نیلس بور نوشته‌های فلسفی: نظریّۀ اتمی و تشریح طبیعت (بررسی مقدّماتی)

نیلس بور نوشته‌های فلسفی: نظریّۀ اتمی و تشریح طبیعت (بررسی مقدّماتی)

The Philosophical Writings of Niels Bohr, Volume I

Atomic Theory and the Description of Nature (Introductory Survey)

PDF (eBook) نسخۀ 

https://drive.google.com/file/d/1yqWVqU0PuTOENkdj2ptv1L4CfXnT0593/view?usp=sharing

بررسی مقدّماتی (1929)

وظیفۀ علم این است که حوزۀ تجربه را گسترش دهد و درعین‌حال در آن نظم ایجاد کند؛ این وظیفه وجوه مختلفی دارد که نمی‌توان از یکدیگر جداشان کرد. تنها از راه تجربه می‌توانیم به قوانینی پی ‌ببریم که به ما دیدی جامع از کثرت پدیده‌ها می‌دهد. امّا چون دانش ما هم گسترده‌تر می‌شود، باید همواره این آمادگی را داشته باشیم شاهد تغییراتی در دیدگاه‌هایمان باشیم که به بهترین صورتی به کار نظم‌دادن به تجربه‌های ما بیاید. دراین مورد باید پیش از هرچیز به یاد داشته باشیم هر تجربۀ تازه‌ای در چارچوب دیدگاه‌های معمول و صورت‌های ادراک ما بروز می‌کند. تقّدم نسبی که به وجوه مختلف دسترسی به علم می‌دهیم به طبیعت موضوعی وابسته است که مورد پژوهش است. در فیزیک، یعنی جایی که مسئلۀ ما ایجاد نظم در تجربه‌های دنیای بیرون است، پرسش دربارۀ طبیعت صورت‌های ادراکی ما عموماً کمتر از آن در روان‌شناسی است که موضوع فعّالیّت فکری خودمان، موضوع پژوهش است. امّا تاکنون چنین بوده که «عینیّت» مشاهدات فیزیکی به‌طور خاص مناسب این کار بوده است تا خصلت ذهنی همۀ تجربه‌ها را به‌درستی روشن کنیم. تاریخ علم پر از تجربه‌هایی از این دست است. شاید کافی باشد تا اهمیّت زیادی را یادآوری کنم که پژوهش پدیده‌های صوتی و نوری، یعنی ابزارهای کمکی حواس ما، در تحلیل روان‌شناختی داشته است، یا به اهمیّتی که تبیین قانون‌مندی‌های مکانیک در سیر کلّی شناخت فلسفی داشته است. این خصلت بنیادین علم به‌‌طور ویژه‌ای در پیشرفت‌های اخیر علم نمایان است. گسترش عظیم تجربه‌های ما در سال‌های اخیر ناکارایی تصوّرات مکانیکی ساده را نشان داد و درنتیجه بنیانی را که تفسیر معمول مشاهدات ما بر آن‌ها استوار بود، لرزاند. خود این کار سبب شد نوری تازه بر مسائل فلسفی دیرین تابانده شود. این نکته تنها دربارۀ بازبینی مبانی شیوۀ تشریح فضا-زمانی، که نظریّۀ نسبیّت با خود آورد، مصداق ندارد، بلکه بحث‌های تازه‌ای را درمورد اصل علیّت برانگیخت که برآمده از نظریّۀ کوانتومی بود.

منشأ نظریّۀ نسبیّت با پیشرفت مفاهیم الکترومغناطیس پیوند نزدیک دارد، یعنی با پیشرفتی که تعمیم مفهوم نیرو با خود آورد و تحوّلی بنیادین در افکاری بود که پایه‌های مکانیک به‌حساب می‌آمد. فهم خصلت نسبی پدیدۀ حرکت، که حالا دیگر وابسته به مشاهده‌گر است، پیشتر هم جزء مهمّی در سیر تحوّل مکانیک کلاسیک به حساب می‌آمد، یعنی در جایی که کمک مؤثّری به صورتبندی قوانین عمومی مکانیک کرد. در آن زمان ما به این کار توفیق یافتیم تا تحلیلی به‌ظاهر رضایت‌بخش از مسائل موردبحث، هم از دیدگاه فیزیکی هم ازنظر فلسفی ارائه دهیم. درواقع برای اوّلین بار، با فهم سرعت محدود انتشار کنش همۀ نیروها در نظریّۀ الکترومغناطیس، متوجّه این موضوع شدیم که خود اهمیّت موضوع را به اوج رساند. این نکته هم درست است که این امکان پدیدار شد تا بر مبنای نظریّۀ الکترومغناطیس شیوۀ تشریح علّی را پایه‌گذاری کنیم و قوانین کلّی بنیادین پایستگی انرژی و اندازۀ حرکت را حفظ کنیم، مشروط‌به‌اینکه انرژی و اندازۀ حرکت را منتسب به خود میدان نیرو بدانیم. فکر اتر جهان‌شمول، که در گسترش نظریّۀ الکترومغناطیس به‌ویژه سودمند بود، در این نظریّه چون چارچوب مطلق ارجاع در تشریح فضا-زمانی پدیدار شد. بر ویژگی این فکر، که رضایت خاطری هم فراهم نمی‌کرد، از این سبب تأکید بسیار می‌شد که همۀ کوشش‌ها به‌منظور اینکه نشان دهیم زمین نسبت به آن اتر جهانی فرضی در حرکت است، با شکست مواجه شد. در این وضع هم بهبود چندانی، حتّی با پذیرش این نکته که همۀ آن ناکامی‌ها ریشه در خود نظریّۀ الکترومغناطیس دارد، حاصل نشد. در اینجا توضیح اینشتین دربارۀ این محدودیّت، یعنی اینکه سرعت محدود انتشار کنش هر نیرویی، که کنش‌های تابشی را هم دربر می‌گیرد، بر امکان مشاهدۀ ما و به‌تبع بر حوزۀ کاربرد فضا-زمان تحمیل می‌شود، و همین راهی تازه بر این مفاهیم گشود که بیان صریح خود را در شناخت نسبی‌بودن مفهوم هم‌زمانی یافت. چنانچه همگان می‌دانند، اینشتین توانست با قبول این نظر، بسیاری از روابط معنادار را حتّی در بیرون از حوزۀ خاص الکترومغناطیس بیابد، و در نظریّۀ نسبیّت عمومی خود، که در آن اثرهای گرانشی دیگر جای خاصّی در میان پدیده‌های فیزیکی ندارد، به میزانی که اصلاً انتظارش هم نمی‌رفت به یگانگی در تشریح طبیعت نزدیک شود که درواقع آرمان نظریّه‌های فیزیکی کلاسیک است.

نظریّۀ کوانتومی از سیر تحوّل مفاهیم اتمی برخاست که در جریان سدۀ پیشین به‌طور روزافزونی زمینه‌ای مساعد بر کاربرد نظریّۀ مکانیک و الکترومغناطیس فراهم آورده بود. در اوایل سدۀ ما به‌کارگیری این نظریّه‌ها در مسائل اتمی کارش به این انجامید محدودیّتی را آشکار کند که تاکنون نادیده مانده بود و بیان خود را در آن چیزی می‌یافت که کوانتوم کنش پلانک نامیده می‌شود و بر فرایندهای منفرد اتمی عنصر ناپیوستگی را تحمیل می‌کند که در فیزیک کلاسیک مفهومی کاملاً بیگانه با اصول بنیادین آن است، زیرا در این فیزیک همۀ کنش‌ها به‌شیوه‌ای پیوسته می‌تواند تغییر کند. کوانتوم کنش بدین‌ترتیب عنصر ضروری شناخت تجربی ما از خواص اتم شد. درعین‌حال، ما ناگزیر شدیم تا گام‌به‌گام تشریحی علّی از رفتار اتم‌های منفرد در زمان و مکان به‌دست دهیم و این را به‌حساب بیاوریم که با انتخابی آزاد در طبیعت میان امکانات مختلف سروکار داریم که تنها ملاحظات احتمالی درمورد آن‌ها کاربرد دارد. برای اینکه به کار صورتبندی قوانین کلّی دربارۀ این این امکانات و این احتمالات از راه مفاهیم نظریّه‌های کلاسیک بپردازیم، به‌تازگی پس از یک رشته مراحل در سیر تکوین آن، به خلق مکانیک کوانتومی منطقی رسیدیم و با آن این امکان را یافتیم که به تشریح حوزۀ گسترده‌ای از تجربه بپردازیم و شاید بتوان بدان از هرجهت چون تعمیمی از نظریّه‌های فیزیک کلاسیک نگریست. به‌علاوه به‌تدریج هم به فهم کاملی از رابطۀ نزدیک میان چشم‌پوشی از علیّت در تشریح مکانیکی-کوانتومی و محدودیّت در امکان تمیز میان پدیده‌ها و مشاهدۀ آن‌ها رسیدیم که تقسم‌ناپذیری کوانتوم کنش بر آن شرطی می‌نهد. فهم این وضع تغییری ذاتی در نظر ما نسبت به اصل علّیّت و مفهوم مشاهده را با خود به‌همراه می‌آورد.

باوجود آنکه میان مسائلی که با نظریّۀ نسبیّت و آن‌هایی که با نظریّۀ کوانتومی بدان‌ها می‌نگریم، فرق زیادی در جاهای زیادی وجود دارد، مشابهت درونی عمیقی هم میان آن دو هست. در هر دو مورد سروکار ما با شناخت از قوانین فیزیکی‌ای است که در بیرون از حوزۀ تجربه‌های معمول است و  دشواری‌هایی از خود در فهم در قالب‌های معمول ادراک ما نشان می‌دهد. ما به این نکته پی بردیم که این صورت‌های ادراکی، تعمیم‌هایی آرمانی است، که سازواری‌ آن‌ها در تحویل تأثّرات حسّی معمول ما به نظم، به بی‌کرانی سرعت نور در عمل و کوچکی کوانتوم کنش وابسته است. در ارزیابی این سازواری، نباید فراموش کنیم که علی‌رغم محدودیّت آن‌ها، به‌هیچ‌وجه نمی‌توان از این صورت‌های ادراک چشم‌پوشی کرد، که زبان ما را یکسره می‌آراید و همۀ تجربه‌های ما سرانجام باید با آن‌ها بیان شود. درست همین وضع است که از همان ابتدا در ما دلبستگی فلسفی به این مسائل مورد‌بحث ایجاد می‌کند. درحالی‌که پرداخت نهایی‌ تصویری که نظریّۀ نسبیّت از جهان به ما می‌دهد، دیگر مدّت‌هاست که به آگاهی کلّی علمی ما راه یافته است، این وضع دربارۀ وجوه مسائل کلّی‌ شناخت که نظریّۀ کوانتومی برای ما روشن کرده است، چندان مصداق ندارد.

زمانی که از من درخواست شد تا مقاله‌ای در کتاب سال 1929 دانشگاه کپنهاگ بنویسم، در آغاز قصدم این بود تا به ساده‌ترین صورت ممکن تصویری از دیدگاه تازه‌ای بدهم که نظریّۀ کوانتومی با خود آورده بود؛ و برای این کار با تحلیل مفاهیم مقدّماتی‌ای آغاز کردم که تشریح ما از طبیعت بر آن‌ها استوار است. امّا اشتغالم به کارهای دیگر فرصت چندانی برایم باقی نگذاشت تا به مسئله به‌طور کامل رسیدگی کنم، که دشواری آن دست‌کم از اینجا بر نمی‌خاست که دیدگاه‌های ما دربارۀ این مسائل در حرکت پیوسته به جلو بود. و چون این دشواری را حس کردم، از اینکه نوشتۀ تازه‌ای برای این کار فراهم آورم، روی گرداندم و به این فکر افتادم تا از ترجمۀ برخی نوشته‌ها به زبان دانمارکی به جای آن استفاده کنم، که در سال‌های اخیر در نشریّات خارجی منتشر کرده بودم و به بحث دربارۀ مسائل نظریّۀ کوانتومی می‌پرداخت. این نوشته‌ها در شمار سلسله‌ای از درس‌ها و مقالاتی است که در آن‌ها گاه‌گاهی کوشیده‌ام تا به بررسی منطقی وضع نظریّۀ اتمی در همان زمان بپردازم. برخی از نوشته‌های پیشین این مجموعه از جهاتی پیش‌زمینه‌ای بود برای سه نوشته‌ای که در اینجا بازنشر می‌کنیم. این نکته به‌ویژه دربارۀ درسی مصداق دارد که ذیل عنوان «ساختار اتم» آمده و در ماه دسامبر سال 1922 در استکهلم ارائه کرده‌ام و در همان زمان ضمیمه‌ای از نشریّۀ نیچر بود. نوشته‌هایی که در اینجا آورده‌ایم به‌نظر کاملاً مستقل از یکدیگر می‌آید، هرچند از نزدیک به یکدیگر مرتبط است، زیرا هرسه به بحث دربارۀ تازه‌ترین مراحل در سیر نظریّۀ اتمی می‌پردازد و در آن‌ها تحلیل مفاهیم بنیادین اهمیّت زیادی می‌یابد. این واقعیّت که این نوشته‌ها سیر این پیشرفت را پی می‌گیرد و در ما به‌فور این احساس را بر می‌انگیزد که به تبیین تدریجی این مفاهیم می‌پردازیم، شاید به میزانی کمک کند تا موضوع را با آسانی بیشتری در دسترس خواننده‌ای بگذارد که به جمع کوچک فیزیک‌دانان تعلّق ندارد. در یادداشت‌هایی که افزوده‌ام و به شرایط خاصّی مربوط می شود که آن نوشته‌ها در آن زمان پدیدار شده، کوشیدم تا با افزودن برخی از نکات جهت راهنمایی، کار را بر فهم تصویر کلّی از محتوای آن‌ها آسان‌تر کنم و تاآنجایی‌که ممکن بوده نارسایی‌های نوشته را برطرف کنم که ممکن است برای جمع بزرگ‌تری از خوانندگان دشواری‌‌هایی به بار بیاورد.

مقالۀ اوّل تکمیل نطقی است که در سال 1925 در ماه اوت در همایش ریاضی اسکاندیناوی در شهر کپنهاگ ایراد شده است. این مقاله صورتی فشرده از مطالعاتی است که از سیر نظریّۀ کوانتومی تا آن زمان انجام شده و درست زمانی ارائه شده که هایزنبرگ در نوشته‌ای، نوید مرحلۀ تازه‌ای را می‌داد؛ این نوشته هم در پایان همین مقاله می‌آید. این درس به کاربرد مفاهیم مکانیکی در نظریّۀ اتمی می‌پردازد، و نشان می‌دهد که چگونه نظریّۀ کوانتومی، با نظم‌دادن به انبوهی از داده‌های تجربی، راه را بر پیشرفت تازه‌ای هموار کرد که پیدایی روش‌های منطقی کوانتومی-مکانیکی آن را مشخّص می‌کند. و از همه مهم‌تر اینکه، پیشرفت پیشین  کارش به اینجا انجامید تا بپذیریم که تشریح علّی منطقی از پدیده‌های اتمی ممکن نیست. صرف‌نظرکردن آگاهانه از این موضوع، که از دیدگاه نظریّه‌های کلاسیک غیرمنطقی می‌آمد، اصول موضوعه‌ای را ایجاب می‌کرد که در همان مقاله آمده است، و نویسنده کاربرد نظریّۀ کوانتومی خود در مسئلۀ ساختار اتم را بر آن استوار می‌کند. این واقعیّت که هر تغییری در حالت یک اتم در مطابقت با الزام به تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش است، که خود فرایندی منفرد است و اتم با آن از حالتی دراصطلاح مانا به حالت مانای دیگری گذار می‌کند و برای وقوع آن تنها از ملاحظات آماری می‌توان استفاده کرد، خود ازیک‌سو بر حوزۀ استفاده از نظریّه‌های کلاسیک محدودیّت‌های بزرگی تحمیل می‌کند. ازسویی‌دیگر، ضرورت استفادۀ وسیع از مفاهیم کلاسیک، که تفسیر هر تجربه‌ای در نهایت بر آن‌ها استوار است، به صورتبندی اصل به‌اصطلاح تناظر انجامید، که ما را در هر اقدامی ناگزیر می‌کند تا به هنگام استفاده از مفاهیم کلاسیک، تفسیر دوبارۀ آن‌ها، سازوار با نظریّۀ کوانتومی را به کار گیریم. تحلیل مفصّل داده‌های تجربی باتوجّه به این دیدگاه، درعین‌حال هدفش این بود تا به وضوح بیشتری نشان دهد که ما آن‌قدر ابزارهای مناسب در اختیار نداریم تا به تشریحی دقیق بپردازیم که بر اصل تناظر استوار باشد.

به‌سبب مناسبت خاصّی که آن درس ارائه شد، تأکید زیادی در نوشته بر به‌کارگیری ابزارهای ریاضی نهادیم که مخصوص فیزیک نظری است. شکل نمادین بیان ریاضی نه تنها در اینجا ابزار ضروری در تشریح روابط کمّی است، بلکه درعین‌حال ابزاری ضروری در تبیین دیدگاه‌های کلّی ازنظر کیفی است. اینکه در نتیجه‌گیری در پایان نوشته، اظهار امیدواری کرده بودیم که تحلیل ریاضی بازهم توانایی خود را به کمک به فیزیک‌دانان در غلبه بر دشواری‌ها اثبات کند، در خلال کار از همۀ انتظارات ما فراتر رفت. در این مورد نه تنها جبر انتزاعی می‌بایستی اهمیّت قطعی خود در صورتبندی مکانیک کوانتومی هایزنبرگ را نشان دهد – چنان‌که در همان مقاله آمده است – بلکه نظریّۀ معادلات دیفرانسیل، یعنی مهم‌ترین ابزار کمکی فیزیک کلاسیک، به‌تقریبی بلافاصله در مرتبۀ بعدی به میزان وسیعی درمورد مسائل اتمی به‌کار گرفته شد. نقطۀ آغازین این استفاده، به‌خصوص مشابهت میان مکانیک و نورشناسی بود که همیلتون کار مهمّ خود را بر آن استوار کرده بود، و به پیشرفت روش‌های مکانیک کلاسیک انجامید. به اهمیّت این مشابهت در نظریّۀ کوانتومی، اوّلین بار  دوبروی اشاره کرده بود، که خود دربارۀ نظریّۀ معروف کوانتاهای نور، به مقایسۀ میان حرکت ذرّه با انتشار نظام موجی پرداخته بود. آن‌طورکه دوبروی خاطر نشان می‌کند، این مقایسه امکانی فراهم آورد تا به قواعد کوانتیده‌شدن معنای هندسی ساده‌ای بدهیم، یعنی به آنچه در آن مقاله دربارۀ حالات مانای اتم آمده بود. با پیشرفت بیشتر این ملاحظات، شرودینگر توفیق یافت تا مسائل کوانتومی-مکانیکی را به ‌حلّ برخی از معادلات دیفرانسیل تقلیل دهد، یعنی به راه‌حلّ آنچه که دراصطلاح معادلۀ موج شرودینگر می‌نامیم. او با این کار درنهایت روشی برایمان فراهم آورد که اهمیّتی قطعی در پیشرفت عظیمی که نظریّۀ اتمی در چند سال اخیر آزموده بود، یافت.

مقالۀ دوم، تکمیل کاری است که در یکی از همایش‌های بین‌المللی فیزیک‌دانان قرائت شده و در شهر کومو در سپتامبر 1927 به مناسبت صدمین سالروز درگذشت ولتا ارائه شد. آنچه در بالا دربارۀ روش‌های مکانیکی-کوانتومی گفتیم، در این زمان به بالاترین سطح پختگی خود رسیده بود و ثمربخشی خود را در کاربردهای پرشماری نشان داده بود. امّا در همین‌جا هم اختلاف‌نظری دربارۀ تفسیر فیزیکی این روش‌ها برخاست که به بحث‌های زیادی انجامید. موفقیّت بزرگ معادلۀ موجی شرودینگر به‌ویژه امیدهایی نزد بسیاری از فیزیک‌دانان برانگیخت که آن‌ها نیز این توانایی را دارند تا پدیده‌های اتمی را مشابه با نظریّه‌های فیزیکی کلاسیک بدون واردکردن آن نوع از «عناصر غیرمنطقی» تشریح کنند که در نظریّۀ کوانتومی بسیار بیشتر و مخصوص آن بود. به‌عکس این نظر، در همان مقاله نشان دادیم که اصل بنیادین تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش خود، از دیدگاه کلاسیک، عنصری غیرمنطقی است که ما را ناگزیر می‌کند تا از ‌شیوۀ تشریح علّی دست بکشیم. خود این به‌سبب توأم‌بودن پدیدۀ اتمی و مشاهدۀ آن، ما را مجبور می‌کند تا شیوۀ تشریح تازه‌ای را بپذیریم که آن را شیوۀ تشریح مکمّلی می‌نامیم به‌این‌معنا که هر کاربردی از مفاهیم کلاسیک استفادۀ هم‌زمان از دیگر مفاهیم کلاسیک را غیرممکن می‌کند که خود در رابطۀ دیگری به‌همان اندازه در تبیین پدیده ضروری است. به این نکته هم اشاره شد که ما هنگامی که مسئلۀ پرسش دربارۀ طبیعت نور و مادّه را مطرح می‌کنیم، مستقیماً با این ویژگی رودررو می‌شویم. پیشتر در مقالۀ اوّل بر این نکته تأکید کرده بودیم که در تشریح پدیدۀ پرتوزایی، با بلاتکلیفی‌ای در گزینش میان تشریح از راه نظریّۀ الکترومغناطیس و مفاهیم انتشار نور بر اساس نظریّۀ کوانتومی رودرروییم. درمورد مادّه، تأییدی که فکر موجی دوبروی در همین‌‌ هنگام از راه آزمایش‌های مشهورش دربارۀ بازتاب الکترون بر روی بلورهای فلّزی نصیبش شده بود، ما را درست با همان بلاتکلیفی مواجه کرد، زیرا دیگر حرف از چشم‌پوشی از فکر فردیّت ذرّات بنیادی نمی‌توانست باشد؛ این فردیّت بنیان مطمئنّی در اختیار ما می‌گذاشت که همۀ سیر پیشرفت اخیر نظریّۀ اتمی به آن وابسته بود.

هدف اصلی این نوشته این است نشان دهد که این خصلت مکمّلیّت بر تفسیری بی‌تناقض از روش‌های نظری کوانتومی ضروری است. کار بسیار مهمّی که پیشتر به‌اجمال هایزنبرگ درمورد این بحث‌ها انجام داده بود، این بود که او به رابطۀ نزدیک میان کاربرد محدود مفاهیم مکانیکی و این واقعیّت اشاره کرده بود که هر اندازه‌گیری‌ای که هدفش دنبال‌کردن ردّی از حرکت ذرات بنیادی باشد، تداخلی با سیر پدیده به‌ناگزیر وارد می‌کند و درنتیجه عنصری از عدم‌قطعیّت را دربر دارد که بزرگی کوانتوم کنش آن را معّین می‌کند. این عدم‌قطعیّت درواقع خصلت مکمّلی ویژه‌ای از خود بروز می‌دهد که مانع استفادۀ هم‌زمان از مفاهیم فضا-زمان و قوانین پایستگی انرژی و تکانه می‌شود، که مشخّصه‌ای از شیوۀ تشریح مکانیکی است. برای آنکه بفهمیم چرا تشریح علّی اعمال‌شدنی نیست، ضروری است به‌یاد آوریم – چنانکه در مقاله هم آمده است – بزرگی اختلالی که براثر اندازه‌گیری به‌وجود می‌آید همواره ناشناخته است، زیرا محدودیّت مورد نظر ما در هر استفاده‌ای از مفاهیم مکانیکی کاربرد دارد و درنتیجه هم در عوامل مشاهده، و هم در پدیدۀ مورد مطالعه مصداق دارد. این شرایط بسیار خاص در خود این واقعیّت را دارد که هر مشاهده‌ای که روی می‌دهد به زیان رابطۀ میان گذشته و آیندۀ سیر پدیده تمام می‌شود. چنانکه پیشتر هم گفتیم، بزرگی پایان‌دار کوانتوم کنش مانع تمیز روشن میان پدیده و عواملی می‌شود که آن را مشاهده می‌کنند؛ فرقی که در بنیان مفهوم معمول مشاهده قرار دارد، و درنتیجه پایۀ فکر کلاسیک حرکت است. با درنظرگرفتن این نکته، جای شگفتی ندارد که محتوای فیزیکی روش‌های مکانیکی- کوانتومی منحصر به صورتبندی قواعد آماری در رابطۀ میان آن نتایج اندازه‌گیری باشد که مشخّص‌کنندۀ سیرهای ممکن پدیده است.

در همان مقاله بر این نکته تأکید شد که پوشش نمادین روش‌های موردبحث، از نزدیک با خصلت غیرعینی بنیادین مسائل موردنظر ما سازوار است. به نمونه‌ای که ویژگی خاص این محدویّت را نشان می‌دهد، که بر امکان به‌کارگیری فکر مکانیکی تحمیل می‌شود، هنگامی برخورد می‌کنیم که بخواهیم از مفهوم حالات مانا استفاده کنیم، چنانچه در بالا به آن اشاره کردیم، حتّی پیش از گسترش روش‌های مکانیکی-کوانتومی، چون عنصری ذاتی در به‌کارگیری نظریّۀ کوانتومی در مسائل ساختار اتمی وارد شده بود. و چنانچه در همان مقاله نشان داده شده، هراستفاده‌ای از این مفهوم، امکان ردّگیری حرکت ذرّه‌ای منفرد را در درون اتم منتفی می‌کند. ما در اینجا با رابطۀ مکملیّت ویژه‌ای سروکار داریم که مشابه با آنچه است که هنگامی با آن برخورد می‌کنیم که بخواهیم پرسش‌هایی دربارۀ طبیعت نور و مادّه را درنظر بیاوریم. و آن‌طورکه به تفصیل شرح داده‌ایم، دربارۀ مفهوم حالات مانا شاید بتوان این‌طور گفت که در چارچوب حوزۀ کاربردی‌اش، همان‌قدر از «واقعیّت» را دربر دارد – و یا شاید همان‌قدر «واقعیّت» کمی را دربر دارد – که خود ذرّات بنیادی. در هر مورد ما با مقتضیّاتی سروکار داریم که این امکان را به ما می‌دهد تا به‌شیوه‌ای منطقی وجوه ضروری پدیده را بیان کنیم. به‌علاوه، هنگامی که از مفهوم حالات مانا استفاده می‌کنیم، الزامات نظریّۀ کوانتومی در توّجه به محدویّت پدیده، و چنانچه پیشتر در اوّلین بند آن مقاله بر آن تأکید کردیم، در تمیز روشن میان نظام بسته و نظام غیربسته، به‌شیوه‌ای کاملاً آموزنده دربرابر ما پدیدار می‌شود. درنتیجه، درمورد اتم، اگر بخواهیم به حساب وقوع فرایندهای تابش رسیدگی کنیم، با شکست علنی شیوۀ علّی تشریح رودررو می‌شویم. درحالی‌که به هنگام دنبال‌کردن حرکت ذرّات آزاد، می‌توانیم نبود علیّت را، از راه ملاحظۀ نبود هم‌زمان شناخت از کمیّت‌های که در تشریح مکانیک کلاسیک وارد می‌شود، بر خود مجسّم کنیم، کاربرد محدود مفاهیم کلاسیک در حساب ما از رفتار اتم بی‌واسطه عیان است، زیرا تشریح حالت اتمی تنها مطلقاً عنصری را دربر ندارد که به وقوع فرایندهای گذار رجوع کند؛ به‌طوری‌که در این وضع چندان هم نمی‌توان دربارۀ گزینش میان امکان‌های مختلف اتم حرف نزد.

 در پرسش دربارۀ خواص بنیادین ذرّات اوّلیّه، شاید چندان هم بی‌اهمیّت نباشد تا توجّه خود را به مکملیّت خاصّی معطوف کنیم که به‌تازگی بر ما روشن شده است. این واقعیّت که آزمایش‌هایی که تاکنون بر آن‌ها توضیحی از راه انتساب حرکت مغناطیسی به الکترون، با نظریّۀ دیراک ارائه دادیم، تفسیری طبیعی می‌یابد، به‌اختصار در بند آخر مقاله بحث شده، و آن درواقع معادل این است که بگوییم این امکان وجود ندارد تا به گشتاور مغناطیسی الکترون از راه آزمایش‌هایی پی ببریم که بر مشاهدۀ مستقیم حرکت استوار باشد. فرق میان الکترون آزاد و اتم، که در اینجا به آن می‌رسیم، در این است که اندازه‌گیری گشتاور مغناطیسی اتم درواقع چشم‌پوشی‌ از هر کوششی را با خود دارد که به‌دنبال ردّپای حرکت ذرّات بنیادی باشد، آن‌طورکه با شرایط کلّی‌ای سازگار باشد که کاربرد مفهوم حالت مانا آن را بیان می‌کند.

این کار مهمّ، که در پایان همان مقاله حرف از آن به‌طور گذرا پیش آمد، یعنی آنکه خواسته‌های نظریّۀ نسبیّت را در چارچوب نظریّۀ کوانتومی برآورده کنیم، باز هم به‌صورتی رضایت‌بخش انجام نشد. نظریّۀ دیراک که در بالا به آن اشاره کردیم، درواقع گامی به جلو در این مورد بود، امّا دشواری‌های تازه‌ای را بر ما آشکار کرد. امّا قبول این دشواری‌ها می‌تواند به گسترش دیدگاه‌های تازه‌ای دربارۀ مسائل اصلی‌ای بینجامد که دراصل به وجود ذرّات بنیادی مربوط می‌شود؛ درحالی‌که تشریح نظریّۀ مکانیکی-کوانتومی کنونی به تفسیری دوباره از نظریّۀ کلاسیک الکترون وابسته است که بر اصل تناظر استوار است، نظریّه‌های کلاسیک هیچ کمکی به‌هیچ‌صورت به ما نمی‌کند تا به فهمی از وجود خود ذرّات بنیادی، به جرم ویژه، و به بار الکتریکی آن‌ها برسیم. به‌همین دلیل باید این آمادگی را داشته باشیم که پیشرفت بیشتر در این حوزه مستلزم روی‌گردانی بیشتر از آن خصیصه‌هایی است که به‌طور معمول در شیوۀ تشریح فضا-زمانی، در قیاس با آنچه نظریّۀ کوانتومی تا اینجا دربارۀ مسئلۀ اتمی به دست آورده، مطالبه می‌کنیم، و باید هم حاضر باشیم تا با شگفتی‌های تازۀ بیشتری دیگری دربارۀ کاربرد مفاهیم انرژی و تکانه رودررو شویم.

استفادۀ وسیع از نمادهای ریاضی، که خاص روش‌های مکانیک کوانتومی است، کار را بر ما دشوار می‌کند تا تصویری از زیبایی و انسجام منطقی این روش‌ها به دست دهیم، بی‌آنکه در جزئیّات ریاضی آن ورود پیدا کنیم. اگرچه در فراهم‌کردن این نوشته کوشیدم  که تاحدّامکان از تصنّعات ریاضی استفاده نکنم، ولی حالا هدف از این سخنرانی، که دربرابر جمعی از فیزیک‌دان‌ها ایراد کردم، این است تا بحثی را دربارۀ گرایش‌ کنونی در سیر نظریّۀ کوانتومی مطرح کنم که ما را ملزم می‌کند تا در جزئیّاتی ورود پیدا کنیم که به‌یقین کار را بر خواننده‌ای دشوار می‌کند، که چندان ازپیش با موضوع آشنایی ندارد. امّا در همین‌جا مایلم به این نکته اشاره کنم که در سرتاسر نوشته تأکید اصلی ما بر دیدگاه مطلقاً معرفت‌شناختی‌ای بوده است که در بخش اوّل و در نتیجه‌گیری ما آشکار است.

در نوشتۀ سوم، که خود مقاله‌ای است در جزو‌ۀ افتتاحیّه‌ای که در ژوئن 1929 به مناسبت پنجاهمین سالگرد اخذ درجۀ دکتری ماکس پلانک، منتشر شده، کوشیدم تا با ذکر جزئیّات بیشتر وجوه کلّی معرفت‌شناختی نظریّۀ کوانتومی را روشن کنم. در همین جزوه، با تأسّف بسیار از اینکه در تشریح پدیده‌های اتمی ناگزیر به صرف‌نظرکردن از شیوۀ علّی هستیم، نویسنده می‌کوشد تا نشان دهد که دشواری‌هایی که مرتبط با نحوۀ فهم ماست، و در نظریّۀ اتمی به سبب تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش پدیدار می‌شود، شاید تذکار آموزنده‌ای برای ما دربارۀ شرایط کلّی‌ای باشد که در بنیان پیدایی مفاهیم ذهن بشر نهفته است. عدم امکان تمیز میان پدیده‌های فیزیکی و مشاهدۀ آن‌ها به روش‌های معمول، ما را درواقع در جایگاهی قرار می‌دهد که کاملاً شبیه به آن چیزی است که در روان‌شناسی با آن آشنا هستیم و همواره به ما دشواری تمیز میان عین و ذهن را یادآور می‌شود. شاید در نگاه اوّل چنین بنماید که چنین نظری دربارۀ فیزیک راه را بر رازگرایی‌ای باز می‌کند که با روح علوم طبیعی بیگانه است. باوجود این، باید بگوییم که نمی‌توانیم به فهم روشنی در فیزیک برسیم، بی‌آنکه با دشواری‌هایی رودررو شویم که در شکل‌گیری مفاهیم پدیدار می‌شود و در استفاده از ابزار بیان که ما در دیگر حوزه‌های دستاورد‌های بشری می‌شناسیم. به‌این سبب، در چشم نویسنده، این عقیده که می‌توان از دشواری‌های نظریّۀ اتمی با جای‌گزینی مفاهیم فیزیک کلاسیک با صورت‌های تازۀ فکری، گریخت، اشتباه است. درواقع، چنانکه پیشتر هم بر آن تأکید کردیم، قبول محدویّت صورت‌های ادراک به‌هیچ‌وجه ایجاب نمی‌کند که از انگاره‌های معمول، یا بیان مستقیم لفظی آن‌ها، به‌ هنگام تحویل تأثرّات حسّی به نظم، صرف‌نظر کنیم. به‌علاوه، چندان هم دیگر محتمل نیست که مفاهیم بنیادین نظریّه‌های کلاسیک، زمانی بر تشریح تجربۀ فیزیکی زائد بنماید. قبول تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش، و تعیین بزرگی آن، نه تنها وابسته به تحلیلی از اندازه‌گیری‌هایی است که بر مفاهیم کلاسیک استوار است، بلکه همچنان کاربرد تنها همین مفاهیم است که این امکان را فراهم می‌اورد تا نمادگرایی نظریّۀ کوانتومی را به داده‌های حاصل از تجربه مرتبط کنیم. امّا درعین‌حال باید به این نکته توجّه داشته باشیم که امکان استفادۀ بی‌ابهام از این مفاهیم بنیادین تنها وابسته به انسجام به‌خودی‌خود نظریّه‌های کلاسیک است که این‌ مفاهیم خود از آن‌ها مشتق شده است، و بنابراین اینکه محدویّت‌های که بر کاربرد این مفاهیم اعمال می‌شود به‌طور طبیعی از این راه معیّن می‌شود که به چه میزان بخواهیم عنصری را در محاسبۀ خود از پدیده، نادیده بگیریم که با نظریّه‌های کلاسیک بیگانه است و کوانتوم کنش آن را به‌طور نمادین نشان می‌دهد.

و درست همین وضع مسئله است که آشکارا در بلاتکلیفی‌ای پدیدار می‌شود که مکرّر دربارۀ آن زمانی که حرف از خواص نور و مادّه است، پیش می‌آید. اصلاً تنها با مصطلحات نظریّۀ الکترومغناطیس است که این کار ممکن می‌شود تا محتوای ملموسی به پرسش دربارۀ طبیعت نور و مادّه بدهیم. این حرف هم درست که کوانتوم نور و موج مادّه ابزارهای کمکی ارزشمندی در صورتبندی قوانین آماری است که چنین پدیده‌هایی را مشخّص می‌کند، مانند اثر فوتوالکتریک و تداخل پرتوهای الکترون. امّا همین پدیده‌ها درواقع به حوزه‌ای تعلّق دارد که در آن کوانتوم کنش را باید به حساب بیاوریم، و در آن تشریحی بی‌ابهام ممکن نیست. خصلت نمادین تصنّعاتی که پیشتر ذکر کردیم به این معنی آشکار می‌شود که تشریحی جامع از میدان‌ امواج الکترومغناطیسی جایی برای کوانتوم نور باقی نمی‌گذارد و اینکه در استفاده از مفهوم امواج مادّه هرگز حرف از تشریحی کامل به معنایی که در نظریّه‌های کلاسیک است، در میان نیست. درواقع آن‌طورکه در نوشتۀ دوم هم بر آن تأکید شد، مقدار مطلق آنچه فاز موج نامیده می‌شود، هرگز وقتی که نتایج نهایی تجربه را با این مفاهیم تفسیر می‌کنیم، جایی در محاسبۀ ما پیدا نمی‌کند. درنتیجه، استفاده‌ای که از ابزارهای کمکی نمادین می‌کنیم، در هر مورد منفردی وابسته به شرایط خاصّی است که مرتبط با آرایش تجربی است. درحال، آنچه به تشریح نظری-کوانتومی خصلت خاص خودش را می‌دهد، این است که برای گریز از کوانتوم کنش، ناچاریم از آرایش‌های تجربی جداگانه‌ای استفاده کنیم تا اندازه‌گیری‌های دقیق‌تری از کمیّت‌های مختلف به دست آوریم، که شناخت آن‌ها باهم بر تشریحی کامل مبتنی بر نظریّه‌های کلاسیک ضروری است. به‌علاوه بر این نتایج تجربی نمی‌توان چیزی از راه تکرار افزود. درواقع تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش خواسته‌اش این است که اگر  نتیجۀ منفرد اندازه‌گیری‌ای بخواهد با عبارات مفاهیم کلاسیک تفسیر شود،  میزان معیّنی از آزادی در محاسبۀ کنش متقابل میان شیء و ابزار مشاهده باید اجازۀ ورود پیدا کند. این بدین معنی است که اندازه‌گیری بعدی به میزانی اطّلاعاتی را که از اندازه‌گیری قبلی به دست آمده است، به‌منظور پیش‌بینی سیر آتی پدیده، از اهمیّت می‌اندازد. این واقعیّات آشکارا نه تنها حدّی بر گسترۀ اطّلاعاتی می‌نهد، که از راه اندازه‌گیری می‌توان به دست آورد، بلکه حدّی هم بر معنایی که ممکن است برای این اطّلاعات قائل باشیم، تحمیل می‌کند. در اینجا دوباره از زاویۀ دیگری به این حقیقت کهن می‌رسیم که در تشریح از طبیعت هدف این نیست تا جوهر واقعی طبیعت را آشکار کنیم، بلکه آن است که تاحدّامکان ردّی از روابط میان وجوه متکثّر تجربه به دست آوریم.

و درست با همین پیش‌زمینه است که باید دشواری‌هایی را بسنجیم که وقتی می‌کوشیم تا نظر درستی از محتوای نظریّۀ کوانتومی و روابطش با نظریّه‌های کلاسیک به دست دهیم، بدان‌ها برخورد می‌کنیم. هم‌چنان‌که پیشتر هم به هنگام بحث دربارۀ نوشتۀ دوم تأکید کردیم، این پرسش‌ها را می‌توان کاملاً از راه نمادگرایی ریاضی‌ای روشن کرد و این امکان را فراهم آورد تا صورتبندی نظریّۀ کوانتومی را تفسیر دوبارۀ بسیار دقیقی بدانیم که بر فکر تناظر در نظریّه‌های کلاسیک استوار است. باتوجّه‌به تقارن وارون که مخصوص استفاده از مفاهیم کلاسیک در این نمادگرایی است، نویسندۀ این مقاله ارجح آن دانست تا به‌جای استفاده از اصطلاح «دوجانبگی»، کلمۀ «مکملیّت» را به کار گیرد که در نوشتۀ پیشین از آن استفاده کردیم تا رابطۀ طرد متقابل را نشان دهیم که مشخصّۀ نظریّۀ کوانتومی در برابر استفاده از مفاهیم و افکار کلاسیک گوناگون است. امّا دراین‌میان، در آنچه نتیجۀ بیشتر بحث است‌، این نکته به نظرم رسید که کلمۀ پیشین شاید گمراه‌کننده باشد، زیرا کلمۀ «دوجانبگی» به‌دفعات در نظریّه‌های کلاسیک با معنایی کاملاً متفاوت به کار رفته است. اصطلاح «مکملیّت» که حالا دیگر از آن استفاده می‌کنیم، شاید بیشتر مناسب باشد تا به ما این واقعیّت را یادآوری کند که آن، درواقع ترکیبی از مشخصّه‌هایی است که در شیوۀ تشریح کلاسیک به‌اتّحاد ورود پیدا می‌کند، درحالی‌که در نظریّۀ کوانتومی جداجدا می‌‌آید و سرانجام راه را بر ما باز می‌کند تا به آن چون تعمیمی طبیعی از نظریّه‌های فیزیکی کلاسیک بنگریم. امّا هدف از به‌کارگیری این اصطلاح فنّی درعین‌حال این است که تاحدّامکان هم از تکرار بحث‌های کلّی‌ پرهیز کنیم و هم دایم به ما مشکلاتی را یادآوری کند – چنانچه پیشتر از آن‌ها حرف زدیم – که از این واقعیّت برمی‌خیزد که بیان لفظی عادی ما داغ صور ادراک متعارف را بر خود دارد که بر اساس آن‌ وجود کوانتوم کنش امری غیرمنطقی است. درواقع متعاقب این اوضاع، حتّی کلماتی چون «بودن» و «دانستن» معنای بی‌ابهام خود را از دست می‌دهد. دراین مورد، مثالی چشم‌گیر از ابهام در استفادۀ ما از زبان را با این جمله می‌توان نشان داد که در بیان کاستی شیوۀ تشریح علّی به کار می‌گیریم، یعنی انتخابی آزاد برای طبیعت قائل می‌شویم. درواقع وقتی این‌طور حرف می‌زنیم چنین جمله‌ای مستلزم این است که انتخابگری بیرونی داشته باشیم، درحالی‌که می‌دانیم استفاده از کلمۀ طبیعت به‌خودی‌خود چنین چیزی را نفی می‌کند. در اینجا به مشخصّه‌ای اصولی در مسئلۀ کلّی شناخت بر می‌خوریم، و باید این نکته را در نظر داشته باشیم که در طبیعت کلّی مادّه همواره باید کلمۀ تصویر را چون آخرین چاره بدانیم که در آن کلمات، دیگر بیشتر تحلیل نمی‌شود. و آن‌چنان‌که در نوشته بر آن تأکید شد، باید به‌واقع به خاطر داشته باشیم که طبیعت آگاهی ما در همۀ حوزه‌های شناخت رابطه‌ای مکمّلی، میان تحلیل یک مفهوم و کاربرد مستقیم آن، ایجاد می‌کند.

ارجاع به برخی از مسائل روان‌شناختی در بخش دوم آن نوشته، هدفی دوگانه دارد. قیاس با برخی از مشخّصه‌های بنیادین نظریّۀ کوانتومی، که قوانین روانشناسی آن‌ها را نشان می‌دهد، شاید هم چندان کار ما را آسوده‌تر نکند تا خود را با وضع جدید در فیزیک سازگار کنیم، بلکه شاید چندان هم بلند‌پروازانه نباشد تا امید داشته باشیم درس‌هایی که از بسیاری از مسائل خیلی سادۀ فیزیکی آموخته‌ایم، ارزش کار ما را نشان می‌دهد تا به مطالعۀ جامع‌ مسائل ظریف‌تر روان‌شناسی بپردازیم. آن‌چنان‌که در نوشته بر آن تأکید شده است، بر نویسنده روشن است که درحال‌حاضر باید به قیاس‌های کم‌وبیش متناسب رضایت بدهیم. و شاید هم در پس همین قیاس‌ها باشد که نه تنها آن خویشاوندی با وجوه معرفت‌شناختی نهان است، بلکه رابطه‌ای عمیق‌تر در پشت آن مسائل زیست‌شناختی بنیادین وجود دارد که مستقیم با هردو وجه آن مرتبط است. گرچه اکنون نمی‌توان گفت نظریّۀ کوانتومی به روشن‌شدن این مسائل اخیر کمک اساسی کرده باشد، بازهم چیزهای بیشتری است که نشان می‌دهد ما با مسائلی سروکار داریم که به حوزۀ انگاره‌های نظریّۀ کوانتومی بسیار نزدیک می‌شود. درواقع موجودات زنده در همان نگاه اوّل با فاصلۀ روشنی که آن‌ها را از دنیای بیرون جدا می‌کند، متمایز می‌شوند، و با توانایی زیادشان تا دربرابر محرّک‌های بیرونی واکنش نشان دهند. این توانایی این فکر را در ما ایجاد می‌کند – دست‌کم تا آنحایی که تأثیرات بصری اجازه می‌دهد – که تا آنجایی پیش برود که فیزیک اجازه می‌دهد. و چنان‌که کراراً خاطر نشان کردیم، برای این کار تنها به تعداد کمی کوانتومی نوری نیاز است تا ایجاد تأثیر بصری کند. امّا همین‌جا بازهم با مسئله‌ای کاملاً حلّ‌نشده رودرروییم که آیا اطّلاعاتی که از قوانینی به دست آورده‌ایم که پدیده‌های اتمی را تشریح می‌کند، برای ما پایه‌ای که بر این کار کفایت کند، فراهم می‌آورد تا به مسئلۀ موجودات زنده بپردازیم، یا اینکه در پس راز حیات بازهم وجوه معرفت‌شناختی دیگری پنهان است، که هنوز آن‌ها را نکاویده‌ایم؟

هرچه سیر این جریان در این حوزه باشد، آن‌طور‌که در پایان آن نوشته تأکید کردیم، به خود حق می‌دهیم تا ابراز شادمانی کنیم – در چارچوب حوزۀ به‌نسبت عینی فیزیک، که در آنجا عناصر احساسی به‌کلّی در پس‌زمینه قرار داده شده – ما به مسائلی برخورد کرده‌ایم که یارای این کار را دارد تا ازنو به ما شرایط کلّی‌ای را گوشزد کند که در بنیان فهم انسان قرار دارد، که از زمان‌های دور توجّه فیلسوفان را به خود جلب کرده است.

ضمیمۀ (1931). چهارمین نوشته، که تکمیل نطقی است که در مقابل همایش اسکاندیناوی دانشمندان علوم طبیعی در 1929 ایراد کرده‌ام، از نزدیک مرتبط با سه نوشتۀ دیگر است، زیرا در اینجا کوشش می‌شود تا جمع نظرهایی را با همان پس‌زمینه، از جایگاه نظریّۀ اتمی در تشریح طبیعت ارائه دهیم. به‌ویژه آنکه من هم راغب بودم بر این نکته تأکید کنم باوجود کامیابی‌های بزرگ که با کشف ساختار سنگ‌بنای اتم به دست آورده‌ایم – کشفی که متّکی بر کاربرد مفاهیم کلاسیک است – پیشرفت نظریّۀ اتمی ما را از همان آغاز به قبول قوانینی واداشت که نمی‌تواند در چارچوبی گنجانده شود که شیوۀ فهم متعارف ماست. و آن‌طورکه در بالا به آن اشاره کردیم، درسی که از کشف کوانتوم کنش آموختیم این است که دورنماهایی بر ما می‌گشاید که شاید اهمیّتی قطعی داشته باشد، به‌خصوص اگر بخواهیم در بحثی به جایگاه موجودات زنده در فهم از جهان بپردازیم.

هنگامی که بنا بر آنچه در تداول عام مرسوم است ماشین را مرده می‌انگاریم، این کار تنها به این معنی است که می‌توان تشریحی از آن به دست داد که بر مقصود ما تا کارش را به زبان صورت‌های مفهومی مکانیک کلاسیک بیان کنیم، کفایت می‌کند. امّا باتوجّه‌به اینکه درحال‌حاضر ناکافی‌بودن مفاهیم کلاسیک را در حوزۀ نظریّۀ اتمی پذیرفته‌ایم، معیار غیرجاندار دیگر سازگاری‌ای با پدیدۀ اتمی ندارد. باوجوداین، حتّی مکانیک کوانتومی هرقدر که از شیوۀ تشریح مکانیک کلاسیک دور شود، قادر نیست قوانین مشخّصۀ حیات را در دست بگیرد. دراین مورد باید به خاطر داشته باشیم که پژوهش در پدیدۀ حیات نه تنها آن‌طورکه در نوشته آوردیم ما را به حوزۀ نظریّۀ اتمی می‌کشاند، یعنی جایی که آرمان معمول مبنی بر تمیز روشن میان پدیده‌ها و مشاهدۀ آن‌ها، ساقط می‌شود، بلکه، علاوه بر آن، حتّی محددیّتی بنیادین بر تحلیل پدیدۀ حیات چون مفهومی فیزیکی گذارده شده، زیرا تداخلی که مشاهده آن را الزامی می‌کند، هرگاه بخواهد از دید نظریّۀ اتمی تاحدّ امکان کامل باشد، به مرگ موجود زنده می‌انجامد. به بیان دیگر: کاربرد مؤکّد آن مفاهیمی که ممکن است با تشریح ما از طبیعت بی‌جان سازگاری داشته باشد، در ملاحظه با قوانین پدیدۀ حیات در رابطۀ طرد قرار دارد.

درست به همین روش، آن‌چنان‌که تنها بر اساس مکملیّت بنیادی میان کاربرد مفاهیم حالات اتمی و مختصّات ذرّات اتمی در فضا و زمان، به‌شیوه‌ای منطقی پایداری مشخّص ویژگی‌های اتم را به حساب می‌آوریم، پس شاید خاصّ‌بودن پدیدۀ حیات، و به‌خصوص ویژگی موجود زنده در پایداری به‌خودی‌خود، به‌صورتی جدانشدنی به عدم‌امکان بنیادین تحلیلی جامع از شرایط فیزیکی‌ای مرتبط باشد که ذیل آن‌ها حیات بروز می‌کند. و برای آنکه مختصرتر بگوییم، شاید بتوان گفت که مکانیک کوانتومی به رفتار آماری شمار داده‌شده‌ای از اتم ذیل شرایط خارجی کاملاً معیّنی می‌پردازد، درحالی‌که این توانایی را نداریم تا حالت موجود زنده را به زبان اندازه‌گیری‌های اتمی بیان کنیم. درواقع، به‌سبب سوخت‌وساز موجود زنده، حتّی این کار ممکن نیست تا اطمینان پیدا کنیم که چه اتمی درحال به موجودی زنده تعلّق دارد. در این مورد، حوزۀ مکانیک کوانتومی آماری، که بر پایۀ منطق تناظر استوار است، جایگاهی میان حوزۀ کاربرد شیوۀ تشریح علّی آرمانی از فضا-زمان و حوزۀ زیست‌شناسی دارد که مشخّصۀ آن برهان غایت‌شناختی است.

گرچه، با راهی که در بالا در پیش گرفتیم، این فکر تنها مربوط به وجه فیزیکی مسئله می‌شود، شاید هم بجا باشد تا پیش‌زمینه‌ای بر ایجاد نظم در وجوه فیزیکی حیات به‌وجود آوریم. و آن‌طور که در نوشتۀ سوم توضیح دادیم، و در بالا هم بدان اشاره کردیم، هرگونه تأثیر ناگزیر بر تجربۀ فیزیکی که به‌سبب درون‌نگری پدیدار می‌شود، که مشخّصۀ آن احساس اراده است، نشان از مشابهتی آشکار با شرایطی دارد که بار کاستی علّت‌گرایی را در تحلیل پدیده‌های اتمی با خود دارد. و بالاتر از همه، آن‌چنان‌که در آنجا هم بدان اشاره کردیم، پالایش بنیادی تفسیر ما از همسویی روان-تنی[1]، که دراصل بر علیّت فیزیکی استوار است، باید از اینجا به دست بیاید که جرح‌وتعدیل‌های پیش‌بینی‌نشدنی تجربۀ فیزیکی را، که به سبب ردگیری عینی فرایندهای فیزیکی در سلسله اعصاب مرکزی است، به حساب بیاوریم. در این مورد البتّه نباید از نظر دور داشت که در کار مرتبط‌کردن وجوه فکری و فیزیکی وجود بایکدیگر، با رابطۀ خاصّ مکمّلیّت سروکار داریم که با آن این امکان یک‌سره وجود ندارد تا با کاربردی یک‌سویه، به قوانین فیزیکی یا روان‌شناختی برسیم. با آنچه از درس‌های کلّی در نظریّۀ اتمی آموختیم، به‌نظر محتمل می‌رسد که تنها چشم‌پوشی ما در این مورد بتواند‌ ما را به فهمی در معنایی که در نوشتۀ چهارم به تفصیل به آن پرداخته‌ایم، برساند؛ یعنی هماهنگی‌ای که چون ارادۀ آزاد می‌آزماییم و به زبانی علّت‌گرای تحلیل می‌کنیم.

  [1] اشاره به parallelism است که گمان می‌کند، فکر و مادّه هم‌زمان با هم عمل می‌کنند ولی رابطۀ علّت و معلولی ندارند (یادداشت بر نسخۀ فارسی).

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( پنجشنبه ، 19 تیر ، 1399 )

© انتشار برگردان فارسی نیلس بور نوشته‌های فلسفی: نظریّۀ اتمی و تشریح طبیعت (بررسی مقدّماتی) به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.

   © Copyright  2012 - 2020  www.najafizadeh.org. All rights reserved.