت و ضرورتهای ناگزیر زندگی امروزی حفظ شود. و این هم بیشتر به خصلت علم امروزی بر میگردد که این زمینۀ مناسب را بیش از هر چیز دیگر فراهم میآورد تا همبستگیای استوار میان سنّتهای فرهنگی گوناگون برقرار شود؛ یعنی این واقعیّت را که تصمیم قطعی در بارۀ ارزش کار علمی تخصصّی را، و در این مورد را، که چهچیز درست است و چهچیز نادرست، به اینیاآن مرجعیّت انسانی وابسته نمیکند. شاید گاه سالها به درازا بکشد، تا آنکه راهحلّ مسئلهای را بیابیم،تا آنکه بتوانیم بهیقین حقیقت را از کذب تشخیص دهیم، امّا سرانجام به تصمیمی قطعی دربارۀ آن پرسشها میرسیم، بهطوریکه آن تصمیمها را دیگر دستهای از دانشمندان نگرفتهاند، بلکه خود طبیعت گرفته است.
بههمین سبب افکار علمی نزد آن کسانی گسترش مییابد، که هرچند به علم دلبستگی پیدا میکنند، امّا دلبستگیشان با آنچه که به افکار سیاسی پیدا میکنیم، کاملاً فرق دارد. افکار سیاسی ممکن است در شرایطی تأثیری درحدّ یقین بر تودههای بزرگ مردمی بیابد؛ و این گاه ممکن است به این دلیل باشد که در خدمت منافع عاجل مردم است و یا دستکم چنین مینماید. افکار علمی امّا تنها هنگامی گسترش مییابد که درست باشد. در اینجا هم معیارهایی عینی و قطعی وجود دارد که دربارۀ درستی ادّعایی علمی تصمیم میگیرد.
مسلّم است که همۀ آنچه در بارۀ همکاری بینالمللی و تبادل افکار گفتیم، برای هر بخش دیگری از علم جدید به همان میزان درست است، و بههیچوجه هم تنها به فیزیک اتمی منحصر نمیشود. از این منظر باید به فیزیک اتمی تنها بهعنوان یکی از رشتههای پرشمار علم نگریست. و اگرچه کاربردهای فنّی، یعنی سلاح و استفادۀ صلحآمیز از انرژی اتمی، به این رشته اهمیّت خاصّی داده است، امّا بازهم دلیلی وجود ندارد تا همکاری بینالمللی در فیزیک اتمی را بسیار مهمتر از همکاری در حوزۀ علمی دیگری بدانیم. امّا باید بازهم دربارۀ آن ویژگیهای فیزیک جدید بحث کنیم که آن را اساساً از تکامل علم در گذشته متمایز میکند. و به همین دلیل هم باید یکبار دیگر به تاریخچۀ تکامل علم در اروپا بازگردیم، که از ارتباط علوم و فنون بایکدیگر پدیدار شده است.
تاریخدانان بارها در این باره بحث کردهاند که آیا پیدایی علم پس از سدۀ شانزدهم بهنحوی نتیجۀ طبیعی حرکتهای پیشین زندگی معنوی در اروپا نبوده است. دراینجا به این نکته هم میتوان اشاره کرد که برخی گرایشها در فلسفۀ مسیحی به مفهوم بسیار انتزاعی«خدا» انجامید، بهطوریکه آنها خدا را آن چنان دور از این دنیا در آسمانها قرار داد، که انسان، هرچند این دنیا را نظاره میکرد، دیگر نمیتوانست خدا را هم در همین دنیا ببیند. تقسیم دکارتی، آخرین گام در همین سیر است. این تفکیک دیانت مسیحی را میتوان گام نهایی در این سیر دانست. یا میتوانیم اضافه کنیم که بسیاری از مجادلات کلامی سدۀ شانزدهم آن چنان ناخشنودی عمومیای دربارۀ این مسائل برانگیخت که دیگر نمیتوانستیم آنها را از راه عقل حلّ کنیم، و خود هم دستخوش نزاعهای سیاسی آن زمان بود.این ناخشنودی امّا دلبستگی به آن مسائلی را بیشتر کرد که کاملاً از کشمکشهای کلامی جدا بود. و یا میتوانیم نگاهی به سوی آن فعالیّت گسترده بیفکنیم، یعنی به آن فکر نویی که در اروپا با آغاز دوران نوزایی پدیدار شده بود. نتیجۀ همۀ آنها این شد که در این دوره مرجعیّتی تازه بهوجود آید که از دین و فلسفۀ مسیحیّت، یا از کلیسا کاملاً مستقلّ بود. این مرجعیّت تازه همان تجربه بود، همان واقعیّت تجربی بود. میتوان سرآغاز این مرجعیّت را به جهات فلسفی کهنتری باز گرداند، برای نمونه به فلسفۀ اوکام یا دونس اسکوتوس. امّا شروع آن را باید از سدۀ شانزدهم دانست که چون نیرویی قدرتمند در تکامل فکر بشر وارد شد. گالیله نمیخواست فقط دربارۀ حرکت مکانیکی، آونگ و سنگِ در حال فرودآمدن بیندیشد، بلکه میخواست از راه آزمایش هم این نکته را از نظر کمّی بررسی کند که چگونه این حرکات روی میهد. این کار تازه، در آغاز بهیقین انحرافی از دین سنّتی مسیحی بهحساب نمیآمد، بلکه بهعکس، حرف از دو نوع وحی الهی در میان بود. یکی از آن دو وحی در کتاب مقدّس آمده بود، و دیگری در کتاب طبیعت. انسان کتاب مقدّس را نوشته بود، و بههمین دلیل هم در معرض خطای انسانی بود، در حالی که کتاب طبیعت بیان مستقیم ارادۀ الهی بود.
امّا اهمیّت زیادی که بر تجربه مینهادیم، به تغییری آهسته و تدریجی از درک کلّی ما از واقعیّت انجامید. درحالیکه در سدههای میانه، آنچه را ما امروز معنای نمادین چیزی میدانیم، به نحوی واقعیت اوّلیّۀ آن بود، این واقعیّت به آن چیزی تغییر پیدا کرد که ما بتوانیم با حواس خود دریابیم. آنچه میتوانستیم ببینیم و لمس کنیم، واقعیّت اوّلیّه شد. و این مفهوم جدید از واقعیّت میتوانست با کار جدیدی مرتبط شود: یعنی میتوانیم بیازماییم و دریابیم که اشیاء درواقع چگونه است. بهآسانی میتوان دید که این نگرش تازه، راهیافتن فکر انسان به حوزۀ بیکران امکانات تازه بود. و همینجا هم بهخوبی میتوان فهمید که چرا کلیسا در این حرکت تازه بیشتر خطر دیده است تا دلگرمی. محاکمۀ مشهور گالیله به دلیل جانبداریاش از نظام کوپرنیکی، آغاز پیکاری بود که بیش از یک سده به درازا کشید. در این مجادله، نمایندگان علم توانستند این حرف را به کرسی بنشانند که تجربه حقیقتی بیچونوچرا در خود دارد، که بر هیچ مرجعیّت بشری جایی نمیماند تا بتواند در این باره که در طبیعت درواقع چه میگذرد تصمیم بگیرد، بلکه این تصمیم را طبیعت خود میگیرد یا بهاین معنا خدا میگیرد. نمایندگان ادیان سنّتی هم امّا از سویی میتوانستند بگویند که اکنون که ما چشم خود را تا این اندازه به دنیای مادّی دوختهایم، یعنی به آنچه از نظر حسّی میتوان دریافت، رابطه با ارزشهای اساسی زندگی انسان از دست میرود، یعنی رابطه با آن بخشی از واقعیّت که در ورای دنیای مادّی است. این دو دلیل وجه مشترکی ندارد، و بههمین سبب هم این مسئله نمیتوانست از راه توافق یا تصمیم حلّ شود.
علم امّا دراین میان به تصویری روشنتر و گستردهتر از دنیای مادّی دست مییافت. در فیزیک این تصویر را با آن مفاهیمی تشریح میکردیم که امروز آنها را مفاهیم فیزیک کلاسیک میخوانیم.جهان از اشیایی درست شده است که در فضا و زمان قرار دارد، و مادّه میتواند هم نیرویی برانگیزد و هم تحت تأثیر آن قرار گیرد. فرایندها هم درپی برهمکنش میان مادّه و نیرو میآید؛ هر فرایندی نتیجه و علّت فرایندهای دیگری است.
نگرش انسان هم دربرابر طبیعت درعینحال از نگرشی نظری به نگرشی عملی تغییر کرد. کسی به طبیعت، آنچنانکه هست، چندان دلبستگیای نشان نمیداد، بلکه بیشتر این یرسش را مطرح میکرد که با آن چه میتوان کرد. علم هم بههمین سبب به فنّ تبدیل شد. هر پیشرفتی در دانش به این پرسش باز میگشت که این دانش چه استفادۀ عملی دارد. این نکته فقط در فیزیک درست نبود، بلکه در شیمی و در زیستشناسی هم گرایش کلّی همین بود. کامیابی روشهای نوین در پزشکی یا در کشاورزی، بهطور قطعی به گسترش این گرایش تازه کمک کرد.
بههمین دلیل در سدۀ نوزدهم چارچوبی سخت برای علم سرانجام پدیدار شد که نه تنها چهرۀ علم را، بلکه بینش کلّی تودههای وسیع مردم را معیّن میکرد. این چارچوب بر مفاهیم اساسی فیزیک کلاسیک، فضا، زمان، مادّه و علیّت استوار بود. مفهوم واقعیّت به چیزهایی یا فرایندهایی باز میگشت که ما با حواس خود در مییافتیم،یا میتوانستیم بهکمک ابزارهای دقیق، که فنون در دسترس ما گذاشته بود، مشاهده کنیم. مادّه واقعیّت اولیّه بود. پیشرفت علم، پیکار در راه پیروزی بر دنیای مادّی بود. سودمندی دستور کار وقت بود.
امّا از سویی دیگر، این چارچوب آن چنان سخت و تنگ بود که این کار دشوار مینمود تا در آن جایی مناسب برای بسیاری دیگر از مفاهیم زبانی خود بیابیم، که همواره از آنِ محتوای خاصّ آن بود، برای مثال، مفاهیمی مانند ذهن، روح انسان، یا زندگی انسان. ذهن میتوانست در این تصویر کلّی چون آیینهای از جهان مادی گنجانده شود؛ و وقتی هم ویژگیهای این آینه را در روانشناسی مطالعه میکردیم، دانشمندان همواره وسوسه میشدند – اگر بتوان این مقایسه را دراینجا پیش برد- تا به ویژگیهای مکانیکی آن آیینه بیش از ویژگیهای نورشناختی آن توجه کنند. در اینجا هم باز کوشیدیم تا مفاهیم فیزیک کلاسیک را، و بهویژه مفهوم علیّت را، به کار گیریم. درست بههمین شیوه هم باید به حیات چون فرایندی فیزیکی – شیمیایی مینگریستیم، که بر اساس قوانین طبیعی جریان می یافت و علیّت آن را کاملاً معیّن میکرد. نظریّۀ داروینی تکامل این فکر را بسیار تقویت کرد. و در این چارچوب هم بهویژه دشوار مینمود تا جایی برای آن بخشهایی از واقعیّت بیابیم، که موضوع ادیان سنتّی بود و اکنون دیگر کموبیش چون خیال مینمود. بههمین سبب هم در آن کشورهای اروپایی، که بنابر عادت هر فکری را تا نتیجۀ نهاییاش دنبال میکردیم، دشمنی آشکار برضدّ دین، و حتّی در برخی از کشورها گرایشی فزاینده به بیاعتنایی دربرابر این پرسشها پدیدار شد. این جریان، دستکم درآغاز، تنها ارزشهای اخلاقی دیانت مسیحی را مستثنی کرد. یقین به روشهای علمی و تفکّر منطقی، جایگزین همۀ دیگر از آن چیزهایی شد که قوّت قلبی برای ذهن بشری بود.
اکنون اگر به این پرسش بازگردیم، که فیزیک سدۀ ما چه کمکی به این روند کرده است، میتوانیم بگوییم که مهمّترین تغییری که نتایج فیزیک جدید برای این روند بهبار آورده است، همانا شکستن آن چارچوب سخت از مفاهیم سدۀ نوزدهم است. مسلّم است که پیشتر هم کوششهای دیگری کرده بودیم تا خود را از این چارچوب سخت بیرون بکشیم، که آشکارا برای فهم از بخشهای اساسی واقعیّت بسیار مضیق میآمد. امّا نمیتوانستیم این نکته را هم دریابیم که چه چیز در مفاهیم اساسی، مانند مادّه، فضا، زمان و علیّت نادرست بود، که باوجود آن بازهم این مفاهیم در تاریخ علم آن چنان سرافراز استوار برجای مانده است. امّا خود این پژوهش، تجربی بود، که با همۀ قابلیّتهای علوم فنّی جدید، و با تفسیر ریاضی خود، بنیانی بر تحلیل انتقادی از آن مفاهیم آفرید- و یا شاید بهتر است بگوییم که یا تحلیل انتقادی را به آن وادار کرد- و سرانجام به انحلال آن چارچوب سخت رسید.
این انحلال در دو مرحلۀ جدا از هم اجرا شد. نخستین مرحلۀ آن مرتبط با کشفی بود که درپی نظریّۀ نسبیّت میآمد، یعنی اینکه حتّی مفاهیم اساسیای مانند فضا و زمان بهدلیل تجربههای تازه میتوانست تغییر کند، یا حتّی باید تغییر میکرد. این تغییرات تنها مرتبط با مفاهیم نادرست فضا و زمان در زبان معمول نبود، بلکه به صورتبندی دقیق آنها در زبان علمی مکانیک نیوتونی مربوط میشد، که ما آن را بهخطا قطعی انگاشته بودیم. مرحلۀ دوم به مفهوم مادّه باز میگشت که نتایج تجربی دربارۀ ساختار اتم ما را بدانها ناگزیر کرده بود. فکر از واقعیّت مادّه شاید قویترین بخش از آن چارچوب سخت از مفاهیم سدۀ نوزدهم بود؛ این فکر باید دستکم باتوجّه به تجربه، تغییر تازه پیدا میکرد. امّا بازهم مفاهیمی برجای ماند، که تا آنجاکه از آنِ زبان معمول بود، دستنخورده باقی ماند. بههمین سبب هم هیچ دشواریای وجود نداشت تا آزمایشهای اتمی و نتایج آنها را، هنگامیکه دربارۀ مادّه یا امورواقع یا واقعیّات حرف میزدیم، تشریح کنیم. امّا تعمیم علمی این مفاهیم به کوچکترین ذرّات مادّه نمیتوانست بهشیوۀ سادۀ معمول انجام شود، یعنی آنطورکه در فیزیک کلاسیک آن را میپنداشتیم. و درست همین تصوّر ساده بهاشتباه تصورّات کلّی دربارۀ مسئلۀ مادّه را معیّن میکرد.
این نتایج تازه بهویژه هشداری در این باره بود تا مفاهیم فیزیکی را در حوزههایی بهاجبار بهکار گیریم که آن مفاهیم بدانها تعلّق ندارد. برای مثال، کاربرد نسنجیدۀ مفاهیم فیزیک کلاسیک در شیمی یکی از آن اشتباهات بود. به همین سبب هم امروز کمتر تمایل داریم تا چنین فرض کنیم که مفاهیم فیزیک، و مفاهیم فیزیک کوانتومی را میتوانیم با اطمینان همهجا در زیستشناسی یا در علوم دیگر به کار بندیم. امروز بهعکس میکوشیم تا درها را بر ورود این مفاهیم تازه بگشاییم، حتّی در آن بخشهایی از علم که مفاهیم قدیمی برای فهم فرایندها بسیار سودمند بوده است. و بهویژه در آن جاهایی که کاربرد مفاهیم قدیمیتر کمی ازسر اجبار بوده است، یا آنکه اصلاً مناسب بهنظر نمیآمده است، بازهم میکوشیم تا از هر سادهانگاری شتابزدهای پرهیز کنیم.
به علاوه، سیر و تحلیل فیزیک جدید، این مهمترین تجربه را به ما آموخت که مفاهیم معمول زبان، هرچند که ازسر بیدقتّی تعریف شده باشد، با گسترش علم پایدارتر از مفاهیم دقیق زبان علمی میماند، که صورت مطلوبی است که تنها از دستۀ محدودی از رویدادها مشتقّ شده است. این هم دراصل نباید چندان سبب شگفتی شود، زیراکه مفاهیم زبان معمول، که از راه ارتباط مستقیم با جهان درست میشود، واقعیّتی را نشان میدهد. و چون کاملاً هم درست تعریف نشده است، میتواند طیّ سدهها تغییراتی را متحملّ شود، آنچنانکه خود واقعیّت تغییر میکند، امّا هیچگاه ارتباط مستقیم با واقعیّت را از دست نمیدهد. مفاهیم علمی از سوی دیگر، صورتهایی آرمانی است، که از تجربه نتیجه شده است،که با ظریفترین ابزارهای تجربی بهدست آمده است، و با اصول موضوعه و تعاریفی دقیق معیّن شده است.تنها به دلیل این تعاریف دقیق است که ممکن میشود تا این مفاهیم را به گرتهای ریاضی مرتبط کنیم و سپس از راه ریاضی، گوناگونی بیپایان پدیدههای ممکن را در این حوزه نتیجه بگیریم. امّا از راه فرایند فراهمآوردن صورتهای مطلوب و تعاریف دقیق، این ارتباط مستقیم با واقعیّت از دست میرود. مفاهیم همواره با آن بخشهایی از واقعیّت بهخوبی سازوار است که دراینجا موضوع پژوهش بوده است. امّا این مطابقه ممکن است در دستۀ دیگری از پدیدهها از دست رفته باشد.
وقتی به پایداری ذاتی مفاهیم زبان معمول در فرایند رشد علمی فکر میکنیم، میبینیم که نگرش ما به مفاهیم کلّی، مانند ذهن، روح، زندگی، خدا، بهدلیل آموختههای ما از فیزیک جدید،با نگرش ما به همین مفاهیم از سدۀ نوزدهم، متفاوت است، زیرا این مفاهیم از آنِ زبان معمول است و بههمین سبب هم با واقعیّت مستقیم مرتبط است. امّا دراین باره هم باید این نکته برایمان کاملاً روشن باشد که این مفاهیم، به معنای علمی هم بهدرستی تعریف نشده است و استفاده از آنها ممکن است به برخی تناقضات درونی بینجامد؛ امّا بازهم باید با این مفاهیم تا مدّتها آنچنانکه آنها هستند، رفتار کنیم، بیآنکه تحلیل شده باشد و معنای درستی از آنها معیّن شده باشد، چون میدانیم که این مفاهیم با واقعیّت در تماس است. شاید هم در این مورد بیفایده نباشد تا بهیاد آوریم که حتّی در علوم دقیقه، یعنی در ریاضیات هم، نمیتوانیم از استفاده از مفاهیمی که تناقضاتی درونی در بر دارد، پرهیز کنیم. برای نمونه، بر همه آشکار است که مفهوم بینهایت به تناقضاتی میانجامد، امّا درعمل هم شاید غیرممکن باشد تا بتوان مهمترین بخشهای ریاضیات را بدون این مفهوم ساخت.
گرایش کلّی فکر انسان در سدۀ نوزدهم، اطمینان فزاینده به روش علمی و مفاهیم درست، و منطقی بود، و به شکگرایی کلّی دربرابر آن مفاهیمی از زبان معمول انجامید که در چارچوب بستۀ فکر علمی نمیگنجید، برای مثال آن مفاهیمی که در دین وجود داشت. فیزیک جدید بر این شکگرایی در جاهای مختلف بازهم افزود، امّا درعینحال هم آن را دربرابر دستبالاگرفتن خود مفاهیم علمی بهکار میگرفت، یعنی بهطور کلّیتر برضد نظر خیلی خوشبینانه از پیشرفت و سرانجام برضدّ خود شکّگرایی. این شکّگرایی دربرابر مفاهیم علمی دقیق، امّا به این معنی نیست که مرزهایی بر کاربرد فکر منطقی وجود دارد که از آنها نمیتوان عبور کرد. بهعکس، میتوان گفت که توانایی انسان به فهم، به معنایی نامحدود است. امّا مفاهیم علمی موجود، هربار با بخش بسیار محدودی از واقعیّت سازوار است، و بخش دیگر، که هنوز آن را نفهمیدهایم، بیکران برجای میماند. هرجا هم که از شناختهشده به سوی ناشناخته پیش میرویم، امید به فهمیدن داریم؛ امّا شاید هم درعینحال لازم باشد تا هربار معنای تازۀ “فهمیدن” را بیاموزیم. میدانیم که هر فهمی باید سرانجام بر زبان معمول استوار باشد، زیراکه تنها درآنجاست که میتوانیم یقین داشته باشیم که به واقعیّت نزدیک میشویم. و بههمین سبب هم باید به هر شکّی دربارۀ این زبان معمول و مفاهیم اساسی آن شکّ کنیم. و درست بههمین دلیل میتوانیم این مفاهیم را آنطور بهکار گیریم، که در همۀ زمانها بهکار رفته است. با این راه، شاید فیزیک جدید دری به دورنمای تازه و گستردۀ روابط میان ذهن انسان و واقعیّت گشوده باشد.
این علم جدید امّا، در زمان ما در بخشهای دیگر جهان، جایی که سنّت فرهنگی آنها با فرهنگ اروپایی کاملاً فرق دارد، رخنه میکند. در آنجا، با ورود ناگهانی علوم و فنون جدید،تکانهایی پدیدار میشود، که بسیار سهمگینتر از دگرگونیهایی است که در شرایط زندگی ایجاد کرده است؛ درحالیکه این دگرگونیها در اروپا اندکاندک طیّ دو یا سه سده روی داده است، در این سرزمینها باید در کمتر از چند دهه رخ دهد. باید این انتظار را هم داشته باشیم که این کار تازه در بسیاری از جاها همچون فروپاشی فرهنگ پیشین بهنظر آید، بهمانند نظری باشد که بیپروا و ازسر مستی است، که تعادل ظریف جامعه را، که همۀ نیکبختی انسان بر آن استوار است، برهم میزند. از چنین پیامدهایی بدبختانه نمیتوان پرهیز کرد، بلکه باید آنها را وجهی شاخص از زمان ما دانست، که باید با آن کنار آمد. امّا حتّی در اینجا هم بیتعصّبی فیزیک جدید میتواند تا اندازهای به این کار کمک کند تا سنّتهای قدیم را با گرایشهای تازۀ فکر همساز کند. برای مثال، کار علمی در فیزیک نظری را، که از پایان جنگ اخیر تاکنون ژاپن انجام داده است، میتوان نشانی بر برخی روابط میان افکار فلسفی سنّتی در خاور دور و محتوای فلسفی نظریّۀ کوانتومی دانست. شاید بتوان آسانتر با مفهوم واقعیّت نظریّۀ کوانتومی خو کرد، اگر از راه فکر مادّیگرای سادهبینی به آن ورود پیدا نکنیم، که هنوز هم در دهههای نخستین سدۀ ما در اروپا حکومت میکرد.
مسلّم است که چنین ملاحظاتی نباید با دستپایینگرفتن آن زیانهایی سوءتعبیر شود، که بر سنّتهای فرهنگی پیشین از راه برخورد با پیشرفت فنی وارد شده است یا شاید وارد شود. امّا از آنجاییکه همۀ این پیشرفت مدّتهاست که دیگر مهارش از توان انسان بیرون رفته است،باید بدان چون ویژگیهای اصلی زمان خود بنگریم، و بکوشیم تاجاییکه ممکن است آنها را با آن ارزشهای انسانی پیوند دهیم که هدف همۀ فرهنگهای کهن و سنّتهای دینی بوده است.
شاید دراینجا بجا باشد داستانی از دیانت حسیدی روایت کنم: خاخام پیری بود، یعنی کشیشی بود که به حکیمبودن شهره بود، و مردم هم همه پیش او میآمدند تا از او پندی بگیرند. مردی به دیدار او رفت و سراسیمه هم از آن همه تغییراتی گفت که در اطراف او میگذشت، و زبان هم به شکوه از همۀ آن زیانهایی گشود که آن بهاصطلاح پیشرفت فنّی بهبار آورده بود. مرد گفت: “راستی راستی اگه به ارزشهای واقعی زندگی فکر کنیم، همۀ این تلّ از فنون بیارزش نیست؟” امّا خاخام هم در جواب گفت: “از همهچیز میتوان درس گرفت؛ و آنهم نه فقط از آن چیزهایی که خدا آفریده است، بلکه از آن چیزهایی هم که انسان درست کرده است.” مرد از روی نومیدی سؤال کرد: “از راهآهن چی میتونیم یاد بگیریم؟”- “که بهچشمبههمزدنی آدم میتونه همه چیزش رو از دست بده”- “یا از تلگراف درس بگیریم؟”- “که هر کلمهاش شمرده میشه و بهحساب میآد”- “یا از تلفن یاد بگیریم؟” – “که آدم صدای کسی رو که اینجا حرف میزنه، جایی دیگه میشنوه.” مرد فهمید که منظور خاخام چی بوده، و راهش رو کشید و رفت.1 –
سرانجام علم جدید در آن مناطقی از دنیای کنونی ما راه یافت که در آنجا چندین دهه است که آموزههای جدیدی بنیاد تازه و قدرتمند جامعه را ساخته است. علم جدید خود را در اینجا هم با محتوای آموزههایی که به افکار فلسفی اروپایی قرن نوزدهم (هگل و مارکس) بازمیگردد، رودررو میبیند، و هم با پدیدۀ اعتقاد، که هیچ مصالحهای با دیگر بینشها را نمیشناسد. از آنجاییکه فیزیک در این کشورها اهمیّت زیادی دارد، بهناگزیر آن تنگنای آموزههای تازه را هم آن کسانی احساس میکنند که فیزیک جدید و معنای فلسفی آن را درواقع دریافتهاند. ازاینرو، شاید در اینجا تبادل فکری میان علم و نظریّۀ جدید سیاسی در آینده ثمربخش باشد. امّا مسلّم هم این است که نباید تأثیر علم را دستبالا گرفت. اما بیتعصّبی علم جدید شاید بتواند حتّی برای گروههای وسیعتری از مردم درک از این مطلب را آسانتر کند که آموزههای تازه شاید برای جامعه چندان هم مهّم نیست، آنچنانکه پیشتر انگاشته بودیم. به این سبب هم، شاید تأثیر علم جدید بتواند به سود آن نگرشی کار کند که دلفراخ است و درنتیجه ارزشمند.
از سوی دیگر، باید پدیدۀ اعتقاد کورکورانه را، بیقیدوشرط را، بسیار جدّیتر از آن چیزی بدانیم که در برخی از نظرات فلسفی خاصّ سدۀ نوزدهم آمده است. ما نمیتوانیم چشمان خود را بر این واقعیّت ببندیم که شمار زیادی از مردم اصلاً نمیتوانند نظری مستدّل دربارۀ درستی برخی از افکار کلّی یا آموزههای دینی داشته باشند. بههمین سبب، کلمۀ «اعتقاد» برای این شمار زیاد از مردم هیچگاه به معنای “قبول حقیقت چیزی” نیست، بلکه تنها میتواند به این معنا خلاصه شود که “چیزی را پایۀ زندگی قرار دهند”. بهآسانی هم میتوان دریافت که اعتقاد از نوع دوم بسیار سختتر و استوارتر از نوع اوّل است و حتّی دربرابر تجربۀ مستقیم متناقض گمراه نمیشود، و بههمین دلیل هم شناخت علمی بیشتر، نمیتواند پایههای آن را بلرزاند. تاریخ دو دهۀ گذشته با نمونههای بسیاری به ما آموخت که این اعتقاد از نوع دوّم، گاه میتواند تا جایی پایدار بماند که حتّی به نقض خود ازسر بیمعنایی بینجامد و تنها با مرگ آن که بدان عقیده دارد، پایان یابد. علم و تاریخ میتواند به ما بیاموزد که این اعتقاد از نوع دوم ممکن است خطر بزرگتری برای آن کسی باشد که گرفتار آن میشود. امّا این شناخت ما هم دیگر کمکی به ما نمی کند، زیرا نمیتوان فهمید که چگونه میتوان از آن پرهیز کرد؛ و بههمین دلیل هم این نوع عقیده همواره بزرگترین نیروی تاریخ بشر است. سنّت علمی سدۀ نوزدهم شاید در ما این امید را بیدار کرده باشد که هر عقیدهای باید بر تحلیل منطقی همۀ دلایل، بر تفکّری دقیق استوار باشد؛ و دیگر نوع اعتقاد، که در آن حقیقتی واقعی یا ظاهری بهسادگی میتواند بهعنوان اساس زندگی پذیرفته شود، دراصل نباید پیش بیاید.
و اگرچه این درست است که تفکّری دقیق که بر دلایل منطقی ناب استوار باشد میتواند ما را از بسیاری از اشتباهات و خطرها برهاند، زیراکه به ما این امکان را میدهد تا خود را با شرایط تازه سازگار کنیم که خود پیششرطی ضروری بر زندگی است، امّا آنگاه که به تجربۀ خود در فیزیک جدید فکر میکنیم، بازهم آسانتر درمییابیم که باید همواره مکملیّتی اصولی میان تفکّر و تصمیم وجود داشته باشد. در تصمیمهای عملی زندگی این کار چندان هم همواره ممکن نیست تا همۀ دلایل را بهسود یا برضدّ تصمیمی ممکن بسنجیم، و بههمین سبب هم همواره ناگزیریم تا بر مبنای معلومات غیرمکفی عمل کنیم. و سرانجام هم تصمیمی میگیریم، درحالیکه همۀ دلایل را کنار زدهایم – هم آنهایی را که سنجیدهایم، و هم دیگر دلایلی را که شاید با فکرکردن بیشتر به آنها بر این دلایل میافزودیم – و همۀ دیگر سبکسنگینکردنها را بهیکباره از بن بریدهایم. این تصمیم شاید نتیجۀ فکرکردن باشد، امّا درعینحال هم به فکرکردن پایان میدهد، یعنی تفکرّ را ازمیدان بیرون میکند. حتّی مهمترین تصمیمها در زندگی همواره باید ناگزیر این عنصر غیرعقلی را داشته باشد. تصمیم بهخودیخود ضروری است، زیرا باید چیزی باشد تا بتوانیم به آن اطمینان کنیم، یعنی اصلی که بتواند رفتار ما را هدایت کند. بدون داشتن چنین تکیهگاه استواری، اعمال ما همۀ توان خود را از دست میدهد. بههمین سبب این هم کاملاً از آن زندگی انسان است که حقیقتی واقعی یا ظاهری، یا شاید ملغمهای از هردو، بهطریقی غیرعقلی اساس زندگی ما را میسازد. این واقعیّت باید برای ما موجبی باشد تا اساس زندگی یک اجتماع را مقدّم بر هر چیز بر مبنای آن رفتار اخلاقیای ارزیابی کنیم که خود را در آن اجتماع نشان میدهد، و از سوی دیگر هم این آمادگی را داشته باشیم تا به اساس زندگی دیگر اجتماعات، که از بنیان با اجتماع ما فرق بسیار دارد، بهدیدۀ احترام بنگریم.
اکنون اگر بخواهیم نتیجهای از تفکرّات خود دربارۀ نفوذ علم جدید در دیگر مناطق دنیا بگیریم، شاید بتوانیم بگوییم که فیزیک جدید تنها بخشی، و شاید بخشی شاخص، از فرایند تاریخی کلّیای است که هدفش آن است تا دنیای امروز ما را یکپارچه کند و درهای آن را بر همۀ ما بیشتر بگشاید. این فرایند بهخودیخود به کاهش آن تنشهای فرهنگی و سیاسیای میانجامد، که خطرهای بزرگ زمان ما بهشمار میآید. امّا این فرایند با فرایند دیگری همراه است که درست در جهت عکس عمل میکند. این واقعیّت که تودههای عظیم مردم بر این یکپارچگی آگاهی یابند، در اجتماعات فرهنگی موجود به افزایش همۀ آن نیروهایی میانجامد که میخواهد برای همۀ ارزشهای سنّتی خاصّ خود، بیشترین تأثیر را در مرحلۀ قطعی این یکپارچگی تضمین کند. بههمین سبب، تنشهایی برمیخیزد، و هر دو فرایند رقیب آن طور تنگاتنگ به یکدیگر میپیوندد که هر اقدامی در راه تشدید فرایند یکپارچگی – برای نمونه از راه پیشرفت فنّی تازه- بیدرنگ پیکار بر سر نفوذ در مرحلۀ نهایی را تشدید میکند، و بر بیاطمینانی در دورۀ میانی میافزاید. در این فرایند خطرناک یکپارچگی، فیزیک جدید شاید تنها اهمیّتی ثانوی داشته باشد. امّا همین فیزیک میتواند در دو نقطۀ بسیار مهمّ به ما کمک کند، تا این تکامل را در مسیری آرامتر پیش بریم.نخست آنکه نشان میدهد که کاربرد سلاح در این فرایند میتواند هولناکترین پیامدها را داشته باشد، و دوم آنکه همین فیزیک با گشودگی خود بر انواع افکار گوناگون، این امید را برمیانگیزد که در آن حالت نهایی، بسیاری از سنّتهای گوناگون فرهنگی، چه نو و چه کهنه، میتواند بایکدیگر زندگی کند، که میتواند کوششهای گوناگون انسانی را سبب شود تا بتوان همسنگیای میان فکر و عمل، میان کردار و پندار برقرار کرد. پایان فصل یازدهم
* * * *
—————————————————————————————————————-
1- برگرفته از ماتین بوبر”حکایتهایی از حسیدیم”، انتشارات مانس، زوریخ، 1949.
ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه: فهرست مطالب:
پیشگفتار: ص ۵؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه
فصل اوّل: اهمیّت فیزیک جدید در زمان ما: ص ۹؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه
فصل دوم: تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی: ص ۱۲؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه
فصل سوم: تفسیر کپنهاگ از نظریّۀ کوانتومی: ص ۲۷؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه
فصل چهارم: نظریّۀ کوانتومی و مبادی نظریّۀ اتمی: ص ۴۳
فصل پنجم: سیر فکر فلسفی از دکارت تاکنون با نگاه به وضع جدید در نظریّۀ کوانتومی: ص ۶۱؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه
فصل ششم: رابطۀ نظریّۀ کوانتومی با دیگر رشتههای علوم: ص ۸۰
فصل هفتم: نظریّۀ نسبیِّت: ص ۹۹؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (نظریّۀ نسبیّت)
فصل هشتم: نقدی بر تفسیر کپنهاگ و پیشنهادهایی در برابر آن: ص ۱۱۹
فهل نهم: نظریّۀ کوانتومی و ساختار مادّه: ص ۱۳۷
فصل دهم: زبان و واقعیّت در فیزیک جدید: ص ۱۶۰
قصل یازدهم: اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان: ص ۱۸۱
(شمارۀ صفحه به نسخۀ آلمانی کتاب ارجاع میدهد)
فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:
INHALT
Vorwort 5
Die Bedeutung der modernen Physik in unserer Zeit 9
Die Geschichte der Quantentheorie 12
Die Kopenhagener Deutung der Quantentheorie 27
Die Quantentheorie und die Anfänge der Atomlehre 43
Die Entwicklung der philosophischen Ideen seit Descartes im Vergleich zu der neuen Lage in der Quantentheorie . . . 61
Die Beziehungen der Quantentheorie zu anderen Gebieten der Naturwissenschaft 80
Die Relativitätstheorie 99
Kritik und Gegenvorschläge zur Kopenhagener Deutung der Quantentheorie 119
Die Quantentheorie und die Struktur der Materie 137
Sprache und Wirklichkeit in der modernen Physik 160
Die Rolle der modernen Physik in der gegenwärtigen Entwicklung des menschlichen Denkens 181
* * *
related links: پیوندهای مرتبط
ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی؛ نیلس بور: نور و حیات یکبار دیگر؛ نیلس بور: وابستگی علوم به یکدیگر؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛ ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)
Kurztitelaufnahme
Werner Heisenberg: Physik und Philosophie (die Rolle der modernen Physik in der Entwicklung der gegenwätigen Entwicklung des menschlichen Denkens), Hirzel, 1972
ورنر هایزنبرگ. فیزیک و فلسفه (اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان)، هیرتسل، 1972