فون وایتسکر: علم ما را به‌کجا می‌برد؟

سخنرانی کارل فریدریش فون وایتسکر در انجمن ماکس پلانک، کلن، اکتبر 1950

نوشتۀ: کارل فریدریش فون‌ وایتسکر

کارل فریدریش فون وایتسکر. علم ما را به‌کجا می‌برد؟ انجمن ماکس پلانک. ۱۹۵۰

Carl Friedrich von Weizsäcker: Wohin führt uns die Wissenschaft?

Festvortrag anlässlich der 1. Ordentlichen Hauptversammlung am 5./6. Oktober zu Köln

Max-Planck-Ges. zur Förderung der Wiss. e.V., 1950

نسخۀ PDF (eBook)

http://drive.google.com/file/d/0B82CvAj9ELwUT0tVaFZ4dFpOWWc/view?usp=sharing

کارل فریدریش فون وایتسکر. جهان از نگاه فیزیک (علم ما را به کجا می‌برد؟). هیرتسل، 1990

C. F. von Weizsäcker. Zum Weltbild der Physik: wohin führt uns die Wissenschaft?

Wohin führt uns die Wissenschaft?

فون وایتسکر: علم ما را به‌کجا می‌برد؟

 

 انجمن ماکس پلانک، انجمنی برای پیشبرد علم است. با پیشبرد علم، چه چیز را به‌پیش می‌بریم؟ علم ما را به‌کجا می‌برد؟

همه می‌دانیم که نمی‌دانیم علم ما را به‌کجا می‌رساند. امّا گاه پیش می‌آید که ناگزیر به طرح پرسشی می‌شویم، هرچند که پاسخ آن را نمی‌دانیم. انگیزه‌ای که آن پرسش در ما ایجاد می‌کند، می‌تواند پیش‌شرطی باشد تا در جستجوی راهی برآییم که در آن پاسخ را باید بیابیم. امّا اکنون اجازه می‌خواهم این پرسش را، که علم ما را به‌کجا می‌رساند، به‌مناسبت کنونی مطرح کنم.

تا همین چند دهه پیش، این پرسش راعموماً با اطمینان ازسر خوش‌بینی بیان می‌کردیم: " ما تاکجا علم را پیش می‌بریم؟" امّا امروز بسیاری از کسان حاضرند همین پرسش را با بدبینی مطرح کنند: " علم تاکجا با ما پیش می‌آید؟" پاسخ من هیچ یک از آن دو نیست. گمان می‌کنم این پرسش را باید مطرح کنیم تا به مسئولیّت خود آگاه شویم. امّا هرقدر که این کار از سر نومیدی و ناسنجیدگی باشد، باید بیاموزیم که چگونه می‌توان به مسائل رودررو نگریست.

به‌همین‌سبب باید در آغاز، پرسش در بارۀ فایده باشد؛ آن فایده‌ای که علم برای ما به‌بار می‌آورد یا نوید آن را می‌دهد؛ و سپس در بارۀ خطرهایی که با آن فایده همراه است ؛ و سرانجام از رفتار درست انسان در برابر فایده و آن خطرها.

1

فایده‌ای که علم برای ما دارد، سه‌گانه است. یکی فایده‌ای است بر معرفت ما، یکی فایده‌ای است که در امکانات عملی فراهم می‌آورد، و یکی فایده‌ای است که بر قوام آگاهانۀ شخصیّت انسانی دارد. و برای آنکه با به‌کارگیری سه واژۀ بیگانه آن را بیان کنیم، می‌گوییم: فایدۀ نظری، عملی، و اخلاقی*.

ابتدا با فایدۀ آن در سطح معرفت آغاز می‌کنیم، یعنی با فایدۀ نظری آن. برشمردن آنچه علم به ما آموخته است، در چارچوب این خطابه، حتّی با ذکر خطوط کلّی آن با تقریب بسیار هم، ممکن نیست. امّا باز هم می‌خواهم مثالی بیاورم تا ساختار این معرفت روشن‌تر شود. در اینجا اجازه دهید رشته‌ای را، که با آن بیشترین آشنایی را دارم، یعنی رشتۀ خود، فیزیک اتمی را، برگزینم.

اهتمام ما در علم بر این است که علم را، به علم به مواد غیرآلی و به علم به مواد آلی تقسیم کنیم. آنچه  علم به مواد غیرآلی می‌نامیم کارش این است تا به آن رویدادهایی بپردازد که در جاندار و غیرجاندار مشترک است، در‌حالی‌که علم به مواد آلی به رویدادهایی محدود می‌شود که به صراحت آنها را رویدادهای حیاتی می‌نامیم. امّا علم به مواد غیرآلی، امروز با مفهوم اتم، از اساس به ریشۀ مشترک واحدی بازمی‌گردد. رشته‌ای که در تکامل تاریخی خود بدان نام فیزیک اتمی را نهاده‌ایم، همان فیزیک و شیمی است که با یکدیگر در رشته‌ای واحد ادغام شده است، زیرا اتم در هر دو علم موضوع اساسی مشترک است. و دیگر علوم، مانند نجوم، هواشناسی، زمین‌شناسی و کانی‌شناسی، که گاه در تشریح و دسته‌بندی رویدادها فراتر می‌رود، امروز در میدان کاربردی هردو علم پایۀ فیزیک و شیمی است. به‌علاوه فیزیک و شیمی ابزار کمکی ضروری در علم بر مواد آلی شده است.

مفهوم اتم را می‌توان نقطۀگرهی در بافت حقیقت علمی نامید. تجربیّات در حوزه‌های مختلف بدان می‌انجامد و در آن به‌یکدیگر گره می‌خورد. شیمی به تنهایی، نظریّۀ حرارت به‌تنهایی، و نظریّۀ الکترون به‌تنهایی توانست احتمال وجود اتم را نشان دهد. امّا اینکه سررشته‌های دلایل مختلف این رشته‌های علمی در ادّعای خود بر وجود اتم، به‌یکدیگر پیوست، در این مورد خاص، سبب آن چیزی شد که من پیش از این بافت علم نامیدم. به‌سبب همگرایی رشته‌ها با یکدیگر، احتمال درستی نتایج مسلّم‌تر شد و بافتۀ ما، هرچه بیشتر بدان افزوده می‌شود، و هرچه نقطۀگرهی بیشتری در آن جای می‌گیرد، بیش‌ازپیش مستحکم‌تر می‌شود.

امّا فایدۀ عملی که علم برای ما به‌بار می‌آورد چیست؟ این پرسش به‌ویژه برای انجمن ماکس پلانک اهمیّت زیادی دارد. من در اینجا هم نمی‌خواهم آن چیزهایی را برشمرم که ما در علوم کاربردی و در فنون بدانها دست یافته‌ایم. امّا شاید بهتر باشد که به دو سؤال مشخّص بپردازم. آیا گسترش و پیشرفت فنی کرانی دارد؟ و : چه اهمیّتی پژوهش محض برای کاربرد دارد؟ پرسش اوّل نکته‌ای از نظر فلسفۀ تاریخ دربر دارد که به کار آینده‌نگری ما می‌آید، و پرسش دوم جنبۀ کاملاً عملی دارد و به امروز ما مربوط می‌شود.

در دوران جنگ جهانی دوم، روزی مهندسی زیرک و بدیع، کاری برایم فرستاد که در آن می‌کوشید نشان دهد که فنّ هم اساساً محدودیّتی دارد، که حتّی امروز شاید نادیده انگاشته‌ایم. او بدین نکته اشاره می‌کرد که همۀ پیشرفتهای قرن بیستم در عمل بر اختراعات بنیادین سدۀ نوزدهم استوار بوده؛ برای مثال، رادیو بر امواج الکترومغناطیس، و اتوموبیل و هواپیما بر موتورهای احتراقی. و امروزه ابزارهای فنّی بسیاری را به‌کار می‌گیریم که دیگر مدّتها است که شکل نهایی خود را یافته است؛ برای مثال می‌توان کوزۀ گلی را از عصر سنگ، و دوچرخه را از چند دهه پیش نامید. گمان او این بود که سرانجام همۀ ابزارهای فنّی شکل نهایی خود را می‌یابد و گسترش فنون به پایان خود خواهد رسید. گفتگوی من با او گیرا بود، و گاهی هم با او موافق بودم که در بسیاری از موارد او درست می‌گوید. امّا به او هم گفتم که احساس من این است که دست‌کم دو توسعۀ فنّی با خصلتی کاملاً نوین رویاروی ما قرار دارد، که یکی بهره‌برداری از انرژی هسته‌ای است و دیگری آن چیزی است که می‌توان بدان نام فنون زیست‌شناختی نهاد. بهره‌برداری از انرژی هسته‌ای اندکی پس از کشف شکافت اورانیوم به‌دست هان و اشتراسمن، دیگر برای فیزیک‌دانان بعدی کار دشواری نبود. امروز دیگر مدّتهاست که آن را می‌دانیم. واژۀ "فنون زیست‌شناختی" را امّا می‌خواهم با مثالی از روشهای پرورش روشن‌تر کنم. همه می‌دانیم که امروز می‌توانیم گونه‌هایی از حیوانات، گیاهان و باکتری‌ها را به‌اختیار خود به وجود آوریم که خواصّ تازه‌ای دارند و می‌توانند زندگی ما را تغییر دهند. گمان می‌کنم که در این سمت هنوز کارهای بزرگی پیش رو داریم.

از این مثالها می‌توان باز هم فراتر رفت. در هرجا که علم اساساً به شناختی نو دست می‌یابد، در همان جا هم به توانایی جدیدی دست می‌یابد. آن گفتۀ کهن، آن تیغ دورویه، یعنی: "توانا بود هرکه دانا بود"،** در اینجا صدق می‌کند. می‌توانم تصوّر کنم که در سده‌ها یا دهه‌های پیش رو، پزشکی و زیست‌شناسی تغییراتی در شکل زندگی ما به وجود خواهد آورد، که از تغییراتی که فیزیک و شیمی امروز به وجود آورده است بسیار فراتر خواهد رفت. و همچنین می‌توانم گمان کنم که شناخت ما از ژرفای روح آدمی و از ویژگیهای زندگی اجتماعی انسانها به کاربردهای گسترده‌تری خواهد انجامید، که بدانها نیز روزی نام فنون را خواهیم نهاد. شاید روان‌کاوی و فنّ تبلیغ، نشانه‌های آغازین خجول و نگران‌کنندۀ چنین فنونی باشد.

علم ما و به‌دنبال آن فنون ما، در راه تغییر از آشکار و محسوس به نهان و ظریف است. این نکته را در فیزیک با علوم اتمی درمی‌یابیم. همین نمونه در سایر علوم هم مشهود است. و این چنین است که همواره در می‌یابیم که روابطی نهان و ظریف وجود دارد که بر مهار آشکار و محسوس حکم می‌راند و بدین سبب است که شناخت از روابط و قانونمندیهای نهان و ظریف توانایی‌ای فراهم می‌آورد که بر آن کسی که تنها ظاهر و آشکار را می‌شناسد ناآشناست.

ملاحظات اخیر ما هم اکنون به رابطۀ میان پژوهش محض و عمل مربوط می‌شود. این حقیقتی تاریخی است که بسیاری از مهم‌ترین پبشرفتهای ما از آن چیزهایی به دست نیامده است که ما پژوهشهای کاربردی می‌نامیم، بلکه از جستجوی محض به دنبال شناخت علمی به‌دست آمده است. این امر تصادفی نیست. کشفیّات فارادی در آزمایشگاه بر اساس نظریّۀ ماکسول، و کشفیّات هرتس در آزمایشگاه از امواج الکترومغناطیس، که ماکسول آن را پیش‌بینی کرده بود، راهی است که به فنّ رادیو، تلویزیون و رادار انجامید. این رابطۀ میان نظریّه و عمل بیش از پیش نزدیک است و ناگزیر. ماشین بخار اختراع مهندسی صرف بود. بمب اتمی را هم آن فیزیک‌دانان نظری ساختند، که در جوانی به هنگام انتخاب حرفه، رؤیای کاربردهای فیزیک اتمی را در سر نداشتند.

چگونه ممکن شد که پژوهش محض راه را این گونه بر عمل گشود؟ مایلم بگویم: چون پژوهش محض بر کاربردهای مستقیم اصلاً توجّهی ندارد، و نه به‌سبب  کم‌توجهّی به آن. این هم یکی از پیش‌داوریهای زمان ماست که می‌گویند می‌توان به هدف به بهترین صورت ممکن رسید، اگر چشم‌بسته به دنبال آن باشیم. امّا چشمی هم که به نقطه‌ای خیره می‌نگرد، نمی‌تواند آسوده افق را بکاود. آنچه به‌ظاهر زاید می‌آید، گاه ممکن است ضروری‌ترین باشد. خونسردی، مجال، دل‌سپاری از روی عشق به هدف، که امید به منفعتی در پی ندارد، مهم‌ترین شرایط بر حرکتی خلّاق است که چیزی نو را در پی خواهد داشت. دلبستگی ناب به دانش مهم‌ترین پیش‌شرط پژوهش است، حتّی اگر سودای کاربرد آن را هم در سر داشته باشیم.

و این همه در باب فایدۀ عمل بود. امّا اکنون اجازه دهید لحظه‌ای بر کاربرد، با همۀ فواید و خطرهایش، چشم بپوشیم و از خود سؤال کنیم که در علم چه فایده‌ای بر سیر آگاهی بشری مترتّب است، یعنی در حوزه‌ای که آن را به معنای کلّی لغوی، می‌توان حوزۀ اخلاقی نامید.

علم به ما، یعنی به انسان، از سه جهت مربوط می‌شود. یکی از جهت حقیقت، یکی از جهت زیبایی و یکی هم از جهت اخلاق. در اینجا به سبب این توصیف پرآب‌وتاب پوزش می‌خواهم. این سه بیانگر چیزهای روزمرّه در زندگی یک پژوهشگر است، که در هستی هر یک از ما دست‌اندرکار است.

در رویارویی هر روز ما با حقیقت علمی، تغییری کند در آگاهی انسان پدیدار می‌شود، که با پژوهشگر آغاز می‌شود و تا اعماق روح هر انسانی در زمان ما حس می‌شود، که ما باید آن را به‌درستی ژرف ترین و مهم‌ترین تأثیر علم بدانیم. آن آگاهی‌ای که تعلیم یافتۀ علم است، خود همان ویژگی آن بافتۀ مستحکم ما را می‌یابد که در آن هر رشته‌ای در جای خود استوار است. و این به‌نوبۀخود سوادی از علم است. مسلّم است که این تغییر خطری هم در بر دارد، امّا باید دست‌کم سه حسن را هم در آن ستود: اوّل غیرت جستجوی حقیقت، دوم احترام به واقعیّاتی که یافته‌ایم، و سوم توانایی به گشوده‌نگاه‌داشتن پرسشهای بی‌پاسخ. آن کس که آموخته است که علم چیست، آن کس آنجا مردّد نیست که چیزی می‌داند، و جایی که هیچ نمی‌داند، جزم‌اندیشی پیشه نمی‌کند. پرورش علمی فکر از این راه، شاید بتواند به سبب انضباط از پرورش معنوی فراتر رود. و حتّی شیّادان زمان ما هم، خود را علمی می‌نامند، زیرا که در غیر این صورت کسی بدانها عقیده نخواهد داشت.

زیبایی علم تنها بر کسی به‌درستی آشکار است، که بدان پیشه دارد. و به‌درستی هم عالم را همچون کودکی بزرگ می‌انگاریم که عمر خود را با مشتی سیم و بالون شیشه‌ای و چسب می‌گذراند. به‌درستی! تنها باید این را به یاد آوریم که کودکان بهتر از بزرگسالان زیبایی را می‌شناسند. این گفتۀ نیوتون، که از آخرین سالهای حیاتش به ما رسیده است، تنها نشان از فروتنی نگرش علمی ندارد، بلکه از زیبایی سادۀ کاوش علمی هم می‌گوید: " نمی‌دانم که دنیا مرا چگونه به حساب می‌آورد، در چشم خود امّا کودکی  را می‌مانم که در ساحل دریا بازی می‌کند و گاه صدفی اندک زیباتر یا ریگی صافت‌تر از همیشه می‌یابد، در حالی که دریای حقیقت نامکشوف را پیش روی دارد. "

امّا می‌خواهم از اخلاق علم با خویشتن‌داری بسیار سخن بگویم. مسلّم است که این شیوه‌ای ناپسند است که خود را بستاییم، به‌ویژه آنکه خصلتهای غریب خود را می‌شناسیم که از حواس‌پرتی تا خیال‌پردازی و دسیسه‌چینی امتداد دارد. امّا این هم کاملاً درست است که هر کاری را نباید صرفاً بر میزان کمبودهایش بسنجیم، بلکه بر پایۀ آنچه مطلوب است. امّا شاید مطلوب باید با میزان ازخودگذشتگی سنجیده شود که انجام کار مستلزم آن است. آرمان علم به‌مانند یک پیشه، مستلزم فداکاریهای مادی و معنوی بسیار است. ازخودگذشتگی مادی همان چشم‌پوشی از راهی است که به قدرت، نفوذ، و ثروت می‌انجامد. آنگاه که عالم احساس می‌کند که در دربار پادشاهان، بر سر سفرۀ اغنیا، و یا در دفتر وزیران، هرچند دوستانه، امّا با اندکی کم‌توجّهی ازو پذیرایی می‌شود، او باید بیاد آورد که از مدارج بالای ظاهری پیش از این چشم‌پوشی کرده است، زیرا که مدارج درونی، که علم به او می‌دهد، هرگز حاصل نمی‌شد، بی آنکه او از آن مدارج چشم‌پوشی کرده باشد.

  ایثار معنوی چشمگیرتر، امّا با تقابل نظر علمی و جزمی‌گرایی پیوند دارد. علم همواره از ما می‌خواهد تا باورهای پیشین خود را فدای نظر بهتر کنیم. چه‌بسا دانشجویی بی‌نام‌و‌نشان بتواند در برابر اینشتین و نیوتون محقّ باشد. توانایی عالم بر اینکه بپذیرد که اشتباه کرده است، شاید بالاترین میزان بزرگی او باشد.

علم تا آنجا که به این آرمانها نزدیک می‌شود، می‌تواند فایده‌ای واقعی در جامعه برانگیزد. این امر همه‌جا مصداق دارد، آنجایی که اصلیّت ما، اصول ما، و پیش‌داوریهای ناآگاهانۀ ما، ما را از یکدیگر جدا می‌کند؛ و برای مثال، می‌توان زندگی ملّتها در کنار یکدیگر را برشمرد. مفهوم کهن جمهور نخبگان بیانگر آن است که تعلیم در مکتب حقیقت علمی، فهم انسانها از یکدیگر را فراتر از مرزها، که طبیعت و عهدنامه‌ها ترسیم می‌کند، ممکن می‌کند. پس از جنگ جهانی دوم این تجربه را آموختیم که عینیّت علمی بهترین پیش‌شرط دوم است تا روابط از هم‌گسیخته را از نو به‌یکدیگر گره بزنیم. بهترین آن امّا، هر کجا که پیشتر هم وجود داشت، همان عشق مسیحی به همنوع بود.

2

امّا اکنون باید از خطرها سخن بگویم. گویا تا حال علم را بسیار ستوده‌ام. علم به ما تولید سلاحهای ویرانگر را آموخت. آیا به‌راستی این سلاحها اسباب بازیهای زیبا و خطرناکی نیست که باید از آنها صرف‌نظر کرد، زیرا که خود دیدیم که چه خطرهایی برای ما به‌بار آورد؟ من علم را پیشاپیش ستودم تا به‌روشنی نشان دهم که هر نقدی که اکنون بر زبان می‌رانیم نباید این درس را بیاموزد که علم را محکوم کنیم، بلکه باید بر مسئولیّتی که بر گردن ما می‌‌نهد آگاه‌تر شویم. اجازه دهید در اینجا ساختار سادۀ این مسئولیّت را در سه کلمه بیان کنم: دانایی، توانایی است. امّا از آن هم می‌توان سوءاستفاده کرد. آنچه خطرناک است سوءاستفادۀ آگاهانه از توانایی است، و از آن هم خطرناک‌تر سوءاستفادۀ ناآگاهانه. گمان می‌کنم که این جملات کلّ مسئله را بیان می‌کند.

امّا آنچه ما می‌خواهیم این است تا در اینجا با ذکر چند مورد منفرد، مسئله  را بر خود بهتر بنمایانیم. برای نمونه سلاح، رشد جمعیّت و رادیو را برمی‌گزینم.

در میان تأثیرات خطرناک علم، سلاحهای نو در شمار شناخته‌ترین آنهاست. امّا اینجا هم، خواسته یا ناخواسته، فکر ما متوجّه به خطرهایی است که این سلاحها، که بر آمده از  اختراعات ماست، برای خود ما دارد. امروز شاید لازم باشد هشدار دهیم تا خطرهای آنها را بیش از اندازه ننمایانیم. این نکته درست نیست که بگوییم علم به ما آموخت که چگونه دنیای خود را به تلی از خاک بدل کنیم. اینکه این چنین آسان بخواهیم میدان را خالی کنیم، اجازۀ آن را نداریم. امّا از طرف دیگر هم، ویرانگری تنها خطر سلاح نیست. از قضا ترس، خود خطری است بزرگ. ترس از سلاح در دست حریف، به توهّم دلگرمی از داشتن سلاح در دست خود می‌انجامد. خطایی که از روی ترس مرتکب می‌شویم، از قضا تبعاتی به‌بار می‌آورد، که از آنها باید ترسید. این چنین است که فنّ ساخت سلاح به شیوۀ علمی، بیش‌ازپیش آن مصالحۀ ذاتی میان نوع‌دوستی و نوع‌ستیزی را می‌زداید، که خود را جنگ میان ملتّهای متمدّن می‌نامد. از جنگ میان ملّتها، جنگ میان کارخانه‌ها برمی‌خیزد. نوع‌دوستی که از فضائل نظامی آیین جوانمردی هم بود، اندک‌اندک حتّی تحمّل درد عریان مصدوم را هم ندارد. احساس ما به ما می‌گوید که نه از نظر مادی، و نه معنوی، و نه جنگهای دیگری همچون دو جنگ گذشته، نمی‌تواند دوباره روی دهد، بی‌آنکه از نردبان تمدّن، که اکنون دوباره بر فراز آنیم، بر زمین افکنده شویم.

امّا فن ساخت علمی سلاح چه می‌کند؟ این فن ما را با تصمیمی آگاه رودررو می‌کند، بیش از آنچه در مراحل آغازین تاریخ بشری ، رویدادی چون جنگ، جزئی ناگزیر از زندگی و درد بشری می‌نمود.

کاربردهای علم امّا تأثیرات مشابه دیگری نیز دارد، حتّی در آنجایی که آگاهانه نه در خدمت مرگ، بلکه در خدمت بقای زندگی است. به مثالی می‌نگریم که در آن علم عزم آن را دارد تا نوع‌دوستی عملی را به‌کار بندد.

طبّ و بهداشت بر طول عمر آدمی افزوده است. و هر دو این امکان را فراهم آورد تا امروز انسانهای بیشتری در قیاس با گذشته بر روی زمین زندگی کنند. شیمی کشاورزی و وسایل آمدوشد ابزارهایی فراهم آورد تا این انسانها را تغذیه کنیم. امّا می‌دانیم که زمین ما هم کرانی دارد. آن تعداد از انسانهایی هم که می‌توانیم تغذیه کنیم، محدود است. افزایش شمار جمعیّت هر نظام سیاسی و اجتماعی را تهدید می‌کند، پیش از آنکه آن را حتّی برپا کرده باشیم. امروزه برخی از دولتها به مهار زادوولد روی آورده‌اند و مردم را بدان ترغیب می‌کنند. آیا به‌راستی چنین مداخلۀ‌ گسترده‌ای در زندگی انسان می‌تواند مفید باشد؟ من از این پرسش که محدودیّت زادوولد به عنوان تصمیمی شخصی در زندگی فرد چه اهمیّتی دارد، درمی‌گذرم، هرچند که این پرسش مسئله‌ای اساسی است. تبعات سیاسی آن امّا روشن‌تر است. دولت می‌تواند وسوسه شود، چنانچه هم اکنون وسوسه شده است، و می‌تواند بازهم وسوسه شود و به این درجه از نفوذ برسد تا چه کسی باید فرزند داشته باشد و چه کسی نباید. اینجاست که مسئولیّتی بر گردن ما گذاشته شده است، که پیش از این حتّی گمان آن را هم نمی‌کردیم. و در این راه عقبگرد آسانی هم وجود ندارد. و یا آیا می‌خواهیم به عقب باز گردیم تا شمار جمعیّت را از راه جنگ، گرسنگی و بیماریهای همه‌گیر محدود کنیم. امروز اندکی از آن چیزی را می‌دانیم که معنای این کار است. امّا آیا به‌راستی می‌توانیم کاری را که آغاز کرده‌ایم به پایان برسانیم؟

مثال سوم دستگاه رادیوست. می‌خواهم بگویم که اختراع رادیو مسئولیت سنگین‌تری به‌همراه می‌آورد تا اختراع بمب اتمی، زیرا که اثر تبلیغ عمیق‌تر از بمب است. بمب می‌تواند جسم را بکشد. امّا آن کس که می‌خواهد بمب بر زمین فرود آید، باید روح انسانها را به‌ جنبش درآورد، تا با موافقت ضمنی آنها بمب بر زمین فرود آید. به‌همین‌سبب رادیو را بد نمی‌دانم، امّا آن را پرمسئولیّت می‌دانم، زیرا که وسیله‌ای است که بر روح آدمی اثر می‌گذارد. آن که آز آن استفاده می‌کند، باید بداند که چه می‌کند.

امّا تأثیرات ناآگاهانه‌ای هم وجود دارد که شاید فراتر می‌رود. این خیلی هم خوب است که بتوانیم از رادیو آن چیزی را بشنویم که بدان نیاز داریم. امّا این هم خطرناک است که عادت کنیم همۀ آن چیزهایی را از رادیو بشنویم که بدانها نیاز نداریم. دستگاه رادیو که از صبحگاه تا شامگاه بدون انتخاب ما یک‌سره کار می‌کند، فضای آکوستیکی انسان را تخریب می‌کند. زمانی بود که انسان کارخلّاق می‌کرد و آرامش خود را در سکوت می‌یافت. دنیای ما به این کار عادت کرده است تا آرامش را در سروصدا بجوید و با این کار قدرت خلاقیّت را از یاد ببرد. این خطرها شاید در مقایسه با خطرهایی که پیش از این برشمردم، کم‌اهمیّت‌تر باشد. امّا گمان می‌کنم که به این سبب کمتر به چشم می‌آید که در اعماق دست‌اندرکار است. همچنان که تبلیغ مسئولیّت بیشتری دارد تا سلاح، به گمانم آن چیزی هم که انسان را مستعدّ شنیدن تبلیغ می‌کند، از تبلیغ خطرناک‌تر است. و اینکه مستعدّ شنیدن هر تبلیغی باشیم، شاید چنین باشد که بتوانیم خود را به هر کار خوبی یا بدی بگماریم. و این بدان معناست که دیگر عنان خود را در دست نداریم، بلکه برای زندگی خود به محرّکی از بیرون نیاز داریم.

3

پس چه باید کرد؟

مسلّماً از من انتظار ندارید تا نسخه‌ای بنویسم. من هم هیچ نسخه‌ای نمی‌شناسم. این را هم نمی‌دانم که آیا کس دیگری نسخه‌ای دارد. گمان می‌کنم که این به طبیعت موضوع باز می‌گردد که نه نسخه‌ای برای آن وجود دارد و نه باید هم وجود داشته باشد. تأثیر علم، چه تأثیر نیک و چه تأثیر بد آن، در آن جایی نیست که به انباشت شناخت ما از این موضوع و یا آن موضوع می‌پردازد، و در آن جایی هم نیست که به کاربردهای مادی می‌انجامد، بلکه در آنجایی است که آگاهی انسان را ازنو شکل می‌دهد. و سپس در کمکی است که از این دگرگونی در آگاهی انسانی به هنگام خطر پدیدار می‌شود. من کلمه‌ای را، که به این دگرگونی اشاره دارد، تاکنون چندین بار بر زبان آورده‌ام. این کلمه همان مسئولیّت است. بر تبعات علم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، مسئولیّتی در واقع بر گردن ماست. ما تنها وقتی می‌توانیم از عهدۀ این مسئولیّت برآییم، که بیداری‌ای در ما رشد کند که از بیداری در برابر آن مسئولیّتی که امروز علم در تربیت شاگردان خود دارد نه کمتر حساس باشد و نه الزاماً کمتر پاسخگو. و این یعنی مسئولیّت در درک درست از واقعیّت امور. در این بیداری که اکنون ضروری می‌نماید، دیگر حرف بر سر واقعیّات ساده، اشیاء بی‌جان، نیست، که آن‌چنان‌که می‌گوییم، بخواهیم با آنها، به میل خود رفتار کنیم. در اینجا حرف از همنوع است. در اینجا حرف از آن چیزی است که در ما، و در پیرامون ما، زنده است. در اینجا حرف از این است که آیا زندگی ممکن است و آیا زندگی ممکن باقی می‌ماند.

امّا تأثیر عملی این بیداری چیست؟ اینجا هم نسخه‌ای نمی‌توان تجویز کرد، امّا می‌توان نمونه‌هایی بر آن ذکر کرد. تصمیمهای مشخّصی وجود دارد که در آنها بیداری می‌تواند خود را بیازماید.

بگذارید مثالی بیاورم که هنوز در حوزۀ آرام تر علم به قوّت خود باقی است. مقصود من مسئلۀ تخصّص در علم است. تخصّص چیزی جز بازخورد رشد علم بر خود علم نیست، که با فایده و با خطر تأثیر علم بر عالم خارج یکسان است. علم یک کلّ است. در آن بافتۀ علمی هر رشته‌ای را رشتۀ دیگر نگاه می‌دارد. امّا بافتۀ ما از دانشهای منفرد به‌هم‌گره‌خورده به دست آمده است، و هرچه بزرگ تر می‌شود، چشمگیرتر. درست همینجاست که فروتنی عالم در برابر معرفت واحد خود، که بنیاد پرورش فکریش بود، اکنون فایدۀ دانش او را تهدید به تباهی می‌کند. در سدۀ هفدهم میلادی، و حتّی در سدۀ هجدهم هنوز هم ممکن بود شخصی بتواند کلیّات معرفت زمان خود را یک‌جا در ذهن گردآورد. امّا در قرن ما اکنون وضع طور دیگری است. وقتی تازه به دانشگاه رفته بودم، می‌دانستم که می‌توان با مراجعه به مجموعۀ بیست‌وچهار جلدی کلیّات فیزیک، سرفصل‌هایی را یافت که برای پاسخ به پرسشهایی که مطرح می‌شد، بدانها نیاز بود. هیچ‌کس مسلّماً نمی‌تواند دانشی را که در کلیّات فیزیک فراهم آمده بود، یک‌جا در سر داشته باشد. و به‌علاوه، آن کلیّات امروز پس از گذشت بیست سال، هم کهنه است و هم باید بر آن می‌افزودیم، اگر باز هم امروز می‌بایست آن را از نو می‌نوشتیم.

این وضع نه فقط خطری بر منظر کلّی است، بلکه بر هر تحقیق منفردی هم تهدیدی به‌حساب می‌آید. این وضع ما را وسوسه می‌کند تا فکر را با سخت‌کوشی جایگزین کنیم، که گاه به عبث راه رفته است و آن‌گاه که در فرضی اشتباه گرفتار آمده است، دیگر آن توانایی را ندارد تا خود را از آن برهاند. ما با آن محدودیّتهایی که ما خود، بر خود اعمال می‌کنیم، بسیار هم آشنا هستیم، به‌طوری‌که هنوز ناخشنودی خود را تنها در آن جایی احساس می‌کنیم که ضدجریان مخالف، با تفکیک رشته‌های علمی از یکدیگر، توفیق می‌یابد. سودمندی مناطقی که آنها را مناطق مرزی می‌نامیم، و همواره به پیدایی رشته‌های جدید، که با اسامی ترکیبی همراه است، مانند شیمی‌فیزیکی، اخترفیزیک، شیمی‌زیستی یا پرتودرمانی، می‌انجامد، تنها مثالی است بر ثمربخشی نگاه به کلّ. تنها در جایی که همۀ ما، همچون محقّقی منفرد، به نگاه به کلّ دست می‌یابیم، خود را بدین کار محدود می‌کنیم تا در نقطۀاتّصال دست‌کم دو رشته، آنها را به‌یکدیگر نزدیک کنیم.

امّا از سوی دیگر هم من چنین احساسی ندارم که تخصّصی‌شدن بتواند خطری مرگبار برای علم باشد. این نکته را هم باید از هم اکنون بدانیم که هر کوششی بر آنکه تخصّص را دوباره به عقب برگردانیم، به این معنا خواهد بود که قانون حیات علم را یک‌سره نابود کنیم. آن کس که یک بار دریافته باشد که به چه میزان می‌توان از علم آموخت، آن کس نمی‌تواند این توهّم ساده را بستاید که شخصی به تنهایی بتواند همه‌چیز را بداند. علم اگر این آمادگی را نداشته باشد تا تخصّصی باشد، آن علم از صداقت تهی خواهد بود. امّا اینجا هم می‌دانیم که همکاری بسیاری از دانشمندان مطرح است. در واقع جمعی فعّال از پژوهشگران وجود دارد. در این جمع، تمامیّت علم هم، امروز حاضر است. به‌یقین این حضوری لرزان است، به‌طوری‌که هر روز باید بر ای تثبیت واقعیّت خود در چالش باشد. چشم‌انداز امروزی دانشگاهها چندان امیدبخش نیست، امّا یک‌پارچگی آنها هم کاملاً از میان نرفته است. این یک‌پارچگی در دسترس است. بدین یک‌پارچگی نمی‌توان دست یافت، مگر آنکه آن جمع پژوهشگر حاضر باشد. امّا شرط آنکه این جمع حضور داشته باشد، نه به فکر، بلکه به موضع عالم مربوط می‌شود. می‌توانیم برخی از این شرایط را برشمریم. دل‌فراخی در مقابل دیگری و آنچه برای گفتن دارد؛ آگاهی، بر اینکه تخصّص خود ما تنها جزء بسیار کوچکی از کلّ است؛ آمادگی، بر اینکه زبان دیگری را بیاموزیم، حتّی اگر همۀ واژگان آن زبان را نمی‌دانیم، و نمی‌دانیم که با آن واژگان چه چیز را می‌توان بیان کرد. به‌یقین این دل‌فراخی، آن‌گاه که هست، به توانایی فکری معیّنی می‌انجامد که همانا پرداختن به فلسفه است. فلسفه به رشته‌ای تخصّصی بدل شده است، و درست به‌عکس آنچه زمانی خود بود، دلبستگی به جزء، بر معنای کلّ غلبه یافت. پس فلسفه علّت نیست، بلکه نتیجۀ دل‌فراخی انسان است، که جمع زندۀ محقّقین را ممکن می‌کند. و فیلسوف هم، که باید به همۀ پرسشهای ما از نگاه کلّ پاسخ دهد، اگر به پرسش در بارۀ کلّ نمی‌پرداخت، نه کسی به او گوش فرا می‌داد و نه او را می‌فهمید.

امّا به‌راستی تأثیر علم بر عالم خارج چیست؟ عقیدۀ من این است که تأتیر علم بر عالم خارج اساساً چیزی جز تأثیر آن بر درون نیست که در بالا بدان اشاره کردیم. در اینجا هم نمی‌توانیم چرخ پیشرفت را به عقب برگردانیم. در اینجا هم فرد، هرقدر که تصمیم‌هایش مهمّ باشد، در برابر تبعات این پیشرفت ناتوان است. در اینجا هم پای آن جمع زنده از انسانهای مسئول در میان است. و این جمع تنها به سبب هوشیاری مشترک، دل‌فراخی در برابر یکدیگر و در برابر اهداف مشترک می‌تواند پابرجا بماند. این هوشیاری به‌نوبۀخود باورهای مشترک و برنامه‌های عملی مشترک پدیدار می‌کند، امّا نمی‌تواند جایگزین آنها شود.

این نکته مهمّ است. همۀ ما همواره تمایل داریم تا به‌سادگی یقین کنیم که امور به‌خودی‌خود درست می‌شود، یا آنکه همّ خود را تنها به اجرای برنامه‌ای یا نسخه‌ای به‌کار بندیم. منظور ما این است که بگوییم، این با زحمت و با مسئولیّت همراه است، و دیگر نمی‌توانیم از درون بدان اهتمام لازم رامصروف بداریم، تا هوشیاری خود را، اگر بتوان چنین گفت، حفظ کنیم. هر هوشیاری،که در هر جایی نصیب ما می‌شود، بیشترین بار زحمتی بیهوده را از گردن ما برمی‌گیرد، که پیش از این گرفتار آن بوده‌ایم، و هم به ما نشان می‌دهد که اهدافی که به‌دنبال آنها بوده‌ایم به‌ چه‌ میزان محدودیّت داشته و ابزارهای به‌کارگرفته‌شده تا چه‌ میزان نامناسب بر این کار بوده. کوششی که در این راه بدان می‌انجامد، خود نجات‌بخش است.

امّا برای آنکه کار خود را بر این خیزش در مجاهدت آسانتر کنیم، امروز کاملاً بجاست که برخی از آن نسخه‌هایی را نقد کنیم که برای ما تجویز می‌شود. یک نسخه، وقتی به‌درستی به‌کار گرفته می‌شود، دستورالعملی است در موردی معیّن، و درست به‌مانند پزشکی که بیمار خود را در حالت هوشیاری معاینه می‌کند، در لحظه‌ای معیّن دارویی معیّن را تجویز می‌کند. به‌یقین این فکر نادرست است که گمان کنیم که دارویی عمومی وجود دارد که می‌تواند ما را از تصمیمی معیّن بگریزاند.

اگر گمان کنیم که پاسخ ما به پرسش در بارۀ تأثیرات علم این خواهد بود که هیچ‌کاری‌انجام‌ندادن خود به تنهایی کافی است، مسلّماً به بیراهه رفته‌ایم. بگذاریم تا امور جریان خود را طی کند تا به خوبی گراید. گمان می‌کنم سه مثالی که با سلاح، با افزایش جمعیّت، و با رادیو ذکر کردیم،کافی است تا به ما نشان دهد که سیرهایی وجود دارد که به‌خودی‌خود به فرجامی نیک نمی‌انجامد.

امّا این هم نادرست است که یک باره دست بر روی دست بگذاریم و بگوییم که باید از علم دست کشید. این هم به سه دلیل نادرست است. اوّل آنکه چنین اتّفاقی نخواهد افتاد، حتّی اگر ما چنین بخواهیم. بشرخود را به طی این راه گمارده است و از نیمۀ راه هم حاضر به برگشت نیست. دوم آنکه حتّی اگر چنین چیزی ممکن باشد، بشر روزگاری خوش پیش رو نخواهد داشت، بلکه با مصیبتی کارش به آشفتگی می‌انجامد. به‌یقین نیمی از انسانها  هم به دست مرگ حتمی سپرده خواهند شد. این هم توهّمی بیش نیست که یقین کنیم که می‌توانیم فنون را برای خود باقی نگاه داریم، امّا از علم دست بشوییم. ماشین، تا زمانی که کسی بالای سرش نباشد که بداند چگونه کار می‌کند، به‌خودی‌خود کار نمی‌کند. این هم توهّمی بیش نخواهد بود که گمان کنیم می‌توانیم معلومات امروزی خود از علم را حفظ کنیم، امّا از تحقیق صرف‌نظرکنیم. ساختار این معلومات را تنها آن کسی می‌فهمد که رابطه‌ای زنده با آن راهی دارد، که در آن راه آن معلومات به‌دست آمده است. ما در اینجا هم به نادرستی سومین دلیل خود بر صرف‌نظرکردن از علم رسیدیم. این نسخه امّا آنچه را در آغاز در بارۀ فایدۀ اخلاقی علم گفتیم، از یاد می‌برد. امّا اگر این را از یاد بریم، در آن راهی گام می‌نهیم که پیش از ما آن فرهنگهایی به راه افول رفته‌اند که به شرایط خاصّ خود دیگر عقیده نداشتند.

امّا فکر دیگری، هرچند محترم تر، که به گمان من باز هم کفایت لازم را ندارد، این تصوّر است که به علم محض بسنده کنیم و خود را از کاربردهای آن، به‌ویژه جایی که به حوزه‌هایی مربوط می‌شود که از نظر اخلاقی تردید برانگیز است، به دور نگاه داریم. این فکر در بسیاری از موارد منفرد درست است. امّا امروز که دانشمندان آمریکایی در این راه مبارزه می‌کنند تا علم را از اسارتِ در مخفی‌ماندن و از استفاده از آن به منظور خاص برهانند، آنها با این کار خود قانون حیات علم را رقم می‌زنند. می‌توانیم نمونه‌هایی از این شهامت اخلاقی را ذکر کنیم که از آنِ چنین چالشی است. امّا اگر این چالش به معنای آن است که با نوعی تطهیر شیمیایی علم از کاربردهای آن، چنین مسئله‌ای در واقع حلّ می‌شود، باید بگویم که من این نظر را یک اشتباه می‌دانم، زیرا که علم محض، خود جهان را ناآگاهانه و ناخواسته دگرگون می‌کند. مسلّم است که مواردی پیش می‌آید که در آنها عالم نه تنها در حوزۀ کاربرد، بلکه در حوزۀ تحقیق هم بسیار به‌پیش می‌رود تا آنکه آگاهانه از ادامۀ کار خود چشم‌پوشی می‌کند، زیرا می‌داند که چه تبعاتی کشفیّات معیّنی در لحظۀ معیّنی می‌تواند داشته باشد. امّا به‌عکس مواردی هم هست که عالم از احتیاط چشم‌پوشی می‌کند و خود ناگزیر سررشتۀ کاربرد را به دست می‌گیرد تا نفوذ خود را، که از کاردانی اوست، در راه استفادۀ انسانی درست از کشفیّات خود، به منصۀ ظهور برساند. امّا هیچ‌گاه نباید بگوید که بر تبعات تحقیقات خود مسئولیّتی بر او مترتّب نیست، حتّی اگر آن تبعات را هم در دل نمی‌خواهد و در آنها مشارکتی هم ندارد.

و سرانجام آنکه در خود علم هم کسانی هستند که عقیده دارند جهان را باید با علم نجات داد؛ آن زخمی که نیزه به دست خود به وجود آورده، تنها نیزه مداوا می‌کند. مثلاً می‌گوییم که چون علم در حوزۀ طبیعت بی‌جان با توفیق قرین بوده است، پس لازم است که روشهای علم را در جامعۀ بشری و بر روح بشری به‌کار گیریم تا بتوانیم اینجا هم همۀ مسائل را حلّ کنیم. ممکن است این نظر به گمان برخی کسان از میان ما ساده‌انگاری باشد، امّا در دنیا رایج است و حتّی ممکن است در دهه‌های آینده برای بسیاری از جریانها الهام بخش باشد. بر توجیه کوشش‌های خود در این راه هم، تشخیص سره از ناسره را برمی‌شمرد. حقیقت این است که علم از انسان، هر قدر ممکن شود، بر دانش ما بر پرسشهای اساسی، و از این راه هم بر توانایی ما، می‌افزاید. به‌یقین این حرف درست است که راه‌حلّ این پرسشها را، که سبب جنبشی در ما می‌شود، نباید در بیرون از حوزۀ طبیعت، بلکه در حوزۀ روح آدمی و زندگی اجتماعی انسانها جستجو کرد. و آنچه به نظرم نادرست می‌آید آن است که گمان کنیم که فزونی دانش و توانایی به‌خودی‌خود، سوءاستفاده از توانایی را مهار خواهد کرد. امّا این تنها بر مسئولیّت ما می‌افزاید و با همان میزان احتمال می‌توان گمان کرد که پیشرفت علم از انسان، همۀ مسائلی را، که علم امروز پیش روی ما می‌نهد، تشدید خواهد کرد.

در واقع باید دریابیم که آیا می‌توان انسان را با همان ابزار تفکّر و تجربه فهم کرد که علم رسمی همانها را در فهم از سنگ به کار می‌گیرد. به آن سنگی که منِ کانی‌شناس روبروی خود دارم تا آن را بیازمایم، تنها می‌توانم علاقۀ نظری داشته باشم، و خود در آن مدخلیّتی نداشته باشم. و از این کار هم گرفتار ندای وجدان نمی‌شوم که سنگ را، اگر لازم شد، خرد کنم تا بر معلومات خود بیفزایم. امّا در مواجه با انسان به مرزهای چنین شیوۀ نگرش علمی خیلی زود برخواهم خورد، و آنجا که آن مرزها هم برایم چندان روشن نیست، مصیبت به‌بار خواهم آورد. دل‌فراخی در برابر دیگری بدین معناست که به‌درستی دریابیم که بر او چه می‌گذرد. امّا این فهم از دیگری را تنها رابطۀ انسانی میان من با تو ممکن می‌کند. و آنگاه هم که به او بدون مدخلیّت خود، همچون تحلیل‌گری که از دور می‌نگرد، می‌اندیشم، و یا به‌ تجربه بر رابطۀ میان خود با او دست می‌زنم، درست همین‌جاست که تو، بی‌آنکه که بر من مشهود باشد، به آن1 تغییر پیدا می‌کند. تجربه‌های روان‌درمانی در این روزگار به ما تذکار می‌دهد که شناخت از فرایندهای بنیادین روان آدمی بدون رابطۀ شخصی با او ممکن نیست؛ و در اینجاست که مسائل "نقل"  ریشه‌ می‌دواند.

 همۀ آنچه  دراینجا در بارۀ علم بر انسان گفتم، می‌توانستم به زبانی بیان کنم که در دین به کار می‌رود. دل‌فراخی به نوع‌دوستی تعلّق دارد. مسلّم است که دل‌فراخی کوشش خاصّ خود را می‌طلبد، امّا اینکه به ما ارزانی شود، وابسته به ارادۀ ما نیست. اینجاست که رابطۀ میان عقیده و عمل، اختیار و رحمت بازتاب می‌یابد. من تا اینجا این زبان را به‌کار نگرفتم، تا از آن سوءفهمی بگریزم که گمانش بر آن خواهد بود که من قصد حفظ تصویری سنّتی از جهان را دارم. تا زمانی که علم با روشهای خود آن معرفت از انسان را کنار می‌نهد، که دین از دیرباز در اختیار دارد، علم نمی‌تواند انسان را فهم کند. علم باید سرانجام خود را چون جزئی از فرایندی فهم کند که منشأ آن، ماهیّت آن، و هدف آن در حوزۀ دین است. علم تنها جزئی از حرکت‌های وجودی و فکری دوران نوین است، که دیگر نمی‌خواهد به تمثیل بسنده کند، بلکه درپی آن است تا خود گامی به مسائل نزدیکتر شود. ما انسانهای دوران نوین همگی بر ستیغ میان دو خطرٍ رودررو گام برمی‌داریم. ممکن است که با سطحی‌نگری، محافظه‌کار باشیم و بازهم همان تمثیل‌های سنّتی را به‌جای مسائل بنمایانیم. و یا بازهم ممکن است با سطحی‌نگری، انقلابی باشیم و به همراه تمتیل‌ها، مسائل را هم به‌دور افکنیم. در سده‌های پیشین، دین با این خطر خاص به خود رویاروی بود، محافظه کار بدین شیوه امّا ناکافی، و علم با خطر خاص خود رویاروی بود، انقلابی بدین شیوه امّا ناکافی. مقام دین و صداقت علم همراه با هم باید به اینجا بینجامد تا خود را از میان این دو بدیل کاذب به‌در آورد.

در بارۀ مسائل کلّی، دیگر مایل نیستم چیزی بیفزایم. اینجا هم جایی نیست که بتوانیم در بارۀ مسائلی که در مثالهای خود بدانها پرداختیم، تصمیمی معیّن بگیریم. با وجود این، مایلم با نظری عملی‌تر حرفم را به اتمام برسانم و به مسائلی بازگردم که در بسیاری از سخنرانی‌های پیشین از آنها حرف زده‌ام.

اگر این حرف بجاست که رابطۀ درست انسانها با یکدیگر و با خود، اهمیّت دارد، پس دیگر نباید حرف از پژوهش باشد، بی‌آنکه حرف از تربیت باشد. انجمن ماکس پلانک هم، که کارش این است که در خدمت پژوهش محض باشد، نمی‌تواند بدون رابطۀ نزدیک با دانشگاه باشد، که خود کارش بر پیوند میان تعلیم و تحقیق، استوار است. هرقدر که علم ما را بیشتر به مسئولیّت‌های ناب بشری آشنا می‌کند، باید بیشتر هم بر ما روشن شود که کار تعلیم تنها انتقال معلومات یک رشته نیست، بلکه تربیت انسانی هم هست. کار تربیت نه با برنامۀ آموزشی، بلکه با انسانیّت اجرا می‌شود، که خود در تربیت‌کننده حضور دارد. گمان می‌کنم که توجّه‌کردن به این وجه علم برای ما، امروز، هم فوریّت دارد و هم ضروری است. و آن‌گاه که می‌کوشیم تا به مسائل، نه به‌صورت انتزاعی، بلکه بیشتر عملی بیندیشیم، تا راه‌حلّی بر آنها بیابیم، آنجا شاید بهتر باشد که با این مقولۀ تربیت آغاز کنیم. پایان

—————————-

مشخّصات کتاب‌‌شناسی:

Carl Friedrich von Weizsäcker

Max-Planck-Ges. zur Förderung der Wiss. e.V., 1950 – 45 pages

Wohin führt uns die Wissenschaft?: Festvortrag anlässlich der 1. Ordentlichen Hauptversammlung am 5./6. Oktober zu Köln

کارل فریدریش فون وایتسکر

علم ما را به‌کجا می‌برد؟

سخنرانی کارل فریدریش فون وایتسکر در انجمن ماکس پلانک، کلن، اکتبر ۱۹۵۰(45 صفحه)

* * * *

*اشاره به این سه واژۀ آلمانی است : theoretisch, praktisch, moralisch

**در آلمانی: Wissen ist Macht

1- اشاره به سوم شخص مفرد خنثی است=  Es

همچنین بنگرید به: Zum Weltbild der Physik (از صفحۀ 184 تا صفحۀ 199، چاپ سیزدهم، 1990 ). فون وایتسکر. جهان از نگاه فیزیک: علم ما را به‌کجا می‌برد؟ هیرتسل. 1990. از این پس این کار بزرگ وایتسکر را چنین می‌نامیم:

فون ‌وایتسکر، کارل فریدریش. جهان از نگاه فیزیک. هیرتسل، 1990.

———————————————————————————————

Related links: پیوند‌های مرتبط

Vorträge Reden Erinnerungen

ماکس پلانک. گفتارها و خاطره‌ها. دارمشتات. وب‌گ، ۱۹۷۵؛ و یا نسخۀ انگیسی گزیده‌ای از  گفتارهای  ماکس پلانک :

(ماکس پلانک: علم به کجا می‌رود؟)  Where is science going? – Max Planck

همچنین بنگرید به: فون وایتسکر: اهمیّت علم، ویا: درس دهم از کتاب “اهمیّت علم”، نوشتۀ کارل فریدریش فون‌ وایتسکر، هیرتسل، ۱۹۹۰؛ و یا:

Die Tragweite der Wissenschaft Die Tragweite der Wissenschaft

 Heisenberg, Werner. Wandlungen in den Grundlagen der Naturwissenschaft

 ورنر هایزنبرگ. دگرگونی در بنیاد علم، هیرتسل، 2005

فون وایتسکر: اهمیّت علم؛ وابستگی علوم به یکدیگر؛ ژاک مونو: ملکوت و ظلمت؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه

——————————————————

Kurztitelaufnahme

C.F. von Weizsäcker: Wohin führt uns die Wissenschaft? Max-Planck-Ges. zur Förderung der Wiss. e.V., 1950 – 45 pages

   Wohin führt uns die Wissenschaft

 کارل فریدریش فون وایتسکر. علم ما را به کجا می‌برد؟ انجمن ماکس پلانک. 1950؛ (نسخۀ فارسی) www.najafizadeh.ir

C. F. von Weizsäcker. Zum Weltbild der Physik: wohin führt uns die Wissenschaft

کارل فریدریش فون وایتسکر. جهان از نگاه فیزیک (علم ما را به کجا می‌برد؟). هیرتسل، 1990

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران ( دوشنبه ، 3 تیر ، 1392 )

© انتشار برگردان فارسی فون وایتسکر: علم ما را به‌کجا می‌برد؟ به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.org ممنوع است.

   © Copyright  2012 - 2019  www.najafizadeh.org. All rights reserved.