ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ

Werner Heisenberg: Der Teil und Das Ganze

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ. پی‌پر، 1972 (نسخۀ فارسی)

بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (چاپ تازه)

نسخۀ فارسی PDF (eBook)

https://drive.google.com/file/d/0B82CvAj9ELwUZThkMHVZWEhGUU0/view?usp=sharing

جزء و کلّ: نوشتۀ ورنر هایزنبرگ

پیشگفتار

و دربارۀ سخنان، آنچه …. بر زبان آورده‌اند، برای من  چون مستمعی… ممکن نبود، تا عین آن گفته‌ها را به خاطر بسپارم. به همین سبب هم از زبان هر سخنران آن‌گونه حرف زدم، که به گمانم اکنون می‌تواند حق مطلب در آن شرایط را، به بهترین وجه ممکن  ادا کرده باشد. و بر این کار کوشیدم به آن سیر فکری‌ای، که در واقع حرف از آن بود، تاحدّامکان نزدیک بمانم.

 توسیدیس

علم ساختۀ انسان است. این واقعیّت، هرچند به‌خودی خود آشکار، به‌آسانی هم به فراموشی سپرده می‌شود. امّا اگر آن را دوباره به یاد آوریم، می‌تواند از آن شکافی، که گاه از آن شکوه داریم، یعنی از شکاف میان کار هنری- ذهنی و فنّی-علمی بکاهد. کتابی که پیش روی ماست به سیر فیزیک اتمی در پنجاه سال اخیر، آن‌گونه که نویسنده خود آن را آزموده است، می‌پردازد. علم بر تجربه استوار است، و از راه گفتگوی میان کسانی که دست اندر کار آن دارند، و در بارۀ تفسیر از آن با یکدیگر شور می‌کنند، به نتایجی می‌رسد. این چنین گفتگوهایی محتوای اصلی کتاب است. با این گفتگوها باید این نکته آشکار شود که علم از راه گفتگو پدیدار می‌شود. و این نکته هم بدیهی است که هیچ گفتگویی را نمی‌توان پس از دهه‌ها کلمه‌به‌کلمه بازگو کرد. تنها اینجاوانجا در متن، هرجا که نویسنده خواست قولی را نقل کند، آن متن را بیان کرد. امّا در واقع هم هدف بیان خاطرات نیست. به همین سبب هم نویسنده به خود اجازه داد تا آن مطالب را همواره به ایجاز بگوید و آنها را درهم فشرد و از دقّت تاریخی چشم‌پوشی کند؛ تصویری که از آن ارائه می‌دهد، امّا باید در خصیصه‌های کلیّ خود درست باشد. در آن گفتگوها، فیزیک اتمی به‌هیچ‌وجه همیشه بیشترین اهمیّت را ندارد. گاه بیشتر حرف از مسائل انسانی، فلسفی یا سیاسی است، و نویسنده هم امید دارد تا از این راه نشان دهد که به چه میزان فاصلۀ علم از این پرسش‌های کلّی اندک است.

بسیاری از کسانی که در اینجا نامی از آنهاست، با اسم کوچک در متن معرفّی می‌شوند؛ این کار از آن سبب است که گاه یا دیگر در انظارعموم دیده نشده‌اند، یا آنکه نویسنده گمان می‌کند رابطۀ خود با آنان را با به‌کارگیری اسم کوچک بهتر می‌نمایاند. و سرانجام آنکه چنین کاری به آسانی می‌تواند خواننده را از این احساس به دور نگاه دارد که در اینجا حرف از بازگویی درست از رخدادهای گوناکون تاریخی در جزئیّات آن است. به همین سبب هم از ترسیم روشن‌تر این شخصیّت‌ها صرف نظر کرد، هرچند که آنها را می‌توان تاحدودی از اینکه چگونه حرف می‌زنند شناخت. و اهتمام نویسنده هم بیشتر بر آن بوده است تا آن فضایی را درست و زنده بنمایاند که این گفتگوها در آن پدیدار شده است. در آن فضاست که جریان پیدایی علم آشکار می‌شود، و در آن فضاست که می‌توان بیشتر دریافت که چگونه همکاری اشخاصی با پیشینه‌های متفاوت، به نتایج علمی‌‌ای، با اهمیتّی زیاد، می‌انجامد. و غرض نویسنده هم آن بود تا در آن که هم، که از دور فیزیک اتمی را نظاره می‌کند، تصوّر از حرکت‌های فکری‌ای را برانگیزد، که تاریخ پیدایی این علم را همراهی کرده‌است. و بر این کار هم ناگزیر به قبول این حقیقت است که در پس این گفتگوها گاه روابط بسیار انتزاعی و دشوار ریاضی پدیدار می‌شود که فهم آنها بدون دانش عمیق به موضوع ممکن نیست.

نویسنده بازهم با ترسیم این گفتگوها هدف دیگری در سر دارد. فیزیک اتمی جدید، مسائل بنیادی فلسفه، اخلاق و سیاست را از نو به بحث گذاشته است، و در آن باید تاحدّامکان، جمع گسترده‌تری از مردم مشارکت کنند. کتاب حاضر شاید هم بتواند بر این کار بنیانی فراهم آورد. پایان پیشگفتار: بنگرید به : ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)

***

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ فارسی (برخطّ)

(اعداد همان شمارۀ فصل‌هاست)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)

1. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)  

2. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)

3. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)

4. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)

5. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)

6. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)

7. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)

8. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)

9. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)

10. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)

11. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)

12. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)

13. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)

14. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)

15. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)

16. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)

17. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)

18. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)

19. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)

20. ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

 

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی در فارسی

پیشگفتار: ص ۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (پیشگفتار)
فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (1910 – 1919) ص ۱۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی)
فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک)
فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (1920 – 1922) ص ۴۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مفهوم «فهمیدن» در فیزیک جدید)
فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (1922 – 1924) ص ۶۶؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (تذکاری دربارۀ سیاست و تاریخ)
فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (1925 – 1926) ص ۸۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)
فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (1926 – 1927) ص ۱۰۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (عزیمت به‌سوی سرزمین نو)
فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتوگوهای آغازین دربارۀ رابطۀ علم و دین)
 فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای)
فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی (1930 – 1932) ص ۱۴۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ زیست‌شناسی با فیزیک و شیمی)
فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (1930 – 1932) ص ۱۶۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت)
فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)
فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (انقلاب و زندگی دانشگاهی)
فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (1935 – 1937) ص ۲۱۳؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)
فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳ (از 1937 تا 1941) ص ۲۲۶؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی ۱۹۳۳)
 فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (1941 – 1945) ص ۲۴۵؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (به‌سوی آغازی نو)
فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت پژوهنده (1945 – 1950) ص ۲۶۲؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (دربارۀ مسئولیّت پژوهنده)
 فصل هفدهم: اثبات‌گرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (اثبات‌گرایی، مابعد‌الطبیعه و دین)
 فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (1956 – 1957) ص ۲۹۶؛

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بگومگوهایی در سیاست و علم)
 فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (1957 – 1958) ص ۳۱۲؛

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)
فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی (1961 – 1965) ص ۳۲۱؛
ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست مطالب نسخۀ آلمانی

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze

Inhaltsverzeichnis

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze (Gespräche im Umkreis der Atomphysik): Inhaltsverzeichnis

Vorwort . .  . .  . .  .  . .  . . . .  . .  . . . . .  7

  1. Erste Begegnung mit der Atomlehre (1919-1920) .     9
  2. Der Entschluss zum Physikstudium (1920) .  . . .      25
  3. Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) .  . . 39
  4. Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924).    57
  5. Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ……….. 74
  6. Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . .      88
  7. Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).  . .  . .  . . .  . .  . .  101
  8. Atomphysik und pragmatische Denkweise (1929). .   114
  9. Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . . .  . . . .  .       125
  10. Quantenmechanik und Kantsche  Philosophie (1930 bis 1932)… 141
  11. Diskussionen über die Sprache (1933). . . . 150
  12. Revolution und Universitätsleben (1933).  .  .     168
  13. Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)  .  .  . . 184
  14. Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (1937- 194`)  .  . . .195
  15. Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945)  .  . . .     211
  16. Über die Verantwortung des Forschers (1945-1950)   226
  17. Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . .     ,.241
  18. Auseinandersetzungen in Politik  und Wissenschaft (1956-1957) .  . .  .  . .  . . .  . .  . . . . .  . .  256
  19. Die einheitliche Feldtheorie (1957-1958). . .  . . . 269
  20. Elementarteilchen und Platonische Philosophie (1961 bis 1965)  .  . .  . .  . . . . .  .  .  . .  . .  . . . 277

اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در این نشانی است:  https://goo.gl/u48i2j).

 

فهرست اعلام نسخۀ آلمانی

    Der Teil und das Ganze: Personenregister

 

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister 

Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311

Aristarch (von Samos) 50

Aristoteles 187, 331

Bach, Johann Sebastian 24

Barton, H. A. 132-140

Beck, Ludwig 258f

Beethoven, Ludwig van 36

Beltz, Hans 195

Bethe, Hans A. 218

Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.

Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195

Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193

Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.

Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206

Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273

Bücking 227

Burckhardt, Jacob 73, 203

Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277

Chadwick, James 183

Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.

Cockroft, John D. 214

Compton, Arthur Holly 85

Corinth, Lovis 231, 330

Courant, Richard 65, 273

Darwin, Charles 157 ff, 327 f.

Debye, Peter 131

Demokrit 184f, 325

Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316

Döpel, Gustav Robert 240

Drude, Burkhard 112

Dürr, Hans-Peter 321-326, 329

Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322

Egil Skallagrimsson 75, 81

Ehrenfest, Paul 115

Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259

Faraday, Michael, 53

Fermi, Enrico 231-255, 266

Franck, James 65

Frank, Philipp 284 ff

Franz, Ferdinand, Erzherzog 71

Fräser, Ronald 274

Friedrich II. von Dänemark 76

Fries, Jakob Friedrich 164

Galvani, Luigi 266

Gerlach, Walter 262, 264

Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333

Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244

Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176

Hamlet, Prinz von Dänemark 77

Hassei, Ulrich von 258f.

Haydn, Joseph 36

Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331

Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332

Helmholtz, Hermann von 90

Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304

Hipparch (von Nikaia) 50

Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268

Holst, Erich von 327, 333f.

Houtermans, F. G, 246

Hund, Friedrich 163, 206

Jacobi, Erwin 227

James, William 187

Jensen, H. D. 246

Jessen, Jens 258f.

Joliot, Frederic 266

Jordan, Pascual 90, 110

Kaiser, Ludwig 278

Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210

Klein, Oskar 113, 145

Kolumbus, Christoph 101

Kockel, B. 225

Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€

Laue, Max von 90, 162

Landau, Lew Dawidowitsch 163

Lao-tse 189

Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f

Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206

Lindemann, T. 29, 30, 42

Lorenz, Konrad 327

Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330

Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.

Malebranche, Nicole 16ff., 25

Manet, Edouard 113

Marx, Karl 154

Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222

Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38

Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216

Neumann, John von 158

Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294

Nial 75, 81

Ornstein 85

Pascal, Blaise 293

Pash, Boris T. 261, 330

Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331

Pegram 234f.

Peierls, Rudolf E. 163

Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333

Puincar6, Jules-Henri 266

Popitz, Johannes 258 f.

Powell, Cecil 275

Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288

Reichwein, Adolf 259

Rein, Hermann 276

Rousseau, Jean-Jacques 36

Rubens, Heinrich 90

Ruf, Sep 321

Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223

Sauerbruch, Ferdinand 258

Schardin 249E

Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284

Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277

Schrödinger, Erwin 102-109, 110

Schubert, Franz 36, 254

Schulenburg, Werner Graf von der 258

Shakespeare, William 77

Shaw, George Bernard 317

Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105

Spranger, Eduard 258

Strauß, Franz Josef 304

Teller, Edward 163, 321

Thorwaldsen, Bertel 214

Volta, Alessandro 266

Waerden, Barthel Leendert van der 206

Walton, Ernest T. S. 213

Weber, Max 295

Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, 235-240, 246f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330

Weyl, Hermann 29, 42

Wien, Wilhelm 104, 105

Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300

Wittgenstein, Ludwig 123, 280

Wu, Chien-Shiung 312

Yang, Chen Ning 312

 فصل دهم: ص ۱۶۳

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Quantenmechanik und Kantsche Philosophie (1930-1932), Piper, 1972

جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل دهم، 1930 – 1932)، پی‌پر، 1972

جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (1930 – 1932)

جمع تازۀ ما در لایپزیگ در آن سالها به‌سرعت گسترش می‌یافت. جوانانی پر‌استعداد از کشورهای مختلف به‌سوی ما می‌آمدند تا در پیش‌برد مکانیک کوانتومی سهمی داشته باشند، یا آن را در مورد ساختار مادّه به‌کار گیرند. و این فیزیک‌دانهای پرشور، با ذهنهایی که بر هر نوآوری‌ای گشوده بود، بحث‌های ما را در درس‌گروهی  بارورتر می‌کردند، و شاید هر ماه یکبار  به گسترش فضایی می‌پرداختند که می‌توانست اندیشه‌های نو را دربر گیرد. فلیکس بلوخ سویسی فهم از خواصّ الکتریکی فلزات را توضیح می‌داد، لانداو از روسیه و پایرلس در بارۀ مسائل ریاضی الکترودینامیک کوانتومی حرف می‌زدند، فریدریش هوند نظریۀ پیوند شیمیایی را پیش می‌برد، و ادوارد تلر هم خواصّ نوری مولکول‌ها را محاسبه می‌کرد. کارل فریدریش فون وایتسکر هم که هنوز هجده سال تمام نداشت، به این گروه پیوست و به بحثها هم رنگی فلسفی می‌داد. و اگرچه او در رشتۀ فیزیک درس می‌خواند، کاملاً می‌توانستیم دریابیم که هرگاه در آن درسهای‌گروهی، مسائل فیزیکی، پرسش‌های فلسفی یا معرفت‌شناختی را برمی‌انگیخت، او با دقّت و توجّه بدانها گوش می‌کرد و با دل‌و‌جان در بارۀ آنها بحث می‌کرد.

یک یا دو سال بعد، به‌ویژه فرصتی پیش آمد تا به گفتگوهای فلسفی بپردازیم، و این درست زمانی بود که فیلسوفی جوان، گرته هرمان، به لایپزیگ آمد تا با فیزیک‌دانهای اتمی در بارۀ ادّعاهای فلسفی آنها گفتگو کند. هرمان از همان آغاز هم به نادرستی آن ادّعاها یقین داشت. گرته هرمان در جمعی که به‌دور نلسون، فیلسوف اهل گوتینگن، گرد آمده بود، هم درس خوانده بود و هم با آنها همکاری کرده بود. او در آنجا با جریانهای فکری فلسفۀ کانت آشنا شده بود، بدانگونه که در آغاز فرن نوزدهم، فریس، فیلسوف و  طبیعت‌شناس آنها را تفسیر کرده بود. از خواسته‌های مکتب فریس و جمع نلسون هم یکی آن بود که تفکرّات فلسفی هم باید به‌ میزان ریاضیات نوین  استحکام می‌داشت. با این میزان از استحکام هم، گرته هرمان حالا می‌خواست نشان دهد که در قانون علیّت، آن‌گونه که کانت آن را ارائه کرده است، نمی‌توان دست برد. امّا، به‌عکس آنچه او گمان می‌کرد، مکانیک کوانتومی نوین به این شکل از  قانون علیّت از برخی  از جهات تردیدهایی داشت. فیلسوف جوان ما امّا، مصمّم بود تا این پیکار را تا پایان ادامه دهد.

در اولّین جلسۀ  بحث،  با کارل فریدریش و با من، او  شاید با طرح افکاری نزدیک به این مضمون آغاز کرده باشد:

“در فلسفۀ کانت، قانون علیّت، ادّعایی تجربی نیست که از راه تجربه بتوان آن را اثبات یا ردّ کرد، بلکه به‌عکس پیش‌شرطی بر هر تجربه‌ای است؛ و به‌علاوه این قانون به مقولات فکری‌ای متعلّق است که کانت آنها را “ماتقدّم” می‌نامد. تأثیرات حسّی‌ای ، که ما جهان را با آنها ادراک می‌کنیم، نمی‌تواند به‌گونه‌ای بازی‌ای ذهنی از آن احساس‌هایی باشد، که هیچ عینی متناظر با آنها نیست، اگر هیچ قاعده‌ای وجود نداشته باشد که این تأتیرات در پی آن فرایندی بیاید که پیشتر دست‌اندرکار بوده است. بر این قاعده، یعنی پیوند روشن میان علّت و معلول هم، اگر بخواهیم بدان ادراکات عینیّت دهیم، یعنی اگر بخواهیم ادّعا کنیم که خبری –  بر چیزی یا فرایندی – یافته‌ایم، باید پیش‌شرطی بنهیم. امّا علم هم، از طرف دیگر، با تجربه سروکار دارد، و در اینجا هم به‌ویژه با تجربیّات عینی؛  تنها آن تجربیّاتی که دیگران هم بتوانند درستی آنها را بیازمایند، و این تجربیات، که به این معنای دقیق عینی است، می‌تواند موضوع علم باشد. و از اینجا ناگزیر این نتیجه به دست می‌آید که همۀ علم باید قانون علیّت را پیش‌شرطی بر خود بنهد، و تا زمانی هم که علم هست، قانون علیّت هم خواهد بود. قانون علیّت تا حدودی ابزار فکری ما را می‌ماند که با آن می‌کوشیم تا مصالح خام دریافت‌های حسّی خود را با آن به شکل تجربه درآوریم. و تا آنجا که این کار در حدّی بر ما میسّر شود، موضوعی هم برای علم در اختیار داریم. پس چگونه ممکن است که مکانیک کوانتومی هم بخواهد قانون علیّت را سست کند و هم درعین‌حال علم باقی بماند؟ “

امّا من هم در اینجا ناگزیرشدم تا به تجربیّاتی اشاره کنم، که به تفسیر آماری مکانیک کوانتومی انجامید.

” فرض کنیم که با اتمی منفرد از نوع رادیوم B سروکار داریم. حقیقت این است که این کار آسان‌تر است تا با تعداد بیشتری از این اتم‌ها به تجربه بپردازیم، یعنی با مقدار کمی از رادیوم B به جای یک اتم. امّا از نظر اصولی هم هیچ اشکالی وجود ندارد تا رفتار یک اتم از این نوع را بررسی کنیم. امّا این را هم می‌دانیم که دیر یازود اتم رادیوم B در جهتی الکترونی گسیل می‌کند و به اتم رادیوم C تبدیل می‌شود. به‌طور میانگین کمتر از نیم‌ساعت طول می‌کشد تا این کار روی دهد. امّا این کار ممکن است پس از چند ثانیه یا پس از چند روز اتّفاق بیفتد. به‌طور میانگین به این معناست که وقتی با تعداد زیادی از اتم‌های رادیوم B سروکار داریم، پس از نیم‌ساعت تقریباً نصف آن تبدیل شده است. امّا در اینجا نمی‌توانیم در مورد یک اتم منفرد رادیوم B علّتی را برشمریم که چرا این اتم اکنون، و نه پیشتر یا دیرتر، تبدیل شده است، یا آنکه چرا در این جهت و نه در جهتی دیگر الکترونی گسیل کرده است. و این خود نشانی بر آن است که قانون علیّت تا حدودی ناکارآمد بوده است. و ما هم به دلایل زیادی بر این نکته یقین داریم که چنین علتّی وجود ندارد.”

 گرته هرمان هم پاسخ داد: ” بله، از قضا اشتباه فیزیک اتمی هم شاید در همین‌جا باشد. در پی این واقعیّت که ما برای رویداد معینّی هنوز علتّی نیافته‌ایم، نمی‌توان به‌هیچ‌وجه این نتیجه را گرفت که علّتی هم وجود ندارد. من می‌توانم تنها از آن این چنین نتیجه بگیرم که  هنوز مسئله‌ای حل‌نشده پیش‌روی ماست، یعنی اینکه فیزیک‌دانها باید بازهم بکاوند تا علّت آن را بیابند. خبری که ما از اتم رادیوم B پیش از گسیل الکترون داریم، به‌طور آشکار هنوز ناقص است، زیرا که در غیر این‌صورت می‌توانستیم معیّن کنیم که چه وقت و در چه جهتی الکترون گسیل می‌شود. پس باید بیشتر بکاویم تا به اطّلاعی کامل دست یابیم.”

من هم کوشیدم تا بیشتر توضیح دهم: “خیر، اطّلاع ما در این باره کامل است، زیرا که از دیگر تجربیّاتی که ما با این اتم رادیوم B می‌توانیم انجام دهیم، این نتیجه برمی‌آید که اجزاء مشخّص‌کنندۀ** دیگری بر این اتم وجود ندارد جز آنکه پیش از این می‌شناختیم. بهتر است امّا روشن‌تر بگویم: بر ما اکنون این نکته روشن شده است که نمی‌دانیم الکترون در چه سمتی گسیل می‌شود، و شما هم در این مورد پاسخ دادید که باید بیشتر آن اجزاء مشخّص‌کننده را بکاویم تا بتوانیم آن سمت را معیّن کنیم. امّا حالا باز هم فرض کنیم که ما آن اجزاء مشخّص‌کننده را یافته باشیم، با این کار هم دوباره با مشکل دیگری رودررو می‌شویم. الکترون گسیل شده را می‌توانیم موجی مادّی در نظر بگیریم، که از هستۀ اتم تابیده می‌شود. این چنین موجی هم امّا می‌تواند سبب بروز پدیدۀ تداخل شود. و بازهم فرض کنیم که بخشی از موجی که از هستۀ اتم در جهت مخالف تابیده می‌شود به دستگاهی که به همین منظور قرار داده‌ایم وارد شود که سبب بروز تداخل شود که در نتیجۀ آن در دستگاه در جهت معیّنی خاموشی پدیدار شود. این کار به این معنی خواهد بود که با قطعیّت می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که الکترون سرانجام در این جهت تابیده نشده است. امّا اگر اجزاء مشخّص‌کنندۀ تازه‌ای را شناخته بودیم، از آنها چنین نتیجه می‌شدکه الکترون از این پس از هسته در جهت معیّنی گسیل می‌شود، به‌طوری که دیگر پدیدۀ تداخل بروز نمی‌کند. خاموشی هم دیگر در اثر تداخل پدیدار نمی‌شود و آن نتیجه هم استوار نمی‌ماند. حقیقت این است که خاموشی را در تجربه هم می‌توانیم مشاهده کنیم. پس طبیعت به ما می‌آموزد که آن اجزاء مشخّص‌کنندۀ مورد نزاع اصلاً وجود ندارد و اطّلاع ما هم‌اکنون هم بدون آن اجزاء مشخّص‌کننده کامل است. “

گرته هرمان هم در جواب گفت: “امّا این هم وضع خیلی بدی است. شما از طرفی هم می‌گویید که اطّلاع ما از اتم رادیوم B ناقص است، زیرا که نمی‌دانیم که چه‌وقت و در چه جهت الکترون گسیل می‌شود؛ امّا از طرف دیگر هم می‌گویید که اطّلاع  ما کامل است، زیرا که اگر اجزاء مشخّص‌کنندۀ دیگری وجود داشت، ما در برخی دیگر از تجربه‌ها به تناقض برخورد می‌کردیم. اما اطّلاع ما هم نمی‌تواند هم کامل باشد و هم ناقص. راستی‌راستی که این اصلاً بی‌معنی است.”

کارل فریدریش هم وارد این بحث شد تا پیش‌شرط‌های فلسفۀ کانت را دقیق‌تر تحلیل کند: “این تناقض ظاهری که اینجا با آن رودررو هستیم به این سبب پدیدار شده است که ما دربارۀ آنچه  از آن حرف می‌زنیم، طوری رفتار می‌کنیم که گویا از اتم رادیوم B “فی‌نفسه” می‌توان حرف زد. امّا این امر به‌هیچ‌وجه نه مسلّم است و نه درست. حتّی در نزد خود کانت هم “چیز فی‌نفسه” مفهومی است مشکل. کانت می‌دانست که در بارۀ “چیز فی‌نفسه” نمی‌توان چیزی گفت؛ آنچه هست تنها اعیان ادراک است. اما فرض کانت هم این است که اعیان ادراک را می‌توانیم بر اساس نمونۀ “چیز فی‌نفسه” به یکدیگر پیوند دهیم یا منظّم کنیم. پس او بدین ترتیب آن ساختاری از تجربه را به‌عنوان ماتقدّم پیش‌شرط می‌داند، که ما در زندگی روزانه بدان عادت کرده‌ایم و اینکه آنها در شکلی دقیق‌تر بنیاد فیزیک کلاسیک را می‌نهند. بر اساس این نظر، جهان از چیزهایی در فضا درست شده است که در زمان تغییر می‌کند، از فرایندهایی تشکیل شده است که براساس قاعده‌ای در پی یکدیگر می‌آید. امّا ما در فیزیک اتمی آموخته‌ایم که ادراکات ما دیگر بر اساس نمونۀ “چیز فی‌نفسه” به یکدیگر نمی‌پیوندد، یا آنکه دیگر نمی‌توان آنها را برآن اساس منظّم کرد. به همین سبب هم، اتم رادیومB، “فی‌نفسه” وجود ندارد.”

گرته هرمان حرف کارل فریدریش را قطع کرد و گفت: “آنطور که شما مفهوم “چیز فی‌نفسه” را به‌کار می‌گیرید، به گمانم به‌طور دقیق با روح فلسفۀ کانت نمی‌خواند. شما باید میان چیز فی‌نفسه و  موضوع فیزیکی آن  به‌روشنی فرق نهید. چیز فی‌نفسه در نظر کانت پدیدار نمی‌شود، حتّی به‌صورت غیرمستقیم. این مفهوم در علم و در همۀ فلسفۀ نظری تنها کارش این است که آن چیزی را بنمایاند که دربارۀ آن مطلقاً هیچ‌چیز نمی‌توانیم بدانیم؛ زیرا که همۀ اطّلاع ما وابسته به تجربه است و تجربه هم بدین معنی است که چیزها را آن‌گونه بشناسیم که بر ما پدیدار می‌شود. حتّی شناخت هم به‌طور ماتقدّم به چیزها نمی‌پردازد، آن‌گونه که آنها می‌خواهند باشند، بلکه تنها کارش این است که تجربه را ممکن کند. امّا وقتی که شما به معنای فیزیک کلاسیک از اتم رادیومB “فی‌نفسه” حرف می‌زنید، بیشتر منظورتان آن چیزی است که کانت آن را عین یا موضوع می‌نامد. عین بخشی از جهان پدیدار است، مانند میز و صندلی، ستاره و اتم.”

“حتّی وقتی که آنها را نمی‌توان دید، مثلاً اتم را؟”

“حتّی در آن وقت، زیرا که ما آنها را از پدیدار نتیجه می‌گیریم. جهان پدیدار چارچوبی منسجم دارد، و حتّی در ادراک روزمرّه هم ممکن نیست تا به‌روشنی میان آنچه می‌توانیم مستقیماً ببینیم و آنچه  می‌توانیم استنتاج کنیم فرقی بنهیم. شما این صندلی را می‌بینید، امّا پشت آن را در همین لحظه هم نمی‌توانید ببینید؛ امّا شما با همان یقینی که به روی صندلی دارید و آن را می‌بینید، پشت آن را هم می‌پذیرید. و این بدین معنی است که علم عینی است؛ علم به این سبب عینی است که شما از ادراکات حرف نمی‌زنید، بلکه از اعیان.”

“امّا از اتم نه روی آن را می‌توانیم ببینیم و نه پشت آن را. پس چه دلیلی دارد که آن هم همان ویژگیهای میز و صندلی را داشته باشد؟”

“زیرا که اتم هم عین است. بدون عین نمی‌تواند علمی عینی وجود داشته باشد. و اینکه عین چه چیز است، از راه مقولاتی نظیر جوهر و علیّت و مانند آنها معیّن می‌شود. اگر شما از به‌کارگیری دقیق این مقولات چشم‌پوشی کنید، با این کار اصلاً از امکان تجربه هم صرف‌نظر کرده‌اید. “

کارل فریدربش امّا دیگر نمی‌خواست بحث را سست کند: “در نظریّۀ کوانتومی حرف از شیوه‌ای نو است تا به ادراکات عینیّت دهیم؛ و این آن چیزی است که کانت نمی‌توانست در آن زمان بدان رسیده باشد. هر ادراکی به یک وضع مشاهده باز می‌گردد، که باید مشخّص باشد، حتّی اگر ادراک، تجربه را در پی داشته باشد. حاصل ادراکات نمی‌تواند به همان شیوه، که در فیزیک کلاسیک ممکن بود، عینیّت بیابد. وقتی تجربه‌ای انجام شده است، از آن می توان نتیجه گرفت که در اینجا هم‌اکنون رادیوم B موجود است؛ پس در این وضع مشاهده این خبر کامل است. امّا در وضع مشاهدۀ دیگری که باید اخباری در بارۀ گسیل الکترون بدهد، این خبر دیگر کامل نیست. وقتی دو وضع مشاهدۀ مختلف بایکدیگر مرتبط است، آن‌چنان‌که بور آنها را مکمّل یکدیگر می‌داند، این بدان معنی است که اطّلاعی کامل از یکی در وضعی از مشاهده، درعین‌حال اطّلاعی ناقص در مورد دیگری است. “

“و به این ترتیب می‌خواهید تحلیل کانت از تجربه را یک‌سره ویران کنید؟”

“نه، و به نظر من هم اصلاً چنین چیزی ممکن نیست. کانت خود به‌درستی دریافته بود که چگونه می‌توان تجربه را به‌دست آورد، و من هم یقین دارم که تحلیل کانت در اصول آن درست است. امّا آنجا که کانت صور ادراک از فضا و زمان و مقولۀ علیّت را “ماتقدّم” بر تجربه می‌داند، در آنجا این خطر را به‌جان می‌خرد، که آنها را درعین‌حال هم مطلق بینگارد و هم مدّعی شود که آنها از نظر محتوایی هم باید در هر نظریّۀ فیزیکی دلخواه پدیدارها به یک صورت ظاهر شود. امّا آن‌چنان‌که نظریۀ نسبیّت و نظریّۀ کوانتومی نشان داده است، وضع این چنین نیست. امّا در یک مورد بازهم حق کاملاً با کانت است: تجربه‌هایی که فیزیک‌دان بدانها دست می‌زند، باید همواره به زبان فیزیک کلاسیک تشریح شود، زیرا که به صورت دیگر هرگز ممکن نیست تا بتواند فیزیک‌دان دیگری را از آن چیزی مطّلع کند که آن را پیمایش کرده‌است. و از این راه دیگری را در وضعی قرار می‌دهیم تا بتواند آن نتایج را وارسی کند. “ماتقدّم” کانت از فیزیک جدید به‌هیچ‌وجه زدوده نشده است، امّا به شیوه‌ای هم نسبی شده است. مفاهیم فیزیک کلاسیک، یعنی مفاهیم “فضا”، “زمان”، و “علیّت” هم به این معنا بر نظریّۀ نسبیّت و نظریّۀ کوانتومی ماتقدّم است، زیرا که آنها را در تشریح تجربیّات باید به‌کار گیریم؛ و برای آنکه با احتیاط بیشتری حرف بزنیم، می‌گوییم که زیرا آنها را درواقع باید به‌کار گیریم. امّا همین مفاهیم در نظریّات جدید از نظر محتوایی تعدیل شده است. “

گرته هرمان گفت: “با همۀ آنچه گفتید، هنوز پاسخ روشنی بر پرسش آغازین خود نیافتم. من می‌خواستم امّا بدانم که چرا ما در آنجا علّتی نیافتیم، که بر پیش‌بینی ما از رویدادی، مثلاً از گسیل الکترون، کفایت کند تا ناگزیر به کاوش بیشتر نباشیم. مسلّماً شما نمی‌خواهید ما را از کاویدن بازدارید، امّا درعین‌حال هم می‌گویید که این کاوش به‌جایی نمی‌انجامد، زیرا که اجزاء مشخّص‌کنندۀ دیگری وجود ندارد؛ آنچه را به‌طور دقیق عدم‌قطعیّت از راه ریاضی بیان می‌کند، سبب می‌شود تا برای آرایش تجربی دیگری جایی باقی گذارد تا به پیش‌بینی مشخّص دیگری بینجامد. و این امر را هم تجربه تأیید می‌کند. و با این‌طور حرف زدن به نظر می‌رسد که عدم‌قطعیّت به‌نحوی واقعّیتی فیزیکی است که خصلتی عینی می‌یابد،  درحالی‌که به‌طور معمول عدم‌قطعیّت به‌ معنای بی‌اطّلاعی تفسیر می‌شود و به این سبب هم ذهنی محض است.”

اینجا بود که دوباره در آن گفتگو مداخله کردم و گفتم: “با این کار شما خصلت شاخص نظریۀ کوانتومی امروزی را برشمردید. هرگاه بخواهیم از پدیده‌های اتمی قانونمندی‌هایی را نتیجه بگیریم، کار به اینجا می‌رسد که دیگر نمی‌توانیم فرایند‌های عینی را در فضا و زمان بر اساس قاعده‌ای به یکدیگر بپیوندیم، بلکه می‌توانیم_ اگر بخواهیم اصطلاحی دیگر را از روی احتیاط به‌کار گیریم- وضع مشاهده‌های مختلف را به یکدیگر مرتبط کنیم. امّا در اینجا هم چیزی که عایدمان می‌شود قانونمندی‌های تجربی است. نمادهای ریاضی که به کمک آنها این وضع‌ مشاهده را تشریح می‌کنیم، بیشتر ممکن را در برابر واقع می‌نمایاند. شاید بتوان گفت که آنها چیزی میان ممکن و واقع را می‌نمایانند، که در مورد آن، عینی در بهترین صورت به همان معنایی به‌کاربرده می‌شود که در نظریّۀ آماری حرارت در بارۀ دما گفته می‌شود. این شناخت مشخّص از ممکن، هرچند پیش‌بینی‌های دقیق و مطمئن را مجاز می‌شمرد، امّا علی‌القاعده تنها این امکان را می‌دهد تا در بارۀ رویدادی آتی، نتایجی در بارۀ احتمال وقوع آن را استخراج کنیم. کانت نمی‌توانست پیش‌بینی کند که در حوزه‌های تجربی، که بسیار هم فراتر از تجربیّات روزانۀ ما می‌رود، دیگر نمی‌توان نظامی را به‌کار برد که مدرَک* را بر اساس نمونۀ “چیز فی‌نفسه”، یا بهتر بگوییم بر اساس “موضوع”، منظّم کند. و برای آنکه آن را به‌زبان ساده‌تری بیان کنیم، اتم دیگر نه چیز است و نه موضوع.”

“پس اتم بالاخره چیست؟”

“برای این پرسش هیچ لفظی در زبان وجود ندارد، زیرا که زبان ما بر اساس تجربۀ روزانۀ ما ساخته می‌شود، و اتم هم ازقضا موضوع تجربۀ روزانۀ ما نیست. امّا اگر به شکل دیگری از بیان رضایت دهید، می‌گویم که: اتم جزءسازندۀ وضع مشاهده است؛ این جزءسازنده  در تحلیل فیزیکی پدیده‌ها ارزش تبیینی بسیار دارد.”

کارل فریدریش دوباره گفت: “وقتی از مشکلات در بارۀ الفاظ در زبان حرف می‌زنیم، شاید بهترین درسی که می‌توانیم از فیزیک نوین بیاموزیم این باشد که همۀ مفاهیمی که با آنها به تشریح تجربیّات خود می‌پردازیم، حوزۀ کاربردی محدودی دارد. با همۀ این مفاهیم، مانند “چیز”، “عین ادراک”، “لحظۀ زمانی”، ” هم‌زمانی”، “امتداد”، و مانند آنها، می‌توانیم وضعیّت‌های تجربی‌ای را نشان دهیم که در آنها با این مفاهیم با اشکال روبرو شده‌ایم. امّا این هم بدین معنی نیست که این مفاهیم درعین‌حال هم پیش‌شرطی بر هر تجربه‌ای نباشد، بلکه به این معنی است که موضوع پیش‌شرطی مطرح است که هرچند باید بدان منتقدانه نگریست، امّا از آن هم نمی‌توان توقّع مطلق داشت. “

گرته هرمان از اینکه بحثمان به اینجا رسیده بود، خیلی هم خوشحال نبود. هرمان امید داشت که بتواند با ابزارهای فکری فلسفۀ کانت همۀ ادّعاهای فیزیک‌دانهای اتمی را با حدّت رد کند یا به‌عکس این نکته را دریابد که شاید کانت در جایی مرتکب اشتباه فکری مهمّی شده باشد. امّا به ناگاه چنین به نظرش رسید که بازی‌ای با نتیجۀ مساوی در جریان است که در آن میان آرزویش به‌ رسیدن به روشنی هم چندان برآورده نشده است. به همین سبب دوباره پرسید: ” راستی آیا این نسبی‌انگاشتن “ماتقدّم” کانت، حتّی در زبان، به معنای نومیدی بی‌چون‌و‌چرا نیست که بگویم” ما اصلاً هیچ چیز نمی‌توانیم بدانیم؟” و به‌راستی به نظر شما هیچ جایی در شناخت وجود ندارد، که در آنجا بتوانیم استوار بایستیم؟”

کارل فریدریش با چالاکی پاسخ داد که ازقضا سیر علم این امید را در ما بیدار می‌کند تا نظری با خوش‌بینی بیشتری داشته باشیم:

“وقتی می‌گوییم که کانت با “ماتقدّم” خود وضع شناخت از علم در گذشته را به‌درستی تحلیل کرده است، امّا ما امروز دز فیزیک اتمی با وضع جدیدی از شناخت رودررو هستیم، شاید این خبر اندک نزدیکی‌ای با خبر دیگری داشته باشد که بگوییم قانون اهرمهای ارشمیدس، که برای فنّاوری زمان خود مهمّ‌ترین قواعد عملی به‌حساب می‌آمده است، بهترین بیان عملی بوده است، امّا این قوانین امروز برای فنّاوری، برای مثال در الکترونیک، دیگر کافی نیست. قانون اهرمهای ارشمیدس دانش محض است و نه نظری آمیخته به ابهام. این قوانین برای همۀ زمانها درست است، هرگاه که حرف از اهرم باشد. و اگر بر روی سیّارۀ دیگری، جایی در آن دوردستها، در منظومۀ ستارگان اهرمی یافت شود، در آنجا هم ادّعای ارشمیدس درست است. بخش دوم این خبر که بشر با پیشرفت دانش در حوزۀ فنّاوری به‌پیش رفته است، به‌طوری‌که دیگر مفهوم اهرم کافی نیست، در واقع نه به معنای نسبی کردن است و نه به معنای تاریخی‌انگاشتن قوانین اهرم‌ها. این خبر تنها به این معناست که قوانین اهرم‌ها در تکامل تاریخی خود بخشهایی از نظام فنّی جامع‌تری شده است که در آن، این قوانین دیگر آن اهمیّت اساسی را که در آغاز داشت، ندارد. درست به همین دلیل یقین دارم که تحلیل کانت از شناخت، دانش محض است،که نه تنها نظری آمیخته به ابهام نیست، بلکه آن تحلیل همواره تا زمانی که موجوداتی زنده وجود دارند که می‌توانند بیندیشند، که می‌توانند در پیرامون خود با یکدیگر رابطه داشته باشند، تا آنچه را ما از دیدگاه خود “تجربه” می‌نامیم، پدیدار شود، درست باقی می‌ماند. امّا “ماتقدّم” کانت هم می‌تواند روزی از جایگاه مرکزی خود بیرون رانده شود و بخشی از تحلیلی بسیار جامع‌تر از فرایند شناخت شود. و این به یقین نادرست است که بخواهیم از ارزش دانش علمی یا فلسفی  آن با این حکم که ” هر عصری حقیقت خاصّ خود را دارد” بکاهیم. امّا این نکته را هم باید در نظر داشته باشیم که با تکامل تاریخی، حتّی ساختار فکر بشری هم دگرگون می‌شود. پیشرفت علم تنها در این نیست که بر ما واقعیّانی نو آشکار می‌کند که ما فهم می‌کنیم، بلکه در این هم هست که ما همواره چیزهایی نو می‌آموزیم که از معنای کلمۀ “فهمیدن” برمی‌خیزد.”

با این پاسخ، که بخشی از آن، گفتۀ بور بود، گرته هرمان به گمان ما اندکی خوشنودتر به‌نظر می‌رسید. ما هم چنین احساس می‌کردیم که رابطۀ فلسفۀ کانت با علوم جدید را بهتر فهمیده‌ایم. پایان فصل دهم

فصل بیستم: ص 321

جزء و کلّ: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Elementarteilchen und Platonische Philosophie

مؤسّسۀ فیزیک و اخترفیزیک انجمن ماکس پلانک، که من با برخی دیگر از همکارانم پس از جنگ، در گوتینگن برپا کرده بودم، در پاییز 1958 به مونیخ نقل مکان کرد؛ و با این کار، فصلی نو در زندگی ما گشوده شد. در عمارت نوبنیان، با اتاق‌هایی دل‌باز، که بر پایۀ طرح‌های سپ روف، دوستی قدیمی از دوران جنبش جوانان، در شمال شهر در کنار  انگلیشر‌گارتن، برپا شده بود، نسلی از فیزیک‌دان‌های جوان به کارهایی می‌پرداختند که پیشرفت علم به آنها سپرده بود. هانس –پیتر دور، به کار در نظریّۀ میدان واحد، بیش از هر چیز دیگر دلبسته بود. او که دوران کودکی را در آلمان گذرانده بود، امّا تحصیلات دانشگاهی را در ایالات متحّدۀ آمریکا، پس از آنکه مدّت‌ها دستیار ادوارد تلر در کالیفرنیا بود، دوباره راغب بود تا در آلمان کار کند. او همان جا هم از زبان تلر چیزهایی دربارۀ جمع پیشین ما در لایپزیگ شنیده بود، و حالا در مونیخ هم می‌توانست با گفتگو با کارل فریدریش پیوند با سنّت را دوباره برقرار کند. کارل فریدریش هم همه‌ساله به‌طور منظّم به وقت پاییز به مؤسسّۀ ما می‌آمد، تا نگذارد رشتۀ میان فلسفه و فیزیک گسیخته شود. همین کار سبب شد تا نظریّۀ میدان واحد، چه از منظر فلسفی، و چه از منظر فیزیکی، گاه‌وبی‌گاه موضوع گفتگوی سه نفره میان من، کارل فریدریش و دور باشد، که در در دفتر کار من در مؤسسّۀ نوبنیان انجام می‌شد. یکی از این گفتگوها را نقل می‌کنم تا نمونه‌ای بر بسیاری دیگر از آن گفتگوها باشد.

کارل فریدریش: “راستی با نظریّۀ میدان واحد در این یک سال اخیر کارتان چندان پیشرفتی هم داشت؟ من هم نمی‌خواهم درجا حرفم را با پرسش‌های فلسفی شروع کنم، هرچند‌که از ته‌دل به آنها علاقه‌مندم. امّا برای شروع، حرفم این است که نظریّۀ فیزیکی محکمی هم در این باره وجود دارد. این نظریۀ یا باید از آزمون سربلند بیرون بیاید، یا آنکه آزمون آن را رد کند. حالا، حرفم این است که آیا پیشرفتی هم داشته‌اید، که بتوانید برایم تعریف کنید؟ من به‌خصوص این را هم می‌خواهم بدانم که در موضوع پاؤلی دربارۀ “تقسیم و کاهش تقارن” به چیز تازه‌ای رسیده‌اید؟”

دور: “گمان می‌کنم که تاحالا تقسیم را دست‌کم در مورد تقارن راست-چپ فهمیده باشیم. این تقارن درواقع به این سبب پدیدار می‌شود که در نظریّۀ نسبیّت برای جرم یک ذرّۀ بنیادی معادلۀ درجۀ دومی وجود دارد که دو جواب دارد. امّا حقیقت این است که کاهش تقارن بازهم از این گفتنی‌تر است. به‌نظر می‌رسد که در آنجا حرف دربارۀ روابط بسیار مهمّ و کلّی‌ای باشد که تاکنون متوجّه آنها نشده‌ایم. وقتی خاصیّت تقارن قوی در قوانین طبیعی در طیف ذرّات بنیادی تنها با اختلال پدیدار می‌شود، این به این سبب است که جهان یا کیهان، یعنی همان بنیاد یگانه، که ذرّات بنیادی از آنها برمی‌خیزد، کمتر از قوانین طبیعت تقارن دارد. این کار هم کاملاً ممکن است و با معادلۀ متقارن میدان هم سازوار است. وقتی وضعی این چنینی پیش رو داریم، از آن هم چنین نتیجه می‌شود – اینجا هم درپی اثبات آن نیستم – که نیروهایی با برد گسترده‌تر یا ذرّات بنیادی‌ای با جرم لختی کاهنده باید وجود داشته باشد. شاید هم بتوانیم الکترودینامیک را از همین راه بفهمیم. و گرانش هم، همین‌طور پدیدار می شود، و ما هم امیدمان به این است تا در همین‌جا آن رابطه با گزاره‌های اینشتین برقرار شود، که او خود می‌خواست تا نظریّۀ میدان واحد و کیهان‌شناختی‌اش را براساس آنها بنا نهد.”

کارل فریدریش: “اگر حرف شما را درست فهمیده باشم، فرض شما این است که صورت کیهان را معادلۀ میدان هنوز به‌روشنی مشخّص نمی‌کند. پس می‌تواند صورت‌های مختلفی از کیهان وحود داشته باشد، که با معادلۀ میدان هم سازوار باشد. امّا این هم باز به این معنا خواهد بود که نظریّه، عنصر امکان خاص را درخود دارد، یعنی اینکه تصادف را، یا بهتر است بگوییم آنچه  یگانه است و دیگر توضیح بیشتری بر آن نداریم، که در آن اهمیّتی می‌یابد. از دیدگاه فیزیک دیروز، این هم دیگر چندان سبب شگفتی نیست، زیراکه دراینجا هم شرایط آغازین را قوانین طبیعت تعیین نمی‌کند. این شرایط محتمل است، یعنی آنکه می‌تواند طور دیگری هم باشد. نگاهی هم به صورت کنونی کیهان، به منظومه‌های بی‌شمار کهکشان‌ها، با توزیعی بسیار نامنظّم از ستارگان و منظومه‌هایی از ستارگان، هرکسی را بی‌درنگ به این فکر وامی‌دارد که همۀ اینها می‌توانسته است طور دیگری هم باشد، یعنی آنکه شمار ستارگان، وضعیّت آنها، شمار و بزرگی منظومه‌های کهکشانی، می‌توانسته است کاملاً هم مقادیر دیگری داشته باشد، بی‌آنکه این کار به جهانی با دیگر قوانین طبیعی بینجامد. امّا آنجاکه مسئله به طیف ذرّات بنیادی باز می‌گردد، خوش‌اقبالی ما در این است که این طیف به جزئیّات روابط کیهانی بستگی پیدا نمی‌کند. امّا منظور شما این است که ویژگی‌های کلّی تقارنی کیهان بازهم بر این طیف تأثیر دارد. این ویژگی‌های کلّی را شاید بتوان با نمونه‌هایی ساده‌شده از کیهان نمایاند، چنان‌که در نظریّۀ نسبیّت عمومی هم چنین چیزی ممکن است. معادلۀ میدان هم که در اینجا اساس کار است، می‌تواند برخی از نمونه‌ها را بپذیرد و برخی را رد کند. طیف ذرّات بنیادی هم می‌تواند برای هر یک از این نمونه‌های ممکن متفاوت باشد. و بعد از این هم می‌توانید از طیف ذرّات بنیادی، نتایجی دربارۀ تقارن جهان استخراج کنید.”

دور: “بله، ازقضا امید ما هم به همین است. برای مثال چندی پیش هم دربارۀ این ویژگی‌های تقارنی فرض‌هایی را مطرح کردیم، که چندی بعد تجربه‌های تازه دربارۀ برخی از ذرّات بنیادی آنها را نقض کرد. و بعد هم دوباره فرض‌های تازه‌ای یافتیم، که این بار با نتایج تجربی سازوار بود. امّا حالا این طور به‌نظر می‌رسد که می‌توان همۀ الکترودینامیک را بر پایۀ نامتقارن‌بودن جهان با جای‌گشت پروتون با نوترون و به‌صورتی کلّی‌تر با گروه‌های ایزوسپین فهمید. نظریّۀ میدان واحد در همین جا هم ازقضا آن چنان نرمشی از خود نشان می‌دهد، تا بتواند پدیده‌های مشاهده‌شده را از نظر رابطۀ کلیّ آنها با یکدیگر مرتّب کند.”

کارل فریدریش: “اگر به فکرکردن در این راه ادامه دهیم، به مسئله‌ای دلپذیز و بسیار دشواری می‌رسیم. گمان می‌کنم که در حوزۀ محتمل باید میان آنچه  به تصادف روی می‌دهد و آنچه یگانه است، فرق اساسی نهیم. جهان یگانه است. پس درآغاز هم تصمیم‌هایی یکتا دربارۀ ویژگی‌های تقارنی آن وجود دارد. امّا بعد از آن منظومه‌های کهکشانی و ستارگان بسیاری پدیدار می‌شود، که در آنجا مدام هم همان تصمیم‌ها گرفته می‌شود، که آنها را به معنایی، شاید به دلیل کثرت و تکرارپذیری آنها، تصادفی می‌نامیم. و ضوابط تکرار مکانیک کوانتومی ازقضا ازابتدا در مورد آنها صدق می‌کند. به همین سبب هم استفاده از مفهوم زمان در مصطلحاتی مانند “درآغاز” و “سپس” دراینجا شک‌برانگیز است، زیراکه حتّی مفهوم زمان با نمونۀ کیهان درابتدا معنای روشنی می‌یابد. امّا شاید هم بهتر باشد که حالا از آن حرفی نزنیم. آن تصمیم‌های یگانه، یعنی آن تصمیم‌هایی که درآغاز وجود داشت، شامل قوانین طبیعی هم هست، که شما می‌خواستید با معادلۀ میدان آنها را تشریح کنید. شاید بازهم بتوانیم بپرسیم که چرا قوانین طبیعت این صورت را دارد و نه صورت‌های دیگر را. و بازهم ‌می‌توانیم بپرسیم که چرا جهان این ویژگی‌های تقارنی را دارد و نه آن ویژگی‌ها را. و شاید هم بر این پرسش‌ها، اصلاً جوابی نباشد. امّا راستش را بخواهید، من اصلاً نمی‌توانم به این کار رضایت بدهم که معادلۀ میدان شما را بی‌چون‌و‌چرا قبول کنم، حتّی اگر به دلیل تقارن استوارش و سادگی‌اش از دیگر صورت‌های ممکن بسیار برتر باشد. شاید هم بتوان با فرایند تقسیم‌ پاؤلی و کاهش تقارن، به معادلۀ شما بازهم معنایی عمیق‌تر داد.”

من هم در جواب گفتم: “مسلّماً من هم نمی‌خواهم این مطلب را نفی کنم. امّا همین‌جا هم می‌خواهم یگانه‌بودن این تصمیم‌های اولیّه را کمی بیشتر روشن کنم. این تصمیم‌ها تقارن را یک‌بار برای همیشه معیّن می‌کند؛ صورت‌ها را مشخّص می‌کند، که رویداد بعدی را به‌صورتی گسترده مشخّص می‌کند. “درآغاز تقارن بود”؛ و به‌یقین این هم درست‌تر از نظر دموکریت است که می‌پنداشت “درآغاز ذرّه بود.”ذرّات بنیادی تقارن را مجسّم می‌کند، این ذرّات ساده‌ترین نمایش آنهاست، امّا همین ذرّات خود نتیجه‌ای از تقارن است. در تکامل کیهان، تصادف بعدها وارد میدان می‌شود. امّا همین تصادف هم، از صورت‌هایی که درآغاز بنای آنها نهاده شده است، پیروی می‌کند، به قوانین بسامدی نظریّۀ کوانتومی گردن می‌نهد. امّا در تکامل بعدی خود، که همواره روی به سوی پیچیده‌تر‌شدن دارد، همین بازی می‌تواند تکرار شود. و دوباره هم به سبب تصمیم‌های یکتا، صورت‌هایی معیّن می‌شود، که رویداد بعدی را کاملاً مشخّص می‌کند. برای نمونه به نظر می‌رسد که پیدایی موجودات زنده بر همین اساس باشد؛ و من هم گمان می‌کنم که کشفیّات زیست‌شناسی نوین در اینجا اهمیّت بسیار دارد. شرایط خاص زمین‌شناختی و اقلیمی بر روی سیّارۀ ما شیمی‌ای پیچیده بر اساس کربن را ممکن کرد که ساخت مولکول‌های زنجیره‌ای را ممکن کرد، که در آن مولکول‌ها اطّلاعات می‌تواند ذخیره شود. اسید نوکلئیک ذخیره‌کنندۀ مناسب اطّلاعات بر اخباری دربارۀ ساختار موجودات زنده شد. در اینجا هم تصمیمی یکتا گرفته شده است، در اینجا هم صورتی معیّن شده است که سرنوشت زیست‌شناسی را رقم می‌زند، به‌طوری‌که در این تکامل بعدی دوباره تصادف اهمیّت بسیار می‌یابد. امّا اگر قرار باشد که بر روی هر سیّارۀ دیگری در منظومۀ شمسی دیگری، همین شرایط اقلیمی و زمین‌شناختی، همانگونه حاکم باشد که بر روی زمین ما، و اگر در آنجا هم قرار باشد که شیمی بر پایۀ کربن به تشکیل زنجیره‌های اسید نوکلئیکی بینجامد، بازهم نمی توان پذیرفت که در آنحا هم موجودات زنده‌ای پدیدار خواهند شد، آن‌چنان‌که نزد ما بر روی زمین پدیدار شده اند. امّا مسلّم است که آنها بر پایۀ همان ساختار اساسی اسید نوکلئیک است. و من هم نمی‌توانم در اینجا خود را از فکر کردن به علوم طبیعی از منظر گوته باز دارم، که گمان می‌کرد همۀ گیاه‌شناسی از گیاه اولیّه‌ای مشتق شده است. این گیاه اوّلیّه باید یک شیء باشد، امّا درعین‌حال هم آن ساختار اساسی باشد که همۀ گیاهان بر آن اساس ساخته شده‌اند. در این معنایی که گوته به دست می‌دهد، می‌توان اسید نوکلئیک را همان موجود زندۀ نخستین دانست، زیراکه هم شیء است و هم ساختار اساسی همۀ زیست‌شناسی. امّا با این‌جور حرف‌زدن هم مسلّماً یک‌راست از فلسفۀ افلاطونی سردر می‌آوریم. ذرّات بنیادی را می‌توان با اجسام منتظم افلاطونی در “تیمائوس” مقایسه کرد. این اجسام نمونه‌های نخستین است، مُثُل مادّه است. اسید نوکلئیک مثال موجود زنده است. این صورت‌های نوعی هر پدیدار دیگری را معیّن می‌کند. اینها نمایندگان نظمی مرکزی است. و اگرچه در تکامل کثرت این ساخته‌ها، تصادف کمی بعد اهمیّت بسیار می‌یابد، امّا شاید هم این طور باشد که حتّی خود این تصادف هم به‌نحوی به این نظام مرکزی بازگردد.”

کارل فریدریش: “از اینکه کلمۀ “به‌نحوی” را هم در اینجا به کار بردی، خیلی هم راضی نیستم. می‌تونی روشن‌تر بگی، که منظورت چیه؟ آیا به‌نظر تو این تصادف اصلاً بی‌معنی است؟ آیا این تصادف هم مثلاً همان چیزی است که قوانین نظری کوانتومی دربارۀ فراوانی رویدادها به‌طور ریاضی میگه؟ از حرف‌های تو این‌طور بر می‌آد که تو بازهم ارتباطی را با کلّ ممکن میدونی، که از اون میشه گفت که اون ارتباط، به رویداد منفرد معنایی می‌ده.”

دور: “هر کژروی‌ای از ضوابط فراوانی مکانیک کوانتومی فهم این مسئله را غیرممکن می‌کند که چرا پدیده‌ها، به خود، در جایی جز در چارچوب نظریّۀ کوانتومی نظم نمی‌دهد. چنین کژروی‌هایی را امّا نمی‌توان به‌هیچ‌وجه به دلیل تجربه‌های موجود، ممکن دانست. امّا شاید شما اصلاً هم به آن فکر نکرده باشید. شاید این پرسش به رویدادهایی یا تصمیماتی نظر دارد که به سبب ماهیّت خود یکتاست، و در بارۀ آنها نمی‌تواند حرفی از بسامد باشد. امّا کلمۀ “معنا”، که شما در آن صورتبندی به کار بردید، راه را برعلم در مورد این پرسش کم‌وبیش می‌بندد.”

در همین جا هم این گفتگو موقّتاً قطع شد. امّا چند روز بعد این گفتگو با بحث‌هایی ادامه پیدا کرد که من در آنها اساساً مستمع بودم. در مؤسّسۀ پژوهش‌های رفتاری ماکس پلانک، در کنار دریاچه‌ای کوچک که دورتادور آن را درخت پوشانده است و بر روی تپّه‌ماهور‌های میان اشتارن‌برگ و آمر قرار دارد، کنراد لورنتس و اریش فون هولست با دیگر همکارانشان پیشتر وقت خود را صرف مطالعۀ رفتار دنیای حیواناتی می‌کردند، که در همان حا زندگی می‌کردند؛ و چنانچه از عنوان یکی از کتاب‌های لورنتس بر می‌آید، آنها با چارپایان، پرندگان، و ماهیان  حرف می‌زدند. در این مؤسّسه هم، همه‌ساله  در پاییز گردهمایی‌ای برگزار می‌شد که در آن زیست‌شناسان، فیلسوفان، فیزیک‌دانان و شیمی‌دانان دربارۀ مسائل اساسی زیست‌شناسی، و مقدّم بر همه معرفت شناسی آن، بایکدیگر گفتگو می‌کردند. و نسنجیده هم، برای آسان‌تر کردن کار، آن را “گردهمایی تن و روان” نامیده بودند. من هم گاه‌و‌بی‌گاه در آن گفتگوها شرکت می‌کردم. بیشتر اوقات هم فقط شنونده بودم، زیراکه از زیست‌شناسی هم خیلی کم سر در می‌آوردم. امّا همان‌ جا هم سعی می‌کردم تا از بحث‌های زیست‌شناسان چیزهایی عایدم شود. این را هم به‌خاطر دارم که روزی حرف از نظریّۀ داروین در صورت امروزی آن بود: ” جهش‌های تصادفی و انتخاب.” بر اثبات این نظریّه هم، این مقایسه را پیش کشیدیم: پیدایی گونه‌ها هم کاملاً مثل پیدایی ابزارهای انسان است. مثلاً برای آنکه روی آب پیش برویم، درآغاز قایق پارویی را یافتیم، و دریاچه‌ها و کناره‌های دریاها هم به‌یک‌باره پر از این قایق‌های پارویی شد. بعداً هم شاید به فکر کسی رسیده باشد تا از نیروی باد، با بادبان استفاده کند، و این کار هم به اینجا انجامید تا قایق‌های بادبانی بر روی سطح اکثر آب‌های وسیع جای قایق‌های پارویی را گرفت. آخرسر هم ماشین بخار ساخته شد، که قایق‌های بادبانی را از سطح همۀ دریاها بیرون راند. نتایج آن کوشش‌های نافرجام هم در فنّاوری‌ای که رو به تکامل داشت، به‌چشم به‌هم زدنی ناپدید شد. در فنّاوری روشنایی هم، لامپ التهابی برقی، به‌چشم‌به‌هم‌زدنی لامپ نرنست را از میدان بیرون کرد. پس باید هم فرایند انتخاب میان گونه‌های مختلف از موجودات زنده را به‌همین گونه تصوّر کنیم. جهش‌ها هم به‌تصادف روی می‌دهد، آن‌طور‌که نظریّۀ کوانتومی می‌خواهد، و فرایند انتخاب هم بسیاری از این کوشش‌های طبیعت را دوباره ناکام می‌گذارد. تنها صورت‌های اندکی که یارای آن را داشت تا از دست شرایط خارجی موجود، جان به‌در کند، پابرجا ماند.

وقتی به این مقایسه فکر می‌کنم، به‌نظرم می‌رسد که آن فرایندی که در فنّاوری ترسیم کردید، جایی در نقطه‌ای حسّاس نظریّۀ داروین را نقض می‌کند؛ یعنی آنجاکه در نظریّۀ داروین تصادف وارد کار می‌شود. اختراعات مختلف انسان ازقضا برخاسته از تصادف نیست، بلکه نتیجۀ هدف و فکر اوست. پیش خودم تصوِر می کردم که اگر این مقایسه را جدّی‌تر از آنچه بگیریم که از آن منظور داشتیم، در آن صورت به جای تصادف داروینی چه چیزی می‌آید؟ آیا اینجا هم می‌توان با مفهوم “هدف” آغاز کرد؟ حقیقت این است که می‌توانیم بفهمیم که انسان یا کلمۀ “هدف” چه منظوری دارد. شاید هم از روی ناچاری بتوانیم به گربه‌ای هم که روی میز آشپزخانه می‌پرد تا تکّه گوشتی را بخورد*، “هدفی” نسبت دهیم. امّا حالا می‌پرسم که آیا باکتری‌خواری هم که به باکتری‌ای نزدیک می‌شود، این هدف را دارد تا در بدن باکتری وارد شود تا آنجا خود را ثکثیر کند؟ و آیا اصلاً تا اینجا هم می‌توانیم پیش برویم که به این پرسش هم جواب “مثبت” بدهیم که بگوییم ساختار ژنتیکی هم این هدف را دارد تا خود را آن‌گونه تغییر دهد تا با شرایط محیطی بهتر سازگار شود؟ روشن است که در اینجا از کلمۀ “هدف” استفادۀ نادرست شده است. امّا شاید هم بتوانیم این پرسش را با احتیاط بیشتر صورتبندی کنیم: آیا ممکن، یعنی آن هدفی که قصد رسیدن به آن را داریم، می‌تواند بر روند علّی تأثیر بگذارد؟ امِا با این پرسش هم دوباره کم‌وبیش به حوزۀ نظریّۀ کوانتومی وارد می‌شویم، زیراکه تابع موج در نظریّۀ کوانتومی ممکن را می‌نماید، و نه واقع را. به‌عبارت‌دیگر: شاید تصادف، که در نظریّۀ داروین اهمیّتی این چنینی دارد، از این سبب باشد که، هرجند از قوانین مکانیک کوانتومی پیروی می‌کند، بسیار ظریف‌تر از آن چیزی است که اکنون گمان می‌کنیم.

این رشتۀ فکری هم به این سبب گسیخته شد که اختلاف نظرهای زیادی در بحث‌ها بر سر معنای نظریّۀ کوانتومی در زیست‌شناسی بروز کرد. دلیل این ناهمخوانی‌ها هم، این بود که بسیاری از زیست‌شناسان حاضر بودند بپذیرند که وجود اتم و مولکول را تنها با نظریّۀ کوانتومی می‌توان فهمید، امّا بازهم دلشان می‌خواست که به سنگ بنای کار شیمی‌دانان و زیست‌شناسان، یعنی به اتم‌ها و مولکول‌ها، چون اشیاء در فیزیک کلاسیک بنگرند که با آنها هم می‌توانند مانند سنگ و دانه‌های شن رفتار کنند. این چنین تصوّری شاید هم خیلی وقت‌ها به نتایج درستی بینجامد. امّا اگر هم ناگزیر شویم تا درست‌تر به آن بنگریم، متوجّه می‌شویم که ساختار مفهومی نظریّۀ کوانتومی کاملاً با فیزیک کلاسیک فرق دارد. شاید هم اگر به موضوعات بر اساس همین مفاهیم فکر‌ کنیم، گاه به نتایج کاملاً نادرستی برسیم. امّا اینجا هم قرار نیست تا در بارۀ این قسمت از بحث‌ها در “گرد‌همایی تن-روان” گزارش بدهیم.

در مؤسّسۀ من در مونیخ گروهی از فیزیک‌دانان جوان گرد آمده بودند که همه‌روزه بر روی مسائلی کار می‌کردند که نظریّۀ میدان واحد دربارۀ ذرّات بنیادی پیش می‌آورد. آن بگو‌مگو‌های پرحرارت سال‌های اوّل، که نفس ما را هم می‌گرفت، جای خود را به تفکّر آرام داده بود. کار ما دیگر این بود تا گام‌به‌گام در نظریّه راه بیابیم، و بکوشیم در چارچوب آن تاحدّامکان تصویری منسجم از پدیده‌های منفرد ترسیم کنیم. آزمایش‌هایی که با شتاب‌دهند‌ه‌های عظیم در ژنو و در بروک‌هیون انجام می‌شد، نتایح تازه‌ای دربارۀ جزئیّات طیف ذرّات بنیادی به‌دست می‌داد. کار ما هم این بود تا ببینیم که آیا این نتایج، با اخباری که از نظریّه بر می‌آید، سازگار است. به میزانی هم که در آن سال‌ها نظریّۀ میدان واحد شکل فیزیکی ملموس‌تری به خود می‌گرفت، دلبستگی کارل فریدریش هم به برهان‌های فلسفی بیشتر می شد. مسئله‌ای که پاؤلی پیشتر مطرح کرده بود، یعنی تقسیم و کاهش تقارن، به‌هیچ‌وجه کارش به‌صورتی همه‌جانبه تمام نشده بود. آن مثالی هم که دور از تقارن راست-چپ آورده بود، حالا موردی خاص بود، که شاید هم با آن نمی‌توانستیم ویژگی‌های اساسی مسئله را به‌درستی بشناسیم. امّا حالا دیگر کارل فریدریش کمر به این کار بسته بود تا ریشۀ آن مشکل را از بیخ بخشکاند.

گفتگو‌های ما در این سال‌ها چندان کم هم در اورفلد انجام نمی‌شد. روزگار ما هم با آرامی و صلح‌وصفای بیشتر سپری می‌شد. ما هم در روزهای آخر‌هفته یا در ایّام تعطیلات بیشتر به خانه‌امان درکنار دریاچۀ والشن‌ باز می‌گشتیم. و وقتی هم که جلوی ایوان خانه می‌نشستیم، دریاچه و کوه‌های اطراف در رنگ‌هایی می‌درخشید، که چهل سال پیشتر الهام‌بخش لویس کورینت  در نقاشی‌هایش بوده است؛ امّا حالا دیگر آن تصویر از آخرین روزهای جنگ شتابان از نگاه خاطرم دور می‌شد: سرهنگ پاش، آن فرماندۀ آمریکایی، با مسلسلی دستی درکنار، حاضر به‌کار، دوزانو نشسته بر روی زمین، پنهان در پشت دیوار مهتابی؛ از جادّۀ آن کنار هم صدای شلیک تیر می‌آید، و بچّه‌ها هم در زیرزمین، پنهان در پشت کیسه‌های شن، چشم‌به‌راه، تا آنکه چه پیش می‌آید. آن روزهای طوفانی سپری ‌شد، تا ما هم امروز با خاطری آسوده به آن پرسش‌هایی بیندیشیم که افلاطون مطرح کرده بود، و در فیزیک ذرّات بنیادی هم شاید اکنون بتوانیم پاسخی بر آنها بیابیم.

 کارل فریدریش که به‌دیدار ما آمده بود، از فکری که در سر داشت برایم می‌گفت: “هر فکری دربارۀ طبیعت ناگزیر حرکتی بر روی دایره‌هایی بزرگ یا مارپیچ‌های بزرگ دارد، زیراکه از طبیعت تنها آن چیزی را می‌توانیم بفهمیم، که در بارۀ آن فکر می‌کنیم؛ و ما هم با همۀ شیوه‌های رفتاری خود، و همچنین با فکرمان، از تاریخ طبیعت برخاسته‌ایم. به‌همین سبب هم علی‌الاصول می‌توانیم از هرکجای طبیعت که بخواهیم شروع کنیم. امّا فکر ما طوری ساخته شده است که به‌نظر سودمند می‌آید تا با ساده‌‌ترین چیزها آغاز کنیم، و ساده‌ترین هم یک بدیل است: آری یا نه، بودن یا نبودن، خیر و شرّ. تا زمانی هم که به بدیل این‌گونه فکر می‌کنیم، همان‌طور که در زندگی روزمرّه چنین است، از آن چندان هم چیزی عایدمان نمی‌شود. امّا با مکانیک کوانتومی هم یاد گرفته‌ایم که برای هر بدیلی هم، همیشه جواب، فقط بله و نه نیست، بلکه جواب‌های دیگری هم هست که مکمّل آنهاست، که در آن جواب‌ها برای آری و نه احتمالی معیّن شده است و افزون بر آن هم نوعی تداخل میان میان آری و نه وجود دارد که ارزش خبری دارد. پس پیوستاری هم از پاسخ‌های ممکن وجود دارد. از نظر ریاضی هم حرف از گروه پیوسته‌ای از تبدیلات خطّی از دو متغیّر مختلط است. این گروه، گروه لورنتسی نظریّۀ نسبیّت را هم شامل می‌شود. و هربار هم که دربارۀ یکی از این جواب‌های ممکن بپرسیم، که آیا آن جواب مصداق دارد یا نه، باز هم پرسش ما دربارۀ فضاست، که با پیوستار زمان-مکان دنیای واقع خویشاوند است. من از همین راه هم سعی می‌کنم تا آن ساختار گروهی را، که شما آن ساختار را با معادلۀ میدان مشخّص کردید، و جهان هم کم‌و‌بیش در آن باز می‌شود، با آن لایه‌های برهم‌نهاده از بدیل گسترش دهم.”

 من هم جواب دادم: ” پس تو هم این نکته را مهمّ می‌دانی که تقسیمی که پاؤلی از آن حرف می‌زند، به معنایی نیست که در منطق ارسطو آمده است، بلکه مکملیّت در همین‌جای حسّاس وارد می‌شود. تقسیم، به معنایی که ارسطو منظور دارد، همان‌طور که پاؤلی به‌درستی دربارۀ آن می‌نویسد، صفت شیطان است، که تکرار مداوم آن تنها به هیولای آشوب می‌انجامد. امّا امکان سوم، که با مکملیّت در نظریّۀ کوانتومی پدیدار شده است، می‌تواند ثمری داشته باشد و تکرارش هم به فضای دنیای ممکن می‌انجامد. در عمل هم در عرفان کهن، عدد “سه” به اصلی خدایی مربوط است. و برای آنکه سراغ عرفان کهن هم نرویم، می‌توانیم به همان سه‌گانۀ هگلی فکر کنیم: تز-آنتی‌تز-سنتز*. سنتز نمی‌تواند آمیخته‌ای، ثمرۀ آشتی میان تز و آنتی‌تز، باشد، بلکه تنها آنگاه ثمری دارد که از پیوند میان تز و آنتی‌تز چیزی نو از نظر کیفی پدیدار شود.”

 کارل فریدریش هم که چندان راضی به نظر نمی‌رسید، گفت: “امّا اینها هم افکار کلّی فلسفی است که زیبایی‌ای هم دارد، امّا حقیقت این است که من می‌خواهم درست‌تر بفهمم. امید من هم این است که از این راه یک‌راست به قوانین واقعی طبیعت برسیم. معادلۀ میدان شما، که هنوز هم به‌یقین نمی‌دانیم که آیا طبیعت را درست می‌نمایاند، این‌طور به‌نظر می‌رسد که گویی می‌تواند از فلسفۀ بدیل‌ها برخیزد. امّا بازهم باید با آن درجه از استحکام، که در ریاضیات معمول است، آن را سرانجام به دست آوریم.”

 من هم اضافه کردم: “تو می‌خواهی ذرّات بنیادی را، و آخرسر هم حهان را، از همین راه بر پایۀ بدیل‌ها بسازی، همان‌طور که افلاطون هم می‌خواست تا اجسام منتظم خود را، و با آنها جهان را، بر آن پایه بسازد. این بدیل‌ها هم، نه مادّه است و نه مثلّت‌های افلاطونی در تیمائوس. امّا اگر منطق نظریّۀ کوانتومی را اساس کار قرار دهیم، پس این بدیل صورتی اساسی است که از آن صورت‌های اساسی پیچیده از راه تکرار پدیدار شده است. پس این راه هم، اگر حرفت را درست فهمیده باشم، باید از آن بدیل،  به گروه تقارن، یعنی به خاصیّتی بینجامد. آنچه یک یا چند خاصیّت را می‌نمایاند، همان صورت‌های ریاضی است که از ذرّات بنیادی رونوشتی به دست می‌دهد؛ پس این‌طور بگوییم که این صورت‌ها همان مُثُل ذرّات بنیادی است، که سرانجام شیء ذرّۀ بنیادی بدانها مطابقت دارد. این ساختۀ کلّی را امّا خوب می‌فهمم. و آن بدیل هم به‌یقین ساختاری است که برای فکر ما بسیار اساسی‌تر از مثلّث است. امّا اجرای دقیق برنامۀ تو در چشم من بسیار دشوار می‌آید؛ زیراکه چنین کاری، تفکّری آن چنان انتزاعی‌ای را می‌طلبد که تاکنون دست‌کم در فیزیک هرگز پیش نیامده است. پس تو باید با دیگر همکارانت حتماً آن را دنبال کنی.”

 الیزابت هم، که از آن دور، حرف‌های ما را شنیده بود، وارد گفتگو شد: “راستی‌راستی خیال می‌کنید که شما بتونید نسل جوان را به این مسائل دشوار علاقه‌مند کنید، که ازقضا هم به ارتباط بزرگ مربوط می‌شه؟  از حرف‌های شما، که اینجاو‌آنجا از فیزیک در مراکز پژوهشی، چه در اینجا و چه در آمریکا، می‌گید، این طور بر می‌آد که نسل جوون بیشتر به جزئیّات علاقه داره، مثل اینکه اصلاً ارتباط بزرگ براش یک‌جور لولو است. پس اصلاً حرفش رو هم نباید زد. آیا اینم مثل اون نیست که در اواخر قرون وسطی در نجوم برای اینکه خسوف و کسوف بعدی رو پیدا کنند، یک‌سره فقط سراغ این کار می‌رفتند تا فلک تدویری و فلک حامل سواربرهم رو حساب کنند، و اصلاً نظام سیّارات خورشید‌مرکز اریستارخوس رو به‌کلّی فراموش کرده بودند؟ آیا اصلاً نمیشه این اتّفاق بیفته که علاقه به مسائل کلّی شما، یک‌سره ازبین بره؟”

 امّا من هم نمی‌خواستم خیلی بدبین باشم و برضّد حرف الیزابت هم گفتم: “علاقه به جزئیّات هم خوبه و هم لازم. چون ما هم آخرسر می‌خوایم بدونیم که اصلاً جریان از چه قراره. تو هم یادت میاد که نیلس همیشه دوست داشت این شعر رو بخونه: ” تنها کثرت است که به روشنایی می‌انجامد”* من خیلی هم با لولو بد نیستم. چون لولو برای این نیست تا نگذاریم کسی حرف از چیزی بزنه، بلکه برای اینه که خودمون را از دست دری‌وری‌گویی و ریشخند خیلی‌ها حفظ کنیم. از قدیم هم دربارۀ لولو این طوری دلیل‌وبرهان می‌آوردند، که گوته هم گفته: “و از آن به هیچ کس، جز دانایان، چیزی مگویید، چون مردم شما را سخره کنند..*”پس برضدّ ممنوعات هم نباید در فکر ایستادگی باشیم. باز هم جوان‌هایی پیدا می‌شند که به ارتباط‌های بزرگ فکر می‌کنند، چون اونا هم بالاخره می‌خواند راستگو باشند؛ و اصلاً هم مسئله این نیست که اینا چند نفراند.”

 آن که به فلسفۀ افلاطون می‌اندیشد، می‌داند که جهان را صورت‌های خیال می‌سازد. به همین سبب هم شرح این گفتگوها را با آن صورتی از خیال پایان می‌دهم که چون نشانی، از آن سال‌های پایانی در مونیخ، از تأثیری ازیادنرفتنی است. ما هر چهار نفر، من، الیزابت، و هردو پسر بزرگمان، به سمت زه‌ویزن، از راه تپّه‌ماهورهای میان دریاچۀ اشتارن‌برگ و آمر، پوشیده از سبزه‌زارهای شکوفای پرپشت، سواره حرکت می‌کردیم تا در موسّسۀ رفتارشناسی ماکس پلانک به دیدار اریش فون هولست برویم. اریش فون هولست هم، تنها زیست‌شناسی بلند‌مرتبه نبود، بلکه نیک ویلون می‌ساخت و ویلون آلتو هم نیک می‌نواخت. کار ما هم این بود تا دربارۀ سازی نظرش را جویا شویم. فرزندان من، در آن زمان دانشجویانی جوان، به‌همراه خود، ویلون و سلو هم آورده بودند، تا اگر فرصتی هم پیش آمد، چیزی بنوازند. فون هولست خانۀ تازه‌اش را به ما نشان داد، که خود، هنرمندانه و با شوروشوق، هم بسیاری از کارهای طراحی آن را انجام داده بود، و هم آن را آراسته بود، و ما را هم به اتاق نشیمن دل‌بازی برد که در این روز آفتابی، نور خورشید از راه پنجره‌هایی که یک‌قد باز بود، و درهای ایوان، با همۀ توان در آن می‌درخشید. و همین‌که نگاهمان را به بیرون می‌انداختیم، تا چشم کار می‌کرد درختان راش به رنگ سبز روشن را زیر آسمان آبی‌ای می‌دیدیم که آن پرندگان دردانۀ مؤسسۀ زه‌ویزنر در آنها جست‌وخیز می‌کردند. فون هولست هم در همین هنگام ویلون سلوی خود را برداشت و میان آن دو مرد جوان نشست و همرا با آنان شروع به نواختن آن سرنادی از بتهوون در د-ماژور کرد، که او خود در دوران جوانی نوشته بود، و لبریز از شور زندگی و شادی بود، و در سرتاسر آن یقین به نظام مرکزی راه را بر نومیدی و پینکی می‌بست. و در من هم در آن سروده به هنگام گوش دادن،  این یقین استوارتر می‌شد که در مقیاس زمان بشری، زندگی، موسیقی، و علم بازهم امتداد می‌یابد، هرچند که ما برای لمحه‌ای سهمی در آن داشته باشیم- و یا به گفتۀ نیلس، در نمایشنامۀ بزرگ زندگی، ما، هم تماشاگریم و هم بازیگر. پایان فصل بیستم

* * * *

* توضیحات ذیل * را در این نشانی بخوانید: ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطونی)

توضیحات ما:

با دو نوشتۀ پیشین خود: ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، و: ورنر هایزنبرگ:  فیزیک و فلسفه، که اولّی به آخرین سالهای زندگی ورنر هایزنبرگ باز می‌گردد (1972)، و دومی به سالهای 1950، گمان می‌کردیم که راه را بر فهم از “علیّت در فیزیک نوین” بر خود و بر خوانندۀ خود گشوده باشیم. امّا چنین نتیجه‌ای به‌دست نیامد. نوشتۀ مشروح و “فنّی” ما: لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟، گویا کار را بسیار مشکل‌تر کرده باشد. و به‌علاوه چون نوشته‌های اوّلیّۀ ما، چه آنها که سالها پیش “نسخۀ چاپی” بوده است- بنگرید به:  نیلس بور: ف‍ی‍زی‍ک‌ ات‍م‍ی‌ و ش‍ن‍اخ‍ت‌ ب‍ش‍ری‌ – و چه آنها که “برخطّ” ، ذیل نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، نیلس بور: وابستگی علوم به یکدیگر ، نیلس بور: نور و حیات – یک‌بار دیگر، انتشار داده‌ایم، همگی با‌ شتاب “علیّت” را به دیدگاه خاصّ  نیلس بور: “مکملیّت”: فیزیک اتمی و فلسفه، می‌کشاند، کار بر فهم “علیّت در مکانیک کوانتومی”  بازهم دشوارتر شد. به‌همین سبب راه را برعکس پیمودیم، و این بار با این نوشتۀ ورنر هایزنبرگ، دوباره آغاز کردیم. و هرچند به‌دلایل زیادی به این کار  مشتاق نبودیم، امّا این نوشته، این حسن را دارد که خوانندۀ ناآشنا را یک‌باره با تفسیری ساده که هایزنبرگ از علیّت به‌دست می‌دهد آشنا می‌کند. اگر این نوشته، همین‌قدر هم به‌کارآید، ما کوشش خود را بیهوده نمی‌دانیم.

* بر استفاده از این واژه ناگزیر شدیم، چنان‌که در متن اصلی نیز همچنین است:   des Wahrgenommenen. و چنانچه می‌دانیم در این نوشته هم میان: Ding, Objekt, Gegenstand فرق بسیار است، و ما هم ناگزیر “موضوع” را معادل با “Gegenstand” برگزیدیم، هرچند که به معنای: das Gegenstehende است، یعنی آنچه  “برابر ایستاده” است. و همچنین  واژگان مستعمل خود، ذیل: فون وایتسکر: اهمیّت علم را، و نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه را، اندکی نادیده گرفتیم، زیرا که در اینجا ناگزیر به مرزبندی روشن‌تری شدیم.

** Bestimmungsstücke (اصطلاح ریاضی)

 برای آسانی کار بنگرید به متن اصلی آلمانی در نشانی همیشگی ما:https://goo.gl/u48i2j

—————————————————————–

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ

Werner Heisenberg: Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( جمعه ، 19 مهر ، 1392 )

© انتشار برگردان فارسی ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.

   © Copyright  2012 - 2019  www.najafizadeh.org. All rights reserved.